قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۵ - در مدح بهرامشاه
در میان کفر و دین بی اتفاق آن و این گفتگویست از من و تو مرحبا بالقایلین هر کجا عشق من و حسن تو آید بی گمان درنپیوندد خرد با کاف کفر و دال و دین حسن خوبان بزم شد کی بود بی های و هوی...

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
در میان کفر و دین بی اتفاق آن و این گفتگویست از من و تو مرحبا بالقایلین هر کجا عشق من و حسن تو آید بی گمان درنپیوندد خرد با کاف کفر و دال و دین حسن خوبان بزم شد کی بود بی های و هوی...
ای گزیده مر ترا از خلق رب العالمین آفرین گوید همی بر جان پاکت آفرین از برای اینکه ماه و آفتابت چاکرند می طواف آرد شب و روز آسمان گرد زمین خال تو بس با کمال و فضل تو بس با جمال روی ...
هر که را ملک قناعت شد مسلم بر زمین ز آسمان بر دولت او آفرین باد آفرین عز دین از جاه دنیا کس نجست اندر جهان جاه دنیا را چکارست ای پسر با عز دین رستگاری هر دو عالم در کم آزاری بود از...
ای امین شاه و سلطان و امیر ملک و دین زبده دور زمانی عمده روی زمین خلق را در دین و دنیا از برای مصلحت عروةالوثقی تویی امروز و هم حبل المتین بر تو غیب آسمان چون عیب عالم ظاهرست زان ک...
تا سرا پرده زد به علیین قدر صدر اجل قوام الدین از پی آبروی راهش را آب زد ز آبروی روح امین وز پی قدر خویش صدرش را بست روح القدس به عرش آذین شد عراق از نگار خامه او خوش لقا چون نگار ...
او کیست مرا یارب او کیست مرا یارب رویش خوش و مویش خوش باز از همه خوشتر لب داده لب و خال او را بی خدمت کفر و دین کرده رخ و زلف او را بی منت روز و شب منزلگه خورشیدست بی نور رخش تیره ...
بس که شنیدی صفت روم و چین خیز و بیا ملک سنایی ببین تا همه دل بینی بی حرص و بخل تا همه جان بینی بی کبر و کین زر نه و کان ملکی زیر دست جو نه و اسب فلکی زیر زین پای نه و چرخ به زیر قد...
ای مقتدای اهل طریقت کلام تو ای تو جهان صدق و جهانی غلام تو تاثیر کرد صدق تو در سینه ها چنانک شد بی نیاز مستمع از شرح نام تو نام تو چون ورای زمانست و عقل و جان کی مردم زمانه در آید ...
ای برده عقل ما اجل ناگهان تو وی در نقاب غیب نهان گشته جان تو ای شاخ نو شکفته ناگه ز چشم بد تابوت شوم روی شده بوستان تو محروم گشته از گهر عقل جان تو معزول مانده از سخن خوش زبان تو ج...
ای تماشاگاه جان ها صورت زیبای تو وی کلاه فرق مردان پای تا به پای تو چرخ گردان در طواف خانه تمکین تو عقل پیر احسنت گوی حکمت برنای تو چون خجل کردی دو عالم را پدید آمد ز رشگ کحل ما زا...
جهان پر درد می بینم دوا کو دل خوبان عالم را وفا کو ور از دوزخ همی ترسی شب و روز دلت پر درد و رخ چون کهربا کو بهشت عدن را بتوان خریدن ولیکن خواجه را در کف بها کو خرد گر پیشوای عقل ب...
ای سنایی عاشقی را درد باید درد کو بار حکم نیکوان را مرد باید مرد کو پیش نوک ناوک دلدوز جانان روز حکم طرقوا گویان جان را بانگ بردا برد کو در همه معدن ز تف عشق چون یاقوت و زر بی امید...
سر به سر دعویست مردا مرد معنی دار کو تیزبینی پاکدستی رهبری عمخوار کو کرد اگر معنیست من معنی همی خواهم ز تو گفت اگر دعویست با حق مر ترا گفتار کو باستان دعوی نبود آخر زمان معنی نماند...
راه دین پیداست لیکن صادق دین دار کو یک جهان معشوق بینم عاشق غمخوار کو عالمی پر ذوالخمارست از خمار خواجگی ای دریغا در جهان یک حیدر کرار کو دیو مردم بین که خود را چون ملایک ساختند با...
دلی از خلق عالم بی غمی کو برون از عالم دل عالمی کو درین عالم دم و غم جفت باید مرا غم هست باری همدمی کو نگویی تا که درد عاشقی را بجز مرگ از دواها مرهمی کو به عشق اندر ز بیم هجر بنما...
جوینده جان آمده ای عقل زهی کو دلخواه جهان آمده ای قوم خهی کو آمد سبب عشق در اصحاب دلی کو آمده که بیجاده در آفاق کهی کو این نعمت جان را که به ناگاه در آمد ای سرد مزاجان ز دل و جان ش...
عربی وار دلم برد یکی ماه عرب آب صفوت پسری چه زنخی شکر لب کله بر گلبن او راست چو بر لاله سواد مژه بر نرگس او راست چو بر خار رطب ناصیت راست چو بر تخته کافورین مشک یا فراز طبق سیم یکی...
آمد هلال دلها ناگه پدید ناگه هان ای هلال خوبان ربی و ربک الله زین بوالعجب هلالی گر هیچ بدر گردد نی آسمان گذارد نی آفتاب و نی مه در روی او بخندید از بهر حال کو خود بر آفتاب خندد وقت...
در همه ملک ندید از همه مردان شاه آنچه دید از هنر و ذات و خرد مردانشاه آنکه گر تقویتی باید ابر از سیرش ز نمی در وی از خاره دمد مهر گیاه وآنکه گر تربیتی باید بحر از نکتش در منظوم شود...
ای ایزدت را رحمت آفریده در سایه لطف بپروریده ای نور جمالت از رخ تو انگشت اشارت کنان بریده آوازه تو در هوای وحدت پیش از ازل و ابد خنیده عرشی که سر آسیمه بود ز اول در زیر قدمهایت آرم...
ای دل غافل مباش خفته درین مرحله طبل قیامت زدند خیز که شد غافله روز جوانی گذشت موی سیه شد سپید پیک اجل در رسید ساخته کن راحله آنکه ترا زاد مرد و آنکه ز تو زاد رفت نیست ازین جز خیال ...
گر هیچ نگارینم بر خلق عیانستی ای شاد که خلقستی ای خوش که جهانستی از خلق نهان زان شد تا جمله ترا باشد گر هیچ پدیدستی زان همگانستی جان دید جمالش را ور نه به همه دانش دربان و غلامش را...
ایا بی حد و مانندی که بی مثلی و همتایی تو آن بی مثل و بی شبهی که دور از دانش مایی ز وهمی کز خرد خیزد تو زان وهم و خرد در وی ز رایی کز هوا خیزد تو دور از چشم آن رایی پشیمانست دل زیر...
ای ز عشق دین سوی بیت الحرام آورده رای کرده در دل رنجهای تن گداز جانگزای تن سپر کرده به پیش تیغهای جان سپر سر فدا کرده به پیش نیزه های سرگرای گه تمامی داده مایه آب دستت را فلک گه غل...