شمارهٔ ۶
ای رشته حکمت تو سر گم گشته در خانه جهل آمده در گم گشته از خانه بدر میای تا درناید آواز منادیان خر گم گشته

شمسالدین تاجالشعرا محمد بن علی سمرقندی، معروف به سوزنی سمرقندی (درگذشتهٔ ۵۶۲ قمری به نقل از رضا قلی خان هدیت یا ۵۶۹ قمری به نقل از دولتشاه سمرقندی) شاعر هجاگو و هزال ایرانی قرن ششم هجری است. وی در اشعارش نام خود را محمد، عمر و بوبکر و نام پدرش را مسعود ذکر کرده، از این جهت درستی نام اطلاق شده بر وی یعنی محمد بن علی محل سؤال است. مولد او را عوفی نسف (نخشب)، واقع در نزدیکی سمرقند میدانند. وی در شعرهایش خود را به سلمان فارسی منتسب میداند. وی در ابتدای جوانی برای کسب دانش به بخارا رفت و به قول عوفی بهسبب تعلق خاطر به شاگرد سوزنگری به آموختن آن صنعت مشغول شد. سوزنی سمرقندی معاصر ارسلان خان محمد از آل افراسیاب و سنجر اتسز بن محمد خوارزمشاه بوده است. وی با عمعق بخاری، سنایی غزنوی، انوری ابیوردی، محمد معزی، ادیب صابر و رشیدی سمرقندی معاصر بوده و برخی از آنان را هجو کرده و به تیغ زبان خود آزرده است. سوزنی شاعری هجا و بدزبان بوده و در هجو معانی خاص ابداع کرده است. قصاید و قطعات وی سهل، صریح و فصیح است. میگویند که وی در اواخر عمر دست از هجو و هزل کشیده و استغفار کرده است.
ای رشته حکمت تو سر گم گشته در خانه جهل آمده در گم گشته از خانه بدر میای تا درناید آواز منادیان خر گم گشته
ر من ای کودکان ز کار فرو ماند زار بگریم بر او که زار فرو ماند ر نگویم ز کار ماند چه گویم رستم دستان ز کار زار فرو ماند ر نبد شیر بد که از فزع او شیر شکاری به مرغزار فرو ماند سال بر...
غالیه غاشیه زلف پریش تو کشد تو ازو باز به بیگانه و خویش تو کشد ریشه جیش ترا خاصیتی دان که ز چرخ جرم مه را بکمند آرد و پیش تو کشد ماه گردون بری از جیش تو نتواند برد آب رخسار تو تا ر...
بسعد اختر میمون مظفر گشت بر اعدا قلج تمغاج خان مسعود رکن الدین والدنیا قلج تمغاج خان مسعود رکن الدین والدنیا بسعد اختر میمون مظفر گشت بر اعدا مکرر کردم این یک بیت و هر بیتی مکرر به...
خر بدبخت بد بود در خواب از معبر چنین رسید جواب خوابم از بیم بخت بد برمید تا نبینم خر بد اندر خواب خر بد کیست خر سر شاعر خر بآن جامه میبود نایاب خر خمخانه کز سر خم عقل مست برخیزد و ...
خواجه محمد بن محمد که بی بهار خلق خوش تو گل شکفاند بماه دی بویاتر است خلق لطیفت بسی از آن کز آتش و گل افتد در آبگینه خوی امروز بنده خواهد مهمانت آمدن کز یخ چو آبگینه شامیست زیر پی ...
با دو شکار بست نظامی دل و هوس فتراک او نه بیند بی صید هیچ کس گشته است بر شکار چنان دست او قوی کز کوه خود همی برباید همی مگس
نظامی در خراسان خورد گشنیز که تا گشتش رسن تابی فرامشت به شهر خویش گویی خویشتن را نماید کان چه ونست آن به انگشت به ون در برد باید سو کمان را فرامشتش کند و افکند بر پشت
فرزند من نبیره میمونی ابلیس دیگر است نملعونی اصرار کرده بر پدر آزاری همچون امامزاده صابونی آن را نصیبه از پدر آزردن گر عمری آمد ویره افزونی این دیو بدنژاد مرا یارب چو نان کنی بحرمت...
هست بر پرورده شکر نعمت پروردگار واجب از روی دیانت هم نهان هم آشکار هستم آن پرورده نعمت که اندر عمر خویش داد نتوانم شمردن نعمت پروردگار چون شمار نعمت حق را ندانم بر شمرد کی توانم بر...
ای سوز نیک چون پسر خواجه کلاخی با زرق و لباسات و فسون و در ودوزی سال تو بپنجاه و یک آمد که یکی روز مرایر ترا تنگ نیامد در روزی داماد خر خواجه بدی پیش بسی سال و امسال خر و خواجه و د...
کار دین صدر دنیا صاحب عادل عمر راست گشت از بذل دنیایی بدنیا سربسر هرچه در عالم ببینی خیر بینی زانکه هست عامر آن صدر دنیا صاحب عادل عمر هرکه در دنیا برآرد مسجدی از بهر حق باشد آن مس...
بکام دل رسید از بخت شاه کامران سنجر بصدر صاحب عادل ضیاء دین پیغمبر بشد بر طالع میمون بفرخ فال باز آمد بدان طالع شدن لایق بدین فال آمدن در خور بزرگان خراسانرا زیادت شد بفر او جمال و...
کیست آن گرد شکم مردک رو به مانست دره در روی کشیده بشکم در دره نی بی خبر باشد و بی آگهی از صلح و ز جنگ هیچ جنگی بجهان بی وی و صلحی سره نی همچو دزدان بکتف بسته و یکسر دارد در دلی چون...
عشق سیمین لعبت من کیمیا دارد مگر روشن و زرین کند کان بت هوا دارد بزر لعبت سیمین من دارد بزر میل و هوا ور ندارد بر میان زرین چرا دارد کمر تا بدیدم شکرین یاقوت پر لؤلؤی او لؤلؤ از دو...
ای ز سعدالملک فخر دین جهانرا یادگار بر جهانداری مهیا باش سعدالملک وار بخت مسعود قلج تمغاج خان مسعود کرد نام مسعود ترا القاب سعدالملک یار تا بنام خسرو سعد اختر مسعود بخت بر تو سعدال...
آمد چنانکه کرد ستاره شمر شمار شاه ستارگان بحمل شهریار وار تا بوستان بتابش شاه ستارگان بر شاخ آسمان گون آرد ستار بار بستان شود چنانکه ندانیش ز آسمان چون ابر گشت بر رخ بستان ستاره با...
سرو سیمین طرف ماه منیر تیره کرد از خط شبرنگ چو قیر هست شبرنگ خط تیره او رخ رخشنده او ماه منیر بنفیر آید عالم هرگاه که رخ ماه بگیرد شبگیر رخ آنماه گرفت اینک و من بنفیر آمده ام زو بن...
خورشید ببرج حمل آمد چو رخ یار هم نور بحاصل شود از تابش و هم نار نور از پی روشن شدن عالم تاریک نار از جهت پختن هر خام بر اشجار تا باز جهان از تبش و تابش خورشید برنا شود اشجار پدید آ...
آراسته بعید برون آمد آن نگار از فرق تا قدم همه آرایش بهار با صورتی که هر که بر او بنگرید گفت بادش بهار برخی ره عید برخی آر برخاسته ز خیل ملایک ازو نفیر وز قامتش قیامتی از سرو جویبا...
هلال روزه نمود از سپهر دایره وار بشکل و گونه چنان نیم دایره دینار تمام دایره گردد چو مه بنیمه رسد تمام نیمه بحرمت بدان برین پرگار فلک نموده چو زنگار یافته لگنی بر او هلال چو یک گوش...
باقی است در آن لب مزه شیر هنوز منسوخ نشد زان خط چون قیر هنوز خط را یله کن که از کمان ابروی تو چشم ز چپ و راست میزند تیر هنوز
یارب گل دینم از پژمردن در عصمت خود دار گه جان بردن در دل دارم میوه دل پروردن ایمن کنم از خزان کافر مردن
چه یر است این ز یر خر زبر دست که خر چون دید زو آنگونه بشکست خر نر را ون در کردم این یر به سان ماده خر خوابید در غست چو ادم ماده خر ار کره بفکند چه این یر و چه آن کره کز او جست بنام...