شمارهٔ ۱۱۶
دوش در عیش و عشرتی بودم کز طرب تا به روز نغنودم یار بود و شراب و شمعی و من زحمت اندر میانه من بودم با وصالش غمی فرو گفتم وز جمالش دمی بر آسودم گاه کام نشاط خوش کردم گاه جام طرب بپی...

اثیرالدین ابوالفضل محمد بن طاهر اخسیکتی معروف به اثیر اخسیکتی (زادهٔ سال نامعلوم در اخسیکت، درگذشته به سال ۶۰۹ هجری قمری در خلخال) از شاعران مشهور سدهٔ ششم هجری است. اثیر در شهر اخسیکت زاده شد که در قرن ششم یکی از شهرهای آباد ماوراءالنهر در منطقهٔ فرغانه در شمال رود سیحون بودهاست. اثیر سخنوری را در همانجا آغاز کرد. با حملهٔ ترکان غز و زوال دولت سنجری و پریشانی خراسان که خود از آن با عنوان «وحشت خراسان» یاد میکند، نواحی شرقی ایران را ترک گفت و به نواحی غرب و شمال غرب ایران روی آورد. نخست در همدان به دربار غیاثالدین محمد بن ملکشاه سلجوقی (۵۵۵ ه.ق) پیوست و سالهای متمادی او و جمعی از وزیران و امیران دربارش را مدح گفت. در لشکر غیاثالدین محمد، با علاءالدین عربشاه (۵۸۴ ه.ق) حاکم کُهستان آشنا شد. عربشاه شعر اثیر را پسندید و او را نواخت. اثیر مدت زیادی از عمر خود را به تفاریق در همدان و کُهستان در دستگاه عربشاه بود. اثیر اخسیکتی با شاعران بزرگ همعصر خود همچون خاقانی شروانی، نظامی گنجوی، رشید وطواط، مجیر بیلقانی و ظهیر فاریابی مراودات و معارضاتی داشتهاست. اثیر بعضی از قصاید خاقانی را جواب گفته و پایه خود را بالاتر شمرده است. همچنین حکایتی در مورد ملاقات این دو شاعر در دست است که کمابیش بوی افسانه دارد. نویسندگان معاصر اثیر، به رقابت میان او و مجیر بیلقانی اشاره کردهاند. اثیر، یکجا در یکی از اشعارش مجیر را دزد شعر خود خوانده است: «از برای خدای خواجه مجیر/ کاروانهای شعر من چه زنی؟». رقابتهای شعری اثیر اخسیکتی و مجیر بیلقانی گاه باعث کدورت ممدوحین ایشان، قزل ارسلان و محمد جهان پهلوان، که برادر بودند، نیز میشد. دیوان اشعار اثیر از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان (بر اساس تصحیح دکتر رکنالدین همایون فرخ منتشر شده به سال ۱۳۳۷ هجری شمسی) در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
دوش در عیش و عشرتی بودم کز طرب تا به روز نغنودم یار بود و شراب و شمعی و من زحمت اندر میانه من بودم با وصالش غمی فرو گفتم وز جمالش دمی بر آسودم گاه کام نشاط خوش کردم گاه جام طرب بپی...
بر تخت اوج رفت درخشنده اختری زندان کار شکست فروزنده گوهری بگشاد اگرچه بود شه مالک زمان رضوان گلستان جنان بر جهان دری این درقه ی مکوکب کردون فیل رای باز از نیام ملک بر آهیخت خنجری ا...
بی تو با یک دل غم دل مانده ام دست بر سر پای در گل مانده ام هر کسی را یادلی یا دلبری ست من چرا بی دلبر و دل مانده ام دست گیریدم که سخت افتاده ام چاره سازیدم که مشکل مانده ام یار با ...
ای صورت تو آیت زیبایی و خوشی نقشی کجا چو قامت آن دلربا کشی بر فرق خاک تیره در دست آب پاک ز آنروی آبدار گل لعل آتشی زلفی چنانک شام سر آسیمه بر شفق خطی چنانک مشک ختن زان برد کشی صورت...
هرغم که دهد عشق تو من خار ندارم بی تو علم الله که جز این کار ندارم دور از شب زلفین تو مرگ دل من باد آن روز که ش از درد تو تیمار ندارم از عشق تو خوارم نه که خود عزم من آنست من خواری...
خه خه تبارک الله ای ماه تو بجایی کم زانکه هر مه آخر رویی بمانمایی دل راز شست محنت جانرا ز دست انده بی زلف بسته ی تو نبود همی رهایی جانا بخاک پایت کو دستی تمام دارد آن طره را کره زد...
یا رب این من غریب کم خطرم که چو بخت اندر آمدی ز درم خه تو یاری ز خوب خوبتری وای من کز غمت ز بد بترم همه تن چشم اگرچه چون نرگس در گل عارض تو می نگرم هم ز خود باورم همی نکند خبرت هست...
مه رخم سرو قامت افتاده ست راستی را قیامت افتاده ست جای شکرانه هست کزرخ او حسن بر مه غرامت افتاده ست لشکر صبر را ز تیر مژه صف شکستن علامت افتاده ست مرغ او نیست مرد عافیتی که ش نظر ب...
پشت بر کار جهان آر که راه این راه است روی در روی نشاط آر که روز این روز است ساقیا عالم خاکی گذران است چو باد در ده آبی که در او آتش آتش سوزاست
پیراهن دل محنت و اندوه بس است غم های بسی گرانتر از کوه بس است دل تاب یک اندوه تو دارد لیکن اندوه در آن است که اندوه بس است
یاد لب تو در شب تاریک میکنم اندیشه بین که باز چه باریک میکنم
گر مایه گیرد از رخت ای دلبر آفتاب عاشق شود زمانه بصد دل بر آفتاب هر بامداد گیرد بر بوی روی تو نه کله فلک را در زیور آفتاب در رشک جیب تو بدرد صبح پیرهن از وی چو بامداد بر آرد سر آفت...
از نو رقمی بر دل درویش کشیدم خط بر خرد عافیت اندیش کشیدم سودای تو ناخوانده درآمد ز در جان در خانه دلی بود مرا پیش کشیدم تا راز تو در سرخی رخساره بپوشم بس خون که به چشم از جگر ریش ک...
کو محرمی که قصه ی تو در میان نهم گوش سخن بگیرم و در یک کران نهم صد به نیوش وصل به یک رمز سر به مهر از دست دل برآرم و در دست جان نهم یک ره اجازت کرمم ده ز بندگی تا محنتی ز صحبت او ب...
بی شب زلف تو سیه روزم خسته ی روزگار کین توزم محرم بزم خوبی تو منم که به یک آه می برافروزم تا تو را حسن نیک می سازد چشم بد دور خوش همی سوزم مرهمی نه که بخت دلریشم چینه ای ده که بس ن...
چون با غم تو قرار گیرم از هر دو جهان کنار گیرم با بخت ز جیب سر بر آرم چون دامن آن نگار گیرم وز مرتبه دست خود ببوسم کان طره مشکبار گیرم بی محنتش ار دمی بر آرم حقا که نه در شمار گیرم...
ره صد رهگذرت می دارم چشم و دل بر اثرت می دارم با همه بی خبری هرچه کنی لحظه لحظه خبرت می دارم تا سگ خویشتنم نامیدی یزک بام و درت می دارم در جهان دوست تر از جان چه بود من از آن دوست ...
با آنکه در میان دل آتش همی زنم چون عود در میان نفس خوش همی زنم بر من زمانه همچو قفس گشت جرمم آنک بلبل نهاد زخمه ی دلکش همی زنم گویم مگر برون جهم از روزن عدم پروانه وار بال در آتش ه...
کارم از عشق به جان است چه تدبیر کنم یار در پرده نهان است چه تدبیر کنم راز می پوشم تا کس بنداند لیکن اشک و رخساره نشان است چه تدبیر کنم وصل را صبر به کار است صبوری را دل که نه این ا...
شب دوش با دوست می خورده ام بگو نوش کز دست وی خورده ام به خصل سبک باج جان برده ام بد او کران ملک ری خورده ام من و مجلس خاک در کل عمر چنین می کجا تا که کی خورده ام ز کوثر نم از خلد خ...
خیز تا دست طرب یک دم به جام می زنیم دوستگانی بر رخ ماه مبارک پی زنیم پای در میدان عشق لعبتان غز نهیم دست بر فتراک مهر لعبتان ری زنیم ما کم از پروانه ایم آخر مگر می آتش است هرچه باد...
آنم که زین بر اسب تمنا نهاده ام تا لاجرم چو باد سوار و پیاده ام افتاده ام چو مشک بر آتش به جرم آنک در بر هزار نافه ی خاطر گشاده ام لرزنده ام ز جنبش هر باد و بر حقم زیرا چو شمع مجلس...
یا رب آن ماه تمام آن من است که به قد سرو خرامان من است با سر زلف پریشان همه روز در پی کار پریشان من است عمر جاوید طمع می دارم که لبش چشمه ی حیوان من است آن لب آن لب که شکر بنده ی ا...
بواهبی که بر ارباب عقل و اهل یقین بفیض نور خرد راه کشف پیموده است که در فراق جناب رفیع تو شب وروز برید فکر و خیال رهی نیاسوده است