شمارهٔ ۱۳
چون دایره ی لب تو در هم پیوست بنگر که چه تنگ عرصه یی داشت به دست کان نقطه ی عنبرین که نه نیست نه هست در دایره جا نیافت در گوشه نشست

اثیرالدین ابوالفضل محمد بن طاهر اخسیکتی معروف به اثیر اخسیکتی (زادهٔ سال نامعلوم در اخسیکت، درگذشته به سال ۶۰۹ هجری قمری در خلخال) از شاعران مشهور سدهٔ ششم هجری است. اثیر در شهر اخسیکت زاده شد که در قرن ششم یکی از شهرهای آباد ماوراءالنهر در منطقهٔ فرغانه در شمال رود سیحون بودهاست. اثیر سخنوری را در همانجا آغاز کرد. با حملهٔ ترکان غز و زوال دولت سنجری و پریشانی خراسان که خود از آن با عنوان «وحشت خراسان» یاد میکند، نواحی شرقی ایران را ترک گفت و به نواحی غرب و شمال غرب ایران روی آورد. نخست در همدان به دربار غیاثالدین محمد بن ملکشاه سلجوقی (۵۵۵ ه.ق) پیوست و سالهای متمادی او و جمعی از وزیران و امیران دربارش را مدح گفت. در لشکر غیاثالدین محمد، با علاءالدین عربشاه (۵۸۴ ه.ق) حاکم کُهستان آشنا شد. عربشاه شعر اثیر را پسندید و او را نواخت. اثیر مدت زیادی از عمر خود را به تفاریق در همدان و کُهستان در دستگاه عربشاه بود. اثیر اخسیکتی با شاعران بزرگ همعصر خود همچون خاقانی شروانی، نظامی گنجوی، رشید وطواط، مجیر بیلقانی و ظهیر فاریابی مراودات و معارضاتی داشتهاست. اثیر بعضی از قصاید خاقانی را جواب گفته و پایه خود را بالاتر شمرده است. همچنین حکایتی در مورد ملاقات این دو شاعر در دست است که کمابیش بوی افسانه دارد. نویسندگان معاصر اثیر، به رقابت میان او و مجیر بیلقانی اشاره کردهاند. اثیر، یکجا در یکی از اشعارش مجیر را دزد شعر خود خوانده است: «از برای خدای خواجه مجیر/ کاروانهای شعر من چه زنی؟». رقابتهای شعری اثیر اخسیکتی و مجیر بیلقانی گاه باعث کدورت ممدوحین ایشان، قزل ارسلان و محمد جهان پهلوان، که برادر بودند، نیز میشد. دیوان اشعار اثیر از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان (بر اساس تصحیح دکتر رکنالدین همایون فرخ منتشر شده به سال ۱۳۳۷ هجری شمسی) در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
چون دایره ی لب تو در هم پیوست بنگر که چه تنگ عرصه یی داشت به دست کان نقطه ی عنبرین که نه نیست نه هست در دایره جا نیافت در گوشه نشست
ز نان و آب که اصل حیات آدمی اند ملال گیرد چون بگذرد ز اندازه
وداع و فرقت احباب و یاد عهد شباب دیار عمر امیدم خراب کرد خراب ز یاد این رخ زردم در آب گشت غریق ز داغ آن دل ریشم بر آتش است کباب سرشک خون روان دل من است ولیک سفید گشتن او را عجایب ا...
در فراق تو سوخت این جگرم تا چو بخت اندر آمدی ز درم کرده صد چشم گرچه چون نرگس در گل عارض تو می نگرم هم ز خود باورم کسی نکند خبرت هست سخت بی خبرم می نماید که بخت بیدار است یا من خیره...
به حق آن که جز از تو کسی گزیده نی ام که در فراق تو یک لحظه آرمیده نیم بریده شد رگ جانم ز تیغ فرقت تو تو آن نگر که هنوز از تو دل بریده نی ام مباد بر رسن گیسوی تو دست نسیم اگر چو چنب...
به هر کژم که نهی نقش خویش می بینم نه آن حریفم لیکن که مهره برچینم گرفت دستخوشم عشوه وصال تو لیک به دست نامد خوش خوش ز پای ننشینم بر آن دلم که نبینم به چشم روی صلاح که من صلاح دل خو...
می روم از غم عشق تو چنان بی خبرم که ندانم به کجا یا به چه اندیشه درم همچو روی تو همه کار من آراسته بود وه که چون موی تو اکنون همه زیر و زبرم تیغ هجران تو گر زخم چنین خواهد زد هیچ ش...
وه که امروز به حال دگرم تو چه دانی که نداری خبرم از همه خرمی ای دور از تو تا ز تو دور ترم دورترم نه تو را رای که بر من نگری نه مرا زهره که در تو نگرم
ساقی من از خمار شبانه مشوشم وقت است اگر به باده ی باقی کنی خوشم آن آب هم طویله آتش به من رسان باشم که یک زمان زنی آبی بر آتشم الا به دست باده دوشین دوش نیست زهری که من ز دست جفای ت...
پردردم و بمانده ز درمان خویشتن گم کرده در هوای تو درمان خویشتن حال مرا ز درد تو سیری نمی کند سیر آمدم به جان تو از جان خویشتن چون گوی شد دل من و زلفین پرخم ست گوی مرا ربود به چوگان...
خه خه آن سوسن سیرابش بین هی هی آن سنبل پر تابش بین چستی سرو چمانش دیدی مستی نرگس پرخوابش بین خنده ای زد صدف لعل گشاد رشته ی لولوی خوشابش بین دیده ای آینه چهره ی روح عکس خورشید جهان...
ای سعی کرده عشق تو در خون و جان من تیر بلای تو نه به شست و کمان من این دوستی بود که چو من سوخته دلی بگذاری و بسازی با دشمنان من از آن جمال و چهره ی زیبا که آن توست نابوده جز خیال ت...
ای برگشاده دست به بیداد عاشقان بر چرخ می رود ز تو فریاد عاشقان سلطان محنت تو خرابی همی کند در دل کدام دل ستم آباد عاشقان هان تا من غریب فراموش کی شوم روزی که آیدت به جفا یاد عاشقان...
این زبان کاندرین دهان من است سبب محنت و زیان من است در دهانم همیشه هست نهان و آشکارا کن نهان من است من بدو خرمم که در همه حال اصل سرمایه ی دکان من است بر ضمیر دل و تفکر من بر همه خ...
هر که را دردل از خرد خبراست صنعت ذات او همه هنر است هنری باش و هرچه خواهی باش نه بزرگی بمادر و پدر است نافه مشک را به بین بمثل کز لباس بدیع معتبر است مردم بی خرد ز روی قیاس بر آن ک...
هر چند ز تو به ما رسد فریاد است در توست که ملک چشم و جان آباد است بادی که به قهر تو وزد طوفان است طوفان که عنایت تو باشد باد است
کس چه داند که میانی و دهانی داری گر نبندی کمر ای دلبر و لب نگشایی
ای سالکان راه هوای تو در طلب وی ساکنان کوی رضای تو در طرب هم باده های ناب وصال تو بی غرض هم زخم های تیغ فراق تو بی سبب در سور عشرت تو خوش استاد کان چو صبح در سوک غیرت تو سیه جا مکا...
ای جهان را یادگار از طغرل و الب ارسلان آسمان داد و دینی آفتاب دودمان بوسه داده نعل یک ران تو طوق ماه نو سجده برده پیش دیوان تو طاق ابروان تا هزاران قرن دیگر هم نیارد روزگار مسند شا...
چیست شرط عاشقان با بینوایی ساختن سلطنت را خاک نعلین گدایی ساختن نرد خدمت باختن با یار و پس در دست او خوش حریفی پیشه کردن با دغایی ساختن تک سواره پادشاه کشور جان شو چو خضر بر سکندر ...
این چرخ دغاپیشه دست خوش خوی تو در ششدره ی حیرت خورشید ز روی تو از حسن گه جان ها ما را چه نشان پرسی اینک خط و خال او اینک خم موی تو ز اندیشه ی جان و دل در کوکبه ی حسنت آه من غمگین ر...
از رهی روی بگردان و برو دامن مهر برافشان و برو مکن آن عشق ز سر تازه بپای مبر آن عهد به پایان و برو که تو را گفت که سرگردان باد کز فلان روی بگردان و برو سر بزن خسته دلان را مگذار هم...
ای در دل و جان سواری تو شیران جهان شکاری تو در پای در آرد عافیت را بیداد به دستیاری تو وی دشمن جان من جهانی جرمم همه دوستداری تو عهدی است میان ما و لیکن موقوف بر استواری تو کاری ست...
باز دل را تازه شد درد کهن با یار نو بوالعجب شکلی ست این درد کهن دلدار نو گنبد نیلوفری ما را به تو خاری نهاد ای گل دل ها فدای ضربت این خار نو کار نو در پیش می باید گرفتن بعد از این ...