شمارهٔ ۱۵۴ - هرج و مرج
بزم طرب ساز و کن فراز در غم ساده زیبا بخواه و باده درغم خون سیاووش ریز در کف موسی قبله زردشت زن به خیمه رستم مطرب چون ساختی نوای همایون گاه ره زیر ساز و گاه ره بم باده همی ده مرا و...

محمدتقی بهار ملقب به ملکالشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامهنگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملکالشعراء صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر «ادیب نیشابوری» رفت. بعد از فوت پدر، ملکالشعرای دربار مظفرالدینشاه شد. او شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سالها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطهطلبان و آزادیخواهان، چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهرهترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است. بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی در خانهٔ مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. از معروفترین آثار وی دیوان اشعار، سبکشناسی (که در سه جلد دربارهٔ سبک نوشتههای منثور فارسی نوشته شده)، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی را میتوان نام برد.
بزم طرب ساز و کن فراز در غم ساده زیبا بخواه و باده درغم خون سیاووش ریز در کف موسی قبله زردشت زن به خیمه رستم مطرب چون ساختی نوای همایون گاه ره زیر ساز و گاه ره بم باده همی ده مرا و...
تا هست همی خوریم باده چون نیست نمی خوربم باده روزی که بهای می کم آید آن روزکمی خوریم باده ما از پی جلب اشتهایی یا دفع غم خوربم باده ور جام به ماکند تعارف زیبا صنمی خوریم باده
نهادم ز بهر عیادت قدم به دولتسرای ولی النعم خداوند انعام و احسان وثوق سر سروران خواجه محتشم به نزد خدای جهان رستگار به نزدیک خلق خدا محترم مسالک ز تدبیر او مفتتح ممالک ز تاثیر او م...
پاییز به رغم نیر اعظم افراخت به باغ و بوستان پرچم همچون گه امتحان یکی دژخیم در خشم و لبانش پر ز باد و دم طفلان چمن ز هیبتش لرزان رخ زرد و نژندچهر و بالاخم هرکو پی امتحان فراز آید ب...
از چاه عموی شه اگر جست خراسان در چاله جد شه جمجاه فتاده جست ازکف فرزند مظفرشه و امروز گیر پسر ناصر دین شاه فتاده در دامن آن پور به دلخواه شد اما در بستر این پیر به اکراه فتاده ای ش...
جلوه گر شد شب دوشین چو مه عید صیام کرد از ابرو پیوسته اشارت سوی جام یعنی ای باده کشان باده حلال است حلال یعنی ای دلشدگان روزه حرام است حرام مه من نیز پی رؤیت فرخنده هلال همچو خورشی...
پادشاها نصیحتم شنو مملکت را به دست روس مده نوعروسی است ملک وتو داماد به کسی دست نوعروس مده روس اهریمنی است خونخواره به کف اهرمن دبوس مده تا تقاضای دیگری نکند به نخستش مخوان و بوس م...
دلم از مردم ری سخت ملول است که نیست هیچ پوشیده زکس کفرنمایان همه لذت روح برم چون به خراسان گذرم ز آن که محکم نگرم پایه ایمان همه مردمش ساکن اقلیم جنانند و بود بقعه سبط نبی روضه رضو...
رسید گاه بهار و گه سماع و مدام کجایی ای صنم سرو قد سیم اندام بنفشه با سر زلف خمیده گشت پدید کجایی ای سر زلف تو را بنفشه غلام به پای خیز که هنگام رامش است و نشاط نشاط باید کردن بلی ...
ای فلک رتبه شریف السلطان که نظیرت به جهان پیدا نه شمس و این نور و تجلی باشد شمع ایوان تو را پروانه چرخ با این همه رفعت گردد کاخ اجلال تو را هم شانه می رود قصر خورنق به شمار پیش درگ...
افتاده ایم سخت به دام در جنگ این گروه لیام قومی ندیده سفره باب جمعی ندیده چهره مام یک سر ز جهل دشمن علم جمله به طبع خصم کرام ما صاحب ستور ولیک در چنگ این گروه زمام در فضل ناتمام ول...
حشمت محتشمان مایه مرگ فقراست داد ازین رسم فرومایه که در شهر شماست یا رب این شهر چه شهر ست و چه خلقند این خلق که به هر رهگذری نعش غریبی پیداست می شنیدم سحری طفل یتیمی می گفت هر بلای...
ارباب که صنعت وجاهت فن اوست خون فقرا تمام بر گردن اوست طاوس بهشت است به صورت لیکن ابلیس نهفته زیر پیراهن اوست
عید قربان آمد ای جان جهان قربان تو را جلوه ای کن تا شود جانها فدای جان تو را من شوم قربان تو را تا زنده مانم جاودان زنده ماند جاودان آنکو شود قربان تو را زلف ورخسارت نشان ازکفر و ا...
یارم از خوابگاه من برخاست فتنه بیدار شد که زن برخاست بت من سر ز خوابگه برکرد وز چمن شاخ یاسمن برخاست پیش زلف سیاهش آهوی چین از سر نافه ختن برخاست وان که بسپرد دل بدان سر زلف از سر ...
ای باد صبا ز روی یاری وز راه وفا و دوستداری شو نزد رفیق مهربانم سبحانقلوف آن عزیز جانم برگوکه رسید از آن دلفروز دوکارت به روز عید نوروز یک کارت ز حضرت شما بود دیگر ز رفیق با وفا بو...
چندین هزار آینه بینی پر از نقوش گر برنهی برابر یکدیگر آینه چون نیک بنگری همه نقش ها یکی ست بر تو یکی هزار نماید هر آینه
پیامی ز مژگان تر می فرستم کتابی به خون جگر می فرستم سوی آشنایان ملک محبت ز شهر غریبی خبر می فرستم در اینجا جگر خستگانند افزون ز هر یک درود دگر می فرستم درود فراوان سوی شاه خوبان ز ...
گفت صوفی تن بود زندان جان چون قفس کانجا نشانی بلبلی گفتمش در اشتباهی ای رفیق کی شود تن در بر جان حایلی جسم اضدادیست درهم بیخته کی کنند اضداد کار قابلی هریک از اجزا شتابان سوی اصل چ...
شنیده ام که یلی بود پهلوان رستم کشیده سر ز مهابت بر آسمان رستم ستبر بازو و لاغر میان و سینه فراخ دو شاخ ریش فروهشته تا میان رستم نیاش سام و پدر زال و مام رودابه ز تخم گرشاسب مانده ...
مرا درست به یاد اندرست عهد صبی به روزگار لطیف تفرج و بازی فتاد پاره مومی ز دامن دایه من آن ربودم و جستم چو آهو از تازی چو سنگ بودم درآغاز و نرم گشت آخر گهی ز فرط فشردن گهی ز دمسازی...
ز بس در زمانه خمش زیستم ندانند یاران که من کیستم یکی چیستانم بنگشوده راز تو نشناسی آسان که من چیستم به دم زنده کردم همی مردگان همانا که اعجاز عیسیستم محل برترستم ز چارم سپهر اگر خو...
ز دلبر بوسه ای تاوان گرفتم پس از عمری خسارت جان گرفتم به آسانی مرا تاوان نمی داد زمین بوسیدم و دامان گرفتم نشستم در دل مشکل پسندان من این اقلیم سخت آسان گرفتم سگی گر در سر راهم کمی...
عدل کن عدل که گفتند حکیمان جهان مملکت بی مدد عدل نماند بر جای پادشاهان جهان را سه فضیلت یار است یا یکی زین سه بودشان به عمل راهنمای اول آن پادشهی پاکدلی دادگری دین پژوهی که به هرکا...