بخش دوم - از اتابکان فارس تا نادرشاه افشار
هم اتابیکان به ملک فارس چتر افراشتند آل کرت آنگه هرات و غور در کف داشتند پارس از آن پس اتابیکان ز کف نگذاشتند واندر آن آل مظفر تخم نیکی کاشتند شیخ ابواسحق و یاران گنج ها انباشتند د...

محمدتقی بهار ملقب به ملکالشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامهنگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملکالشعراء صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر «ادیب نیشابوری» رفت. بعد از فوت پدر، ملکالشعرای دربار مظفرالدینشاه شد. او شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سالها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطهطلبان و آزادیخواهان، چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهرهترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است. بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی در خانهٔ مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. از معروفترین آثار وی دیوان اشعار، سبکشناسی (که در سه جلد دربارهٔ سبک نوشتههای منثور فارسی نوشته شده)، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی را میتوان نام برد.
هم اتابیکان به ملک فارس چتر افراشتند آل کرت آنگه هرات و غور در کف داشتند پارس از آن پس اتابیکان ز کف نگذاشتند واندر آن آل مظفر تخم نیکی کاشتند شیخ ابواسحق و یاران گنج ها انباشتند د...
اندرین فترت برآمد رایت سالار زند مملکت را کرد مستخلص پس از پیکار چند بود سلطانی کریم و شهریاری هوشمند دوحه نیکی نشاند و ریشه زشتی بکند پایگاه ملک را بنهاد بر چرخ بلند خسروان را شای...
ای نبرده کسی به کنه تو راه تاری و دیو و اورمزد و اله ای خدایی که در تو حیرانم کیستی چیستی نمی دانم کرده ام من به هستیت اقرار گفته ام در تو بهترین اشعار همچنین گاه گاه از ته دل کرده...
شب آدینه هشتم آبان شد به مجلس خلاف شه عنوان بی دلیل و بهانه میر سپاه بود شایق به خلع احمدشاه وکلا جمله واقف از اسرار بین بیم و امید گشته دچار همه سوگند خورده با قرآن به وفاداری شه ...
آه از انسان که چون شود سوی پست هیچ چیزش نمی شود پابست ور شود سوی اوج شاه شود برتر از آفتاب و ماه شود گه به عین الحیات گیرد جا گه شود شوم تر ز مرگ فجا نیکنامی عزیزتر چیزی است فرخ آن...
کرد دیوانه ای به چاه نگاه عکس خود را بدید در ته چاه سنگی افتاده بد به راه اندر هشت آن سنگ را به چاه اندر مردم شهر رنج ها بردند تا که آن سنگ را برآوردند تویی آن سنگ اوفتاده به چاه ع...
نمره دو بود چو نمره یک لیک لختی از آن فراخترک نیست دیوار او سیه چو زغال تیغه ای بین محبس است و مبال هست بر سقف او یکی روزن که شود حبسگاه از آن روشن روی در نیز هست پنجره ای دارد از ...
اندرین حجره ام پس از خور و خواب نیست چیزی انیس غیرکتاب مه اردی بهشت و لاله به باغ من در اینجا چو لاله دل پر داغ دستم آزاد و بسته است دلم تن درست و شکسته است دلم سوزد از تاب تب همار...
در جوانی چنان که می دانی بزم ها داشتم به پنهانی پیشم آمد شبی بلایه زنی نه زنی آفتاب انجمنی چه زنی بوستان زیبایی چه زنی سرو ناز رعنایی سرو قدی و نار پستانی سیم ساقی سفید دندانی چشم ...
هرکه او یار محترم دارد دگر اندر جهان چه غم دارد خوبرویان شهر را دیدم هرکه چیزی ز حسن کم دارد لیک شکر خدا که دلبر من خوبی از فرق تا قدم دارد بهر عشاق دام های بلا زیر آن زلف خم بخم د...
خفته بودم شبی به خانه خویش همچو مرغی در آشیانه خویش دیدم آنجا به مشهدم گویی واندر آن پاک مرقدم گویی می کنم خدمت اندر آن درگاه با خضوع و خشوع بی اکراه چون که فارغ از آستانه شدم در ر...
گیتی از اوستاد باشد راست کارگیتی از اوستاد بپاست کیست استاد آن که هم ز اول سوی یک علم رفت و کرد عمل هنر آموخت نزد استادی اوستا دیده ای ملک زادی چون کز استاد علم حاصل کرد به عمل علم...
علم از بهر چیست ای استاد تاکه گیتی شود به علم آباد علم بهر خیالبافی نیست کار دانش بدین گزافی نیست باید از علم سود برخیزد چون درختی کز او ثمر خیزد هرکه از علم بهره ورگردد مایه ی راح...
آن مهندس که این بنا پرداخت کس نداند که از برای چه ساخت دانم این مختصر که در این کار رمزهایی بود فزون ز شمار منظری هست فوق این منظر فوق او نیز منظری دیگر فوق و تحتی گمان مبر کاینجاس...
بود مردی ز هر هنر عاری روزکی چند کرده نجاری نام رنده شنیده و گونیا گرد از نیمگرد کرده جدا پس شد اندر دکان آهنگر دم و خایسک دید و پتک و تبر نوز نامخته چیزی از استاد ریش خود را به دس...
ز اوستادی کهن بگیر سراغ سی چهل سال خورده دود چراغ همه کرده به خبرگی اش قبول سخنش حق و کرده اش مقبول یافته اختصاص در هنرش وبژه گشته ز قوت نظرش سر حاجت بسای در پایش اوستادش بخوان و م...
نیک بنگر بدان بنای بلند چون که معمار طرح آن افکند آن یکی آجرش تمام کند دگری نیز خشت خام کند آن یکی آهکش کند غربال وان دگر خاکش آورد به جوال آن یکی پی فکند و جرز کشید وان دگر طاق بس...
رسم مکتب بود که استادت پیش بنهد یکی ورستادت گوید این را بخوان و حاضر کن کزتو پرسم همی سخن به سخن گر نخوانی و سهل انگاری وان ورستاد یاوه پنداری گوشمالت دهند استادان خوارگردی به نزد ...
موسم نوبهار خانه من هست از انبوه گل یکی گلشن شده نه سال تا در این خانه خوب یا بد گزیده ام لانه هست یک میل دورتر ازشهر لاجرم دارد از نظافت بهر مگس آنجاکمست وآب فزون تابش ماه و آفتاب...
دشمن بنده بود درک هی دل ز من کنده بود درگاهی بهرمن تیغ کینه آخته بود لیک نیکو مرا شناخته بود زان به حبسم فزون تر از یک ماه با همه دشمنی نداشت نگاه هست بیگانه آیرم با من نیست با من ...
ای که نزد شه آبرو داری ز چه دست از حیا برو داری شرم داری ز شه که گویی راست ای عجب شرمت از خدای کجاست چون مجال سخن ز شه جویی سخن از دوستان خود گویی از چه هنگام نفع خویشتنت نیست قفل ...
هان بهارا مکوب آهن سرد کاندپن دوره نیست مردی مرد خلق رفتند جانب وجدان اصل های قدیم شد هذیان دین و آیین دو اصل عالی بود خلق را زین دو منزلت افزود هر دوان ریشه داشت در ایران آن ز زرد...
داشت مردی جوان رفیقی چند همه با هم برادر و دلبند این جوانان ساده دین دار کرده در دل به مبدیی اقرار خانه هاشان به یکدگر نزدیک همه با هم به کیف و حال شریک دیوخویی به صورت انسان زاین ...
این جوان داشت خانمی مقبول بود خانم از این رویه ملول چون که اعصاب زن دقیق تر است حس پنهانیش رقیق تر است بیند از پیش چیزهایی را آفتی رنجی ابتلایی را پیرو امن و حفظ آرامی است خصم بی ن...