شمارهٔ ۲۴
شیرین لبی که آفت جان ها نگاه اوست هرجا دلیست بسته زلف سیاه اوست کردم سراغ دل ز مقیمان درگهش گفتند رو بجوی مگر فرش راه اوست گویند یار خون دل خلق می خورد وان لعل سرخ و دست نگاربن کوا...

محمدتقی بهار ملقب به ملکالشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامهنگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملکالشعراء صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر «ادیب نیشابوری» رفت. بعد از فوت پدر، ملکالشعرای دربار مظفرالدینشاه شد. او شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سالها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطهطلبان و آزادیخواهان، چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهرهترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است. بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی در خانهٔ مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. از معروفترین آثار وی دیوان اشعار، سبکشناسی (که در سه جلد دربارهٔ سبک نوشتههای منثور فارسی نوشته شده)، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی را میتوان نام برد.
شیرین لبی که آفت جان ها نگاه اوست هرجا دلیست بسته زلف سیاه اوست کردم سراغ دل ز مقیمان درگهش گفتند رو بجوی مگر فرش راه اوست گویند یار خون دل خلق می خورد وان لعل سرخ و دست نگاربن کوا...
زین مردم دل سیاه رخ دارم زرد بیدردی خلق دردم افزود به درد جز خوردن خون دگر چه می شاید کرد خون باید خورد و باز خون باید خورد
چشم بهی مدار از این بدسگال قوم کاینجا شرافت همه کس دست خوردنی است تاج غرور و فخر ز سرها فتادنی نقش وفا و مهر ز دل ها ستردنی است جز نقش نابکار زر آن هم ز دست غیر دیگر نقوششان همه از...
محمد صالح ای فرزانه فرزند ترا توفیق خواهم از خداوند وکیل الملک بابت مرد دین بود مسلمانی اصیل و راستین بود نبود او چون وکیلان کذایی دمادم گرم دزدی وگدایی میان او و این جهال مردود تف...
آمد چو دو نیمه برفت از شب آن ساده بناگوش سیم غبغب با چهره روشن چو تافته روز با طره تاری چو قیرگون شب ابروش به خون ریختن مهیا مژگانش به تیرافکنی مرتب هردم به دگر سو جهنده زلفش چون ک...
مردن اندر شجاعت ادبی بهتر از چاپلوسی و جلبی من بر آنم که نیست زیر سپهر صفتی چون شجاعت ادبی نجبای جهان شجاعانند به شجاعت در است منتجبی راست باش و مدار باک از کس این بود خوی مردم عصب...
در طوف حبش دیدم دی موسولینی می گفت کاین قطعه بدین خوبی مستعمره بایستی ما ملت مفلس را نان و ماکارونی گشت در سفره ایتالی کبک و بره بایستی هیتلر به جوابش گفت کبک و بره لازم نیست در س...
گر که صدر اندر اصفهان نبدی اصفهان نیمه جهان نبدی گر نبودی زبان گویایش در دهان ادب زبان نبدی ور نبودی بیان شیوایش خرد لنگ را بیان نبدی گر نبودی بلند منبر او زی سماوات نردبان نبدی ور...
ای ماه دو هفته یاد ما کردی احسنت خوش آمدی صفا کردی دشمن کامی گذاشتی وز مهر خود را نفسی به کام ما کردی بیگانه ز رشک خون همی گرید زین سان که تو یاد آشنا کردی بیگانه پرست بوده ای و ام...
سوی لندن گذر ای پاک نسیم سحری سخن از من بر گو به سر ادوارد گری کای خردمند وزیری که نپرورده جهان چون تو دستور خردمند و وزیر هنری نقشه پطر بر فکر تو نقشی بر آب رأی بیزمارک بر رای تو ...
پیمان شکن نگار من آن ترک لشکری بگرفت خوی لشکری و شد ز من بری من دل به لشکری ز چه دادم به خیر خیر هشیار مرد دل نسپارد به لشکری او خود سپاهی است و رود چون رود سپاه گوید مرا که بنشین ...
بتا اگرچه به صورت تو زاده بشری ولی به روی درخشان سلاله قمری بشر نزاده چنین ماه روی غالیه موی چگونه باورم آیدکه زاده بشری به چهر و سیما فرزند ماه گردونی به قد و بالا مانند سرو کاشمر...
مگر می کند بوستان زرگری که دارد به دامان زر جعفری به کان اندر آن مایه زر توده نیست که باشد درین دکه زرگری به باغ این چنین گفت باد صبا که چونی بدین مایه حیلت وری به ده ماه از این پی...
با مه نو زهره تابان شد ز چرخ چنبری چون نگین دانی جدا از حلقه انگشتری راست چون نیلوفر بشکفته بر سطح غدیر سر زدند انجم ز سطح گنبد نیلوفری گفتی از بنگه برون جستند رب النوع ها با کمرها...
آنچه در دوره ناصری مرد و زن کشته شد سرسری آن به عنوان لامذهبی این به عنوان بابیگری آن به عنوان جمهوریت این به عنوان دانشوری وانچه شد کشته در چند شهر بین شیخی و بالاسری شد ز نو تازه...
غم مخور جانا در این عالم که عالم هیچ نیست نیست هستی جز دمی ناچیز و آن دم هیچ نیست گر به واقع بنگری بینی که ملک لایزال ابتدا و انتهای هر دو عالم هیچ نیست بر سر یک مشت خاک اندر فضای ...
امشب ز فراق دوست خوابم نبرد هم دل به سوی شمع و کتابم نبرد از بس که دو دیده آب حسرت بارد بیدار نشسته ام که آبم نبرد
ای مدیری که ز نوک قلمت تیر در دیده اهل نظرست هیکل نحس تو و اخلاقت هر یکی از دگری زشت ترست تویی آن حلقه مفقوده که او بین بوزینه و جنس بشرست هر گزافی که به عالم علمست هر دروغی که به ...
چو می خوردی خیال بد میندیش که از مستی خیال بد شود بیش خیال بد چو افزون شد شر آرد به ناگه عمر مظلومی سر آرد زن ار داری دهی ناگه طلاقش پس آنگه زار نالی در فراقش پسر گر داری او را حیز...
دو چیز افزونی دهد بر مردم افزون طلب سرمایه عقل و خرد پیرایه علم و ادب علم است دیهیم علا عقل است کنج اعتلا العلم تاج للفتی والعقل طوق من ذهب هست ار ز میراث پدر عقل غریزیت ای پسر تکم...
پشت مرا کرد ز غم چنبری گردش این گنبد نیلوفری هستم من عیسی آموزگار کرده جهودانم حبس از خری بس که به من تیغ ببارند و تیر روزم شد تیره و عمر اسپری ساخت جدا از پسر و دخترم دشمنم از بی ...
چار تن در یک زمان جستند در دوران سری پنج نوبت کوفتند از فر شعر و شاعری جاه و آب رودکی شد تازه زین چار اوستاد فرخی و عسجدی و زینتی و عنصری درگه محمود شد زین چار شاعر پرفروغ همچنان ک...
ز عشق خوبروبان حصاری شدم در چنگ رنج و غم حصاری حصاری شد دلم در سینه تنگ ز دست تنگ چشمان حصاری ز هر سو پیش چشمم اندر آید بتی چینی و ترکی قندهاری به باری چند ازینان شکوه رانم که این ...
بدرود گفت دولت قاجاری مرگ اندر آمد از پس بیماری فرجام زشت خویش پدید آورد کندی و کاهلی و سبکساری وآمد به جای کاهلی و کندی جلدی و چیره دستی و هشیاری وحشی ددیست پادشهی کاورا نتوان نگا...