شمارهٔ ۳۹ - تسلیم و رضا
چون از در تسلیم نشد یار عزیز در چنگ رضا گشت گرفتار عزیز خورد آن گل تازه چوب و شد نفی به خوار زین کار عزیز خوار شد خوار عزیز

محمدتقی بهار ملقب به ملکالشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامهنگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملکالشعراء صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر «ادیب نیشابوری» رفت. بعد از فوت پدر، ملکالشعرای دربار مظفرالدینشاه شد. او شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سالها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطهطلبان و آزادیخواهان، چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهرهترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است. بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی در خانهٔ مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. از معروفترین آثار وی دیوان اشعار، سبکشناسی (که در سه جلد دربارهٔ سبک نوشتههای منثور فارسی نوشته شده)، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی را میتوان نام برد.
چون از در تسلیم نشد یار عزیز در چنگ رضا گشت گرفتار عزیز خورد آن گل تازه چوب و شد نفی به خوار زین کار عزیز خوار شد خوار عزیز
بشکست گرم دست چه غم کار درست است کسری ز شکستم نه که افکار درست است آن را چه خطاییست که رفتار صواب است و آن را چه شکستی است که گفتار درست است گر دست چپم بشکست ای خواجه غمی نیست در د...
مخبر ما رفت و آمد تنگدست بی خبر چون گنگ خواب آلود مست دفتری خالی ز اخبار جدید همچو چشم بنده اوراق ش سفید لب ز بوری سوی زبر آویخه وز دهانش آب حسرت ریخته یک نظر سوی من و دیگر نظر سوی...
دوست می دارم من این نوروز فرخ فال را تاکنم نو بر جبین خوبرویان سال را خواهی ار با فال میمون بگذرد روز تو خوش برگشا هر صبحدم از دفترگل فال را عاشقا ز آه سحر غافل مشو کاین ابر فیض آب...
مخلوق جهان به گرگ مانند درست با قادر عاجزند و بر عاجز چست سستند به گیرودار چون باشی سخت سختند به کارزار چون باشی سست
مفریب ای بزرگوار پسر دختری را ز مادر و ز پدر زن کس را هم ای پسر مفریب ورت بفریفت زن ازو بشکیب دزدی عرض و دزدی ناموس بتر از دزدی زر است و فلوس زر چو دزدی به جایش آید زر زن چو دزدی ف...
دریغ و درد که از کید فتنه گردون بشد صبوری ازما چوشد صبوری ما دریغ از آن دل آگاه و خاطر دانا که بردرند ز غم جامه صبوری ما صبوری آن ملک شاعران طوس برفت به خانقاه غم آمد دل سروری ما ت...
روی ماهت ر ببین تا عشقم باور کنی رنگ زردم ر ببین تا جورت کمتر کنی نیصب شو وخت که بوی زلفهات ر مشنوم گر ببینی روز مور خاک سیا ور سر کنی زلف کر نیلیر ازی بیشتر مزن قیچی که واز مثل پی...
نوبهار آمد و شدگیتی دیگرگونا باغ رنگین شد از خیری و آذریونا رده بستند به باغ اندرکل های جوان جامه ها رنگین چون لشگر ناپلیونا سرخ گل خنده زد و مرغ شباوبزگریست از لب کارون تا ساحل آب...
ملک جهان چون سویس باغ ندارد لاله باغ سویس داغ ندارد جز دل ایرانیان خسته درین ملک یک دل غمگین کسی سراغ ندارد مست نشاطند خلق و جز من بیمار کیست که دایم به کف ایاغ ندارد یک دل افسرده ...
آمد رمضان و خلق رفتند ز هوش شد میکده ها قفل و زبان ها خاموش تا نشنود الغیاث می خواران را مینای عرق پنبه نهادست به گوش
چو از گشت زمان آلمان و اتریش به چنگ حزب نازی اندر افتاد بپا گردید جنگی خانمان سوز که مانندش ندارد آدمی یاد ز ده کشور فزون در چنگ آلمان به یک ضربت شدند از هستی آزاد عروس دهر پاریس ن...
یک جعل روزی ز اصطبلی حقیر ناگهان افتاد در باغ امیر وه چه باغی رشک گلزار فرنگ لاله و سنبل درآن هفتاد رنگ یکطرف در عطرپاشی یاسمن یکطرف در جلوه قد نسترن پیچ و چایی دست در آغوش هم نرگس...
شد سیه مست بلا هشیار تاکستان کجاست پاکباز خفته شد بیدار پاکستان کجاست هند و ایران دیولاخ فتنه و آشوب گشت رام چند دیوکش کو رستم دستان کجاست اهل مشرق پیر و برنا یار و همدست همند همت ...
رخ تو دخلی به مه ندارد که مه دو زلف سیه ندارد به هیچ وجهت قمر نخوانم که هیچ وجه شبه ندارد بیا و بنشین به کنج چشمم که کس در این گوشه ره ندارد نکو ستاند دل از حریفان ولی چه حاصل نگه ...
ای برده گل رازقی از روی تو رشک در دیده مه ز دود سیگار تو اشک گفتم که چو لاله داغدار است دلم گفتی که دهم کام دلت یعنی کشک
امروز روز عزت دیهیم و افسر است عصری بلند پایه و عهدی منور است جاه و جلال گم شده در پیشگاه ملک بر سینه دست طاعت و بر آستان سر است سوی دگر گرسنگی و نعمت این سوی است ملک دگر کشاکش و آ...
باز خنگ فکرتم جولان گرفت فیل طبعم یاد هندستان گرفت تا خیالم نقش روی هند بست یافت ذوقم جلوه طاوس مست بلبل فکرم خوش آوایی نمود طوطی طبعم شکرخایی نمود بسته ام پاتاوه بر پای نیاز تا شو...
به کشتزار نگه کن که در برابر باد چو لشکریست هزیمت گرفته از بر خصم
دل از تطاول زلف نگار جان نبرد چو مارگیر کز آسیب مار جان نبرد به صیدگاه دل آن زلف خم به خم دامیست که از علایق او یک شکار جان نبرد دلا تجاهل عارف گزین که صاحب ذوق محقق است کزین روزگا...
ای میر اجل گر دهدم مهل اجل خواهم کرد این مشکل لاینحل حل گر خوش عمل ار بدعمل از ری رفتم ای مهتر ری حی علی خیر عمل
دوستان آمد ز ره باباشمل ذکر او حی علی خیر العمل سال پارین با سران و مهتران رفت و شد مهمان از ما بهتران رفت از ایران تا زمانی والمد در هتل ها یکه و تنها لمد مدتی با خوبرویان سر کند ...
هر کرا مهر وطن در دل نباشد کافر است معنی حب الوطن فرموده پیغمبر است هرکه بهر پاس عرض و مال و مسکن داد جان چون شهیدان از می فخرش لبالب ساغر است از خدا وز شاه وز میهن دمی غافل مباش ز...
شد سیه پوش از غم مرگ صبا بدرالملوک زین مصیبت ملت اسلام قرمزپوش باد کرد با نیکان ستیزه تا که شد همدوش مرگ هرکه با نیکان ستیزد با اجل همدوش باد عیب پاکان کرد تا خاموش گشت او را زبان ...