شمارهٔ ۵۶
یک روی چو آیینه مبادا انسان کاخر شکند ز جلوه روی خسان ماننده تیغ شو همه روی و زبان تا بگذری از میان مردم آسان

محمدتقی بهار ملقب به ملکالشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامهنگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملکالشعراء صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر «ادیب نیشابوری» رفت. بعد از فوت پدر، ملکالشعرای دربار مظفرالدینشاه شد. او شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سالها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطهطلبان و آزادیخواهان، چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهرهترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است. بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی در خانهٔ مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. از معروفترین آثار وی دیوان اشعار، سبکشناسی (که در سه جلد دربارهٔ سبک نوشتههای منثور فارسی نوشته شده)، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی را میتوان نام برد.
یک روی چو آیینه مبادا انسان کاخر شکند ز جلوه روی خسان ماننده تیغ شو همه روی و زبان تا بگذری از میان مردم آسان
یکی مرد خودخواه مغرور دون درافتاد روزی به تنگی درون در آن تنگی و بستی آه کرد رفیقی بر او رنج کوتاه کرد رهاندش ز بیکاری و کار داد فراوان درم داد و دینار داد همش نیکویی کرد و احسان ن...
این عامیان که در نظر ما مصورند هر روز دام کینه به ما بر بگسترند ما پاسدار دین و کتاب پیمبریم وینان عدوی دین و کتاب پیمبرند دین نیست اینکه بینی در دست این گروه کاین مفسده است و این ...
وه که عشقی در صباح زندگی از خدنگ دشمن شبرو بمرد پرتوی بود از فروغ آرزو آن فروغ افسرد و آن پرتو بمرد شاعری نو بود و شعرش نیز نو شاعر نو رفت و شعر نو بمرد
دل فریبان که به روسیه جان جا دارند مستبدانه چرا قصد دل ما دارند دلبران خودسر و هرجایی و روسی صفتند ورنه در خانه غیر از چه سبب جا دارند گاه لطف است و خوشی گاه عتاب است و خطاب تا چه ...
بر درگه خود پلنگ دربان کردن بر گله خویش گرگ چوپان کردن سگ در بغل و مار به دامان کردن بهتر که جوی به سفله احسان کردن
به قسطنطنیه بتابید ماه بلرزید از آن برج های سیاه ز قرن الذهب ساخت سیمین کمند مگر بگذرد زان بروج بلند نگارا نگه کن که این نور پاک دگر باره از این شب تابناک پیامی ز من آورد سوی تو ز ...
سال ها در فرنگ می گفتند قوه کهربا چها باشد چون بدیدند قدرتش گفتند این چنین قوه از کجا باشد گو بیایند خیل برق شناس کاین کرامات پیش ما باشد رنگ زرد من و اشاره دوست قوه برق و کهربا با...
فریاد ازین بیس المقر وین برزن پر دیو و دد این مهتران بی هنر وین خواجگان بی خرد شهری برون پر هلهله وز اندرون چون مزبله افعی نهفته در سله کفچه فشرده در سبد قومی به فطرت متکی نی احمدی...
خوبرویان یار را در عین یاری می کشند دوستداران را به جرم دوستداری می کشند مرغ وحشی چون نمی افتد به دست کودکان مرغ دست آموز را با زجر و خواری می کشند شاهدان دیر جوش از دوستان باوفا ز...
شب برکشید رایت اسود لون شبه گرفت زبرجد شد چیره بر عمایم خضرا بار دگر علایم اسود گفتی ز نو سلاله عباس بردند حق آل محمد مشرق به رنگ سوسن بری مغرب به رنگ ورد مورد در یک کرانه پرده مات...
خمش منشین و چون مردم سخنگوی سخن گوید جوان گر اهل باشد سخن شایسته می گوی و میندیش سخن شایسته گفتن سهل باشد ز من بشنو به خاموشی مکن خوی که خاموشی دلیل جهل باشد
جهان آفرین بندگان را همه پدیدار فرمود همچون رمه ستور و سگ و گاو با گاوبند بهکجای هم گرگ و هم گوسپند به یکسو چران گاومیش بزرگ ز سوی دگر شرزه شیر سترگ درنده چرنده خزنده بهم درآمیخته ...
قلبم به حدیثی که شنیدی مشکن عهدم به خطایی که ندیدی مشکن تیغی که بدو فتح نمودی مفروش جامی که بدو باده کشیدی مشکن
پیوند ببندند بتان لیک نپایند ور زان که بپایند بگویند و نیایند وانگه چو بیایند نخندند و ز عشاق خواهند که شان هیچ نبوسند و نگایند گویند نباتی را مردم به دهان در گیرند ولی نه بمکند و ...
ای خواجه به خط بد دلی سیر مکن خوبی را بی برکت و بی خیر مکن کاری که پس از سه سال هم عهدی و صدق با من کردی بس است با غیر مکن
بی زحمت و دردسر چه جاییست جایی که در آن بشر نباشد کآنجا که در آن بشر نهد پای بی زحمت و دردسر نباشد
جهان سر بسر از فراز و نشیب یکی کارخانه است با رنگ و زیب که در نوبهاران بجنبد ز جای نگرداند این چرخ را جز خدای بسی کارگر اندر آن کارگاه بکوشند بی مزد و بی دادخواه یکی بسدین حله آرای...
اگرکه پشت من از بار حادثات خمید شکسته زلفا جعد ترا که خمانید خمیده پشتی وگوژی نشان پیرانست دو زلف تو پسرا از چه کوژ گشت و خمید شنیده بودم در آب موی گردد مار کجا بتابد بر وی به سال ...
سیل خون آلود اشکم بی خبر گیرد تو را خون مردم آخر ای بیدادگر گیرد تو را ای شکرلب آب چشمم نیک دریابد تو را وی قصب پوش آتش دل زود درگیرد تو را ور گریزی زین دو طوفان چون پری بر آسمان ب...
بر دامن دشت بنگر آن نرگس مست چشمی به ره و سبزه عصایی در دست گویی مجنون به انتظار لیلی از گور برون آمد و بر سبزه نشست
مو مخام خوذم بزو چشمه نوشت بزنم لبام غنچه کنم شرق تو گوشت بزنم دل تو سنگ بیا دلت بدست مو بده تا بمغز رقیب خرده فروشت بزنم
ای سمیعی رسید نامه تو نامه تو رسید و چامه تو چامه شیرین و دلنشین چو عسل نامه خیرالکلام قل و دل آن عبارات با روان مأنوس وان خط خوب چون پر طاووس خاصه شعری بدان دلارایی جان فزاتر ز عه...
بس کن از این مکابره ای غوک ژاژخا خامش گرت هزار عروسیست ور عزا ای دیو زشتروی رخ زشت را بشوی ورنه در آب جوی مزن بیش دست و پا آن غوک سبزپوش برآن برگ پیلگوش جسته کمین خموش و دو دیده سو...