شمارهٔ ۶ - مادر ذوق و ادب
مادر باباشمل رفت از جهان هفته ای باباشمل بربست لب مرگ مادر خاطرش افسرده کرد گشت خاموش آن تنور ملتهب لیک با این سوگواری های سخت ماتم مادر نباشد بلعجب با غم کشور غم مادرکجاست چون که ...

محمدتقی بهار ملقب به ملکالشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامهنگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملکالشعراء صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر «ادیب نیشابوری» رفت. بعد از فوت پدر، ملکالشعرای دربار مظفرالدینشاه شد. او شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سالها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطهطلبان و آزادیخواهان، چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهرهترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است. بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی در خانهٔ مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. از معروفترین آثار وی دیوان اشعار، سبکشناسی (که در سه جلد دربارهٔ سبک نوشتههای منثور فارسی نوشته شده)، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی را میتوان نام برد.
مادر باباشمل رفت از جهان هفته ای باباشمل بربست لب مرگ مادر خاطرش افسرده کرد گشت خاموش آن تنور ملتهب لیک با این سوگواری های سخت ماتم مادر نباشد بلعجب با غم کشور غم مادرکجاست چون که ...
میان ابرو و چشم تو گیر و داری بود من این میانه شدم کشته این چه کاری بود تو بی وفا و اجل در قفا و من بیمار بمردم از غم و جز این چه انتظاری بود مرا ز حلقه عشاق خود نمی راندی اگر به ن...
سردار به شه گفت سپاهی از من امضای اوامر و نواهی از من عزل از من و نصب از من و دربار از تو تخت از تو و تاج از تو و شاهی از من
بد اندر حدود چغاخور لری لری غولدنگی چغاله خوری بدش بختیاری وش آلفته نام وز آلفتگی بخت یارش مدام ز نادانی و خست و عشق پیل مثل بود در بین ایل جلیل زنی داشت کدبانو و خوشمزه ز جمله جها...
بد نکند هیچ کس به مردم و هم نیز با بد مردم کسی شریک نباشد بیتی خواندم به یک کتاب که هرگز نیک تر از آن زر سبیک نباشد گر تو بدانی که بد چگونه قبیح است هیچ نیاید ز تو که نیک نباشد
باد خراسان همیشه خرم و آباد دشت و دیارش ز ظلم و جور تهی باد دشت و دیار ار ز ظلم و جور تهی گشت ملک بماند همیشه خرم و آباد ملک یکی خانه ایست بنیادش عدل خانه نپاید اگر نباشد بنیاد داد...
اسیر خود شدن تا کی ز خود وارستنی باید زتن کامی نشد حاصل به جان پیوستنی باید به فرمان تن خاکی به خاک اندر بسی ماندم به بام آسمان زین پست منظر جستنی باید به لوث خاکیان آمیخت دامان دل...
آماده جنگ باش کاین چرخ حرون با نرم دلی با تو نگردد مقرون جز با جنگ آماده نمی گردد صلح جز با خون پاکیزه نمی گردد خون
بگذشت اردی بهشت و آمد خرداد خیز که باید قدح گرفت و قدح داد اول خرداد ماه و وقت گل سرخ وقت گل سرخ و اول مه خرداد آمد خرداد ماه با گل سوری داد بباید کنون به عیش و طرب داد بر گل سوری ...
بگفتم چامه ای بهر دماوند که اندر عالمش ثانی نباشد کرا بهتر از آن گوید ز دینار کم از پنجاه ارزانی نباشد ولی یک شرط باشد اندرین کار که گوینده خراسانی نباشد
یکی روز فرخنده از مهر ماه مثال آمد از درگه پادشاه که برخیز و زی کاخ مرمر گرای ره آستان ملک برگرای پذیرفتم و سوی درگه شدم پذیرفته نزد شهنشه شدم یکی کاخ دیدم سر اندک سماک برآورده از ...
کنون که کار دل از زلف یار نگشاید سزد گر از من آشفته کار نگشاید بلی ز عاشق آشفته کی گشاید کار چو کار دل ز سر زلف یار نگشاید ز روزگار در این بستگی چه شکوه کنم دری که بست قضا روزگار ن...
دلم از عشق آن بت نوشاد چند باید شکسته و ناشاد چند باید ستم براین دل و جور که دل است این نه آهن و پولاد آمد آن تیره روز و نامش عشق خرمن صبر من به داد به باد وای ازین عشق و داد ازو ک...
شه شبهه نمود درحق من بگذار در اشتباه باشد ای کاش چو من هر آدمی را توفیق چنین گناه باشد من دانایی ضعیفم و وی بر دانا کینه خواه باشد من بی کسم و فقیر و او را خیل و خدم و سپاه باشد من...
سرتیپ شدم ذلیل در جنگ پشه بیمارم و زار و مانده در چنگ پشه از زحمت روز گشته ام قد مگس وز خستگی شب شده ام رنگ پشه
ادیبی زبان در طلاقت زبون همی لام را خواند پیوسته نون نوآموزی او را به چنگ اوفتاد معلم به درسش زبان برگشاد بدان کودک خرد جای الف کنف یاد داد آن ادیب خرف به ناچار الف را انف خواند خر...
آن چه شعله است کزان راهگذار می آید یا چه برقیست که دایم به نظر می آید ظلماتیست جهانگیرکه چون سیل روان مژده آب حیاتش ز اثر می آید زاده فکر من است این که پس از چندین قرن به سفررفته و...
ای خواجه راد و مشفق دیرینه دوری شاید ولی به این دیری نه ساعت مشمر فال بدو نیک مگیر مگذار که تقویم شود پارینه
در زمان پهلوی شاهنشه ایران کزو کشور ایران ز قید هرج و مرج آزاد شد هرکسی آشفته بود از شفقتش آسوده گشت هرکجا ویرانه بود از همتش آباد شد هر دل افسرده از او شعله شادی کشید هر دژ مخروبه...
یکی کودک از لانه جغدی کشید به صحن دبستانش می پرورید هم او را یکی بچه غاز بود که باگربه پیر همراز بود به مدرس درون هر سه ره داشتند بر کودکان دستگه داشتند ز بس کاندر آنجای بشتافتند ز...
مهرگان آمد به آیین فریدون و قباد وز فریدون و قباد اندرزها دارد به یاد گوید ای فرزند ایران راستگویی پیشه کن پیشه ایران چنین بود از زمان پیشداد در چنین روز گرامی هدیه ای آمد ز هند هد...
از ما به جز از وفا نیاید وز یار به جز جفا نیاید دلبر چه بلا بود که هرگز نزد من مبتلا نیاید حرزی است مرا نهان کزان حرز در خانه ما بلا نیاید من کوه غم توام ولیکن زین کوه دگر صدا نیای...
زان نرگس نیم مست مستم کردی زان قامت افراشته پستم کردی گویندکه بت همی شکست ابراهیم ای ابراهیم بت پرستم کردی
بود مر ابر را اندر کمین باد برد مر ابر را زین سرزمین باد چو ابر آید نباریده به صحرا وز بادی که دیدست این چنین باد نگرید ابر ازین پس زانکه هر روز گشاید ابر را چین از جبین باد چو ابر...