شمارهٔ ۶۴ - از یک مضمون عربی
چون همه درکینه با من چرخ نیلی رنگ شد سنگ گشتم شیشه گر شد شیشه گشتم سنگ شد

محمدتقی بهار ملقب به ملکالشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامهنگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملکالشعراء صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر «ادیب نیشابوری» رفت. بعد از فوت پدر، ملکالشعرای دربار مظفرالدینشاه شد. او شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سالها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطهطلبان و آزادیخواهان، چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهرهترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است. بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی در خانهٔ مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. از معروفترین آثار وی دیوان اشعار، سبکشناسی (که در سه جلد دربارهٔ سبک نوشتههای منثور فارسی نوشته شده)، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی را میتوان نام برد.
چون همه درکینه با من چرخ نیلی رنگ شد سنگ گشتم شیشه گر شد شیشه گشتم سنگ شد
به روزی مبارک ز ماه صیام به خود خوردن روزه کردم حرام سحر خوردم و خفت بعد از نماز بپا خاست پایان روز دراز شدم تا به مسجد نمازی کنم بر پاک یزدان نیازی کنم ز مسجد مرا دیو کج کرد راه ش...
من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید فصل گل می گذرد هم نفسان بهر خدا بنشینید به باغی و مرا یاد کنید عندلیبان گل سوری به چمن کرد ورود بهر شاباش قدومش هم...
ای کاش دلم به دوست مفتون نشدی چون مفتون شد ز هجر مجنون نشدی چون مجنون شد ز رنج پر خون نشدی چون پر خون شد ز دیده بیرون نشدی
حسین دانش آن سرخیل ابرار که در عالم به دانایی علم شد درختی سایه گستر بود افسوس که پیش تندباد مرگ خم شد ز بنیان ادب رکنی فرو ریخت ز بستان هنر نخلی قلم شد دل روشندلان از فرقت وی قرین...
اربس اندر افسانه باستان به افرشته عشق شد داستان چوگل روی و چون شاخه گل برش کمانی و تیری به چنگ اندرش شبی بود طوفنده و پر درخش سیاهی و برف اندر آفاق پخش بناگه در خانه دل زدند به دیو...
محشر خرگشت طهران محشر خر زنده باد خرخری ز امروز تا فردای محشر زنده باد روح نامعقول این خر مرده ملت کز قضا هست هر روزی ز روز پیش خرتر زنده باد اندرین کشورکه تا سرزندگان یکسر خرند گر...
بهار مژده نو داد فکر باده کنید ز عمر خویش در این فصل استفاده کنید خورید باده مدارید غصه کم و بیش که غصه کم شود ار باده را زیاده کنید مناسب است به شکرانه مقام رفیع گر التفات به یارا...
ای ایرانی خفتی و بگذشت بسی برخیز و به کار خویش بنگر نفسی ور کشته شوی جز این مبادت هوسی کاین خانه از آن توست نی زان کسی
صدر اعظم حضرت تیمورتاش بشنود یک نکته از این مستمند حق صحبت هست حقی معتبر بود می باید بدین حق پای بند بنده را با خواجه حق صحبت است صحبتی دیرینه و بی زرق و فند دوست در سختی بباید پای...
گویند سیم و زر به گدایان خدا نداد جان پدر بگوی بدانم چرا نداد از پیش ما گذشت خدا و نداد چیز دیشب که نان نسیه به ما نانوا نداد جان پدر بگوی بدانم خدا نبود آن شخص خوش لباس که چیزی به...
پژوهندگی را سپیده دمان فرشته به خاک آمد از آسمان بدانگه که مردم به خواب اندر است دل دیو ریمن به تاب اندر است بدانگه که یکسر غنوده است هوش گشاده در دل به روی سروش فرشته درآمد چراغی ...
حیله ها سازد در کار من آن ترک پسر تا دل خویش به او بازدهم بار دگر گه فرو ریزد بر لاله تر مشک سیاه گه بیاراید مشک سیه از لاله تر چون مرا بیند دزدیده سوی من نکرد من ندانم چه کنم یارب...
ای مادر اگر دسترسی داشتمی سنگ سیه از گور تو برداشتمی خود را گل و خاک تیره پنداشتمی تنهات به زیر خاک نگذاشتمی
چو اسفندیار آن شه نیک بخت به باغ مهی خسروانی درخت فروزنده چهر دین بهی فرازنده چتر شاهنشهی فزاینده کشور باستان به هر جای در پر دلی داستان به رویینه دز آتش افروخته بر و بوم ارجاسبی س...
مرد باید که ز گشت فلک و اختر تن به اندوه و به غم خیره نرنجاند صبر بایدکه به آلام ظفر یابی ور نه آلام تن مرد بسنباند مرد را شاید در محنت روزافزون صبر ایوب نبی لختی برخواند رنجه از ب...
امیر مشرق امروز عرض لشکرکرد زمین ز لشکر خود عرضگاه محشرکرد چو خنگ دولت اوپای بر زمین بنهاد سنان رایت او سر ز آسمان برکرد زآب خنجرش آتش فتاد بر دل خصم ز باد تیغش بدخواه خاک بر سرکرد...
نیست کسی را نظر به حال کس امروز وای به مرغی که ماند در قفس امروز گر دهدت دست خیز و چاره خود کن داد مجو زان که نیست دادرس امروز آن که به پیمان و عهد او شدم از راه نیست بجز کشتن منش ...
ای روح روان که فارغ از این بدنی جویای عزیزکرده خویشتنی ای خفته به خاک من تو هستم تو منی من فرزندم تو مادر ممتحنی
چه یادگار نویسم من اندرین دفتر که از کدورت دل خامه را قرار نماند بدین خوشیم که از خوب و زشت کار جهان به روزگار جز این چند یادگار نماند یکی سوار درآمد به دشت و شوخی کرد ولی دریغ که ...
شنیدم که شاهنشهی نقش بست ابر خاتم خویشتن راست رست درین باغ تا راستی رسته ای وگر شاخ ناراستی خسته ای بگو راست ور بیم جان داردت که خود راستی در امان داردت یکی روز در مکه غوغا بخاست ب...
عاقل آن نیست که فضلی وکمالی دارد عاقل واقعی آنست که مالی دارد ای پسر فضل وادب این همه تحصیل مکن فضل اندازه و تحصیل روالی دارد اندربن دوره به مال است جمال همه کس نشود خوار عزیزی که ...
نرگس غمزه زنش بر سر ناز است هنوز طره پرشکنش سلسله باز است هنوز عاشقان را سپه ناز براند از در دوست بر در دوست مرا روی نیاز است هنوز خاک محمود شد از دست حوادث بر باد در دلش آتش سودای...
تا بشکافد به هم دل نالانی تا خون بارد ز دیده گریانی هرجاکه دمد ستاکی اندر لب جوی دست بشرش بسر نهد پیکانی