شمارهٔ ۷۳ -
ز رنج دستم گر آسمان نزار آورد به دسترنجم صد گنج درکنار آورد من آن ضعیفم کز رنج گنجم آمده بار بسا ضعیفا کز رنج گنج بار آورد چنین شنیدم پروبز را که باد صبا ز روی دریا گنجیش بر کنار آ...

محمدتقی بهار ملقب به ملکالشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامهنگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملکالشعراء صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر «ادیب نیشابوری» رفت. بعد از فوت پدر، ملکالشعرای دربار مظفرالدینشاه شد. او شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سالها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطهطلبان و آزادیخواهان، چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهرهترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است. بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی در خانهٔ مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. از معروفترین آثار وی دیوان اشعار، سبکشناسی (که در سه جلد دربارهٔ سبک نوشتههای منثور فارسی نوشته شده)، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی را میتوان نام برد.
ز رنج دستم گر آسمان نزار آورد به دسترنجم صد گنج درکنار آورد من آن ضعیفم کز رنج گنجم آمده بار بسا ضعیفا کز رنج گنج بار آورد چنین شنیدم پروبز را که باد صبا ز روی دریا گنجیش بر کنار آ...
دانشوران غرب نمودند اختراع نوری قوی که پرتواش از قلب سر کند دل را بدان معاینه سازند وانگهی درمان چنان کنند که در وی ثمر کند زان بی خبر که نور جمال نگار ما از قلب ها گذشته به جان ها...
جدا شد یکی چشمه از کوهسار به ره گشت ناگه به سنگی دچار به نرمی چنین گفت با سنگ سخت کرم کرده راهی ده ای نیک بخت گران سنگ تیره دل سخت سر زدش سیلی و گفت دور ای پسر نشد چشمه از پاسخ سنگ...
اگرچه بسته قضا دست نوبهار امسال بدین خوشیم که خرم بود بهار امسال سزد که خلق نکوتر ز سال پار شوند که نوبهار نکوتر بود ز پار امسال نگار پار سر قتل و جنگ و غارت داشت ولی به صلح و صفای...
باد صبا خوش است شهیدان رشت را از ماجرای قاتل ایشان خبرکند این بیت را که از اثر طبع دیگریست بر قبرشان نثار چو عقد گهرکند دیدی که خون ناحق پروانه شمع را چندان امان نداد که شب را سحرک...
برو کار می کن مگو چیست کار که سرمایه جاودانی ست کار نگر تا که دهقان دانا چه گفت به فرزندگان چون همی خواست خفت که میراث خود را بدارید دوست که گنجی ز پیشینیان اندر اوست من آن را ندان...
خانم آن نیست که جانانه و دلبر باشد خانم آنست که باب دل شوهر باشد بهتر است از زن مه طلعت همسرآزار زن زشتی که جگرگوشه همسر باشد زن یکی بیش مبر زآنکه بود فتنه و شر فتنه آن به که در اط...
دل سوی مهر می کشد و مهر سوی دل جایی که مهر نیست مکن جستجوی دل دل گوشت پاره ای که بجنبد به سینه نیست منگر چنین ز چشم حقارت به سوی دل بحث بهشت و دوزخ و آشوب کفر و دین چون بنگرند نیست...
آسمان با کسی وفا نکند تا به هفتادکس جفا نکند نکند پادشا گدایی را تا دوصد پادشا گدا نکند آنچنان کارها شدست خراب که دگرگپ زدن کرا نکند ور زنی بانگ بر کریوه کوه کوه در پاسخت صدا نکند ...
توگویی مگر مرغ دستانسرای به ژاغر نهان کرده باریک نای نه نای و نه انگشت نایی پدید نه لب کاندر آن نای دم دردمید نوازد به جادوگری نای خویش فزاید بهر نغمه آوای خویش تو گویی بر آن تنگ و...
جرم خورشید چوازحوت به برج بره شد مجلس چاردهم ملعبه و مسخره شد آذر آبادان شد جایگه لشگر روس دسته پیشه وری صاحب فری فره شد توده کارگران جنبش کردند به ری هریکی زیشان گفتی که یکی قسوره...
باز پیمان بست دل با دلبری پیمان گسل سحر چشمش چشم بند و بند زلفش جان گسل دوست کش بیگانه پرور دیرجوش و زودرنج سست پیمان سخت دل مشکل پسند آسان گسل در نگاه تند چون قاتل ز مجرم جان ستان...
ایا کودک خوب شیرین زبان مشو غافل از مادر مهربان بدار این سه مقصود را نصب عین نخستین خدا زان سپس والدین خدا منعم است و مربی پدر بود مادر از هر دو دلسوزتر خدا را پرست و پدر را ستای و...
بنگر آن غول راکز هول او دیو لاحول دمادم می کند گر کشی عکسش به دیوار خلا لولیین از هیبتش رم می کند
به روی روز چو از خون اثر پدید آمد سپاه شب را روی ظفر پدید آمد چو آفتاب سنان های زر به خاک افکند مه دو هفته چو سیمین سپر پدید آمد همی تو گفتی خورشید در تنور افتاد که از قفایش چندان ...
منم که خط غلامی دهم به نیم سلام دل من است که قانع شود به یک پیغام کنون که گردش ایام را ثباتی نیست همان خوشست که در عشق بگذرد ایام من آن مقام بلند از کجا به دست آرم که عاشقانه بیایم...
به حیرتم که اجانب ز ما چه می خواهند ملوک عصر ز مشتی گدا چه می خواهند ز فقر مردیم از نان ما چه می شکنند به جان رسیدیم از جان ما چه می خواهند نوا نوای کسی بود و رقص رقص کسی درین میان...
امسال شگفتی به کار آمد کاسفند نرفته نوبهار آمد زان پیش که جمره بر درخت افتد اشکوفه برون ز شاخسار آمد دم برنکشیده خاک دزدیده خمیازه گیتی آشکار آمد سرمای عجوز نابیوسیده گرمای تموز را...
کلی را سر از زخم ناسور بود ز خارش توانش ز تن دور بود کنار یکی نهر خارید سر کلاهش فتاد اندر آن نهر در بجنبید و بشتافت بر طرف آب ولی آب را زو فزون بد شتاب کله گه بغلتید و گه شد به او...
از داغ غمت جانا می سوزم و می سازم چون شمع ز سر تا پا می سوزم و می سازم از زشتی بدخویان وز جور نکورویان گه زشت و گهی زیبا می سوزم و می سازم درویش ز درویشی شاه از طمع بیشی لیکن من از...
دارد سرهنگ شهریار محمد لطف به من چون به یار غار محمد ما و محمد دو دوستار قدیمیم کی رود از یاد دوستار محمد آرد جان و نثار شاه نماید گوید اگر شه که جان بیار محمد شاه به وی اعتمادکامل...
شنیدم که دو دزد خنجرگذار خری را ربودند در رهگذار یکی گفت بفروشم او را به زر نگه دارمش گفت دزد دگر در این ماجرا گفتگو شد درشت به دشنام پیوست و آخر به مشت حریفان ما مشت بر هم زنان که...
درست گوی و به هنگام گوی و نیکوگوی که سخت مشکل کاربست کارگفت و شنود اگر سلامت خواهی به هر مقام زبان مکن درازکه آن خنجریست خون آلود خموش باش چه بسیار دیده ایم که داد زبان سرخ سر سبز ...
بود آیا که دگرباره به شیراز رسم بار دیگر به مراد دل خود باز رسم بود آیا که ز ری راه صفاهان گیرم وز صفاهان به طربخانه شیراز رسم خیزم از جای و بدان شهر طربخیز شوم تازم از شوق و بدان ...