شمارهٔ ۱ - در بیان اقسام سخن
اقسام سخن چهار باشد همه جا فخر است و مدیح است و نسیب است و هجا از فخر و نسیب و مدح من بردی سود وقت است که از هجا نشانمت بجا

محمدتقی بهار ملقب به ملکالشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامهنگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملکالشعراء صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر «ادیب نیشابوری» رفت. بعد از فوت پدر، ملکالشعرای دربار مظفرالدینشاه شد. او شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سالها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطهطلبان و آزادیخواهان، چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهرهترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است. بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی در خانهٔ مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. از معروفترین آثار وی دیوان اشعار، سبکشناسی (که در سه جلد دربارهٔ سبک نوشتههای منثور فارسی نوشته شده)، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی را میتوان نام برد.
اقسام سخن چهار باشد همه جا فخر است و مدیح است و نسیب است و هجا از فخر و نسیب و مدح من بردی سود وقت است که از هجا نشانمت بجا
به که سردار کل جزاه الله بشنود حال بنده بی اکراه به که بر این فسانه دل بندد تا همی گرید و همی خندد قصه من شنیدنش سهل است علم هر چیز بهتر از جهل است چون بدانی به ما چه می گذرد به ف...
ز شعر قدر و بها یافتند اگر شعرا منم که شعر ز من یافته است قدر و بها به پیش نادان گر قدر من بود پنهان به پیش دانا باشد مقام من پیدا همی نشاید گفتن که تیره شد خورشید اگر نیاید روشن ب...
چشم ساقی چو من از باده خرابست امشب حیف از آن دیده که آماده خوابست امشب قمرا پرده برافکن که ز شرم رخ تو چهره ماه فلک زیر نقابست امشب نور روی قمر و عکس می و پرتو شمع چهره بگشاکه شب ت...
هان ای وکلا فضل خدا یار شماست آسایش ما به حس بیدار شماست در کار بکوشید خدا را کامروز چشم و دل و گوش خلق در کار شماست
هرکه او نغمه شوری بنواخت ضرر و زحمت شوری نشناخت کار اسلام خراب آن کس کرد که پس ازمرگ نبی شوری ساخت قتل عثمان شد از آن روز درست که عمر کار به شوری انداخت هرکه در بازی خود شوری کرد ت...
دی دیدم آن نگار سهی قد را بر رخ شکسته زلف مجعد را در خوی گرفته عارض گلگون را در می نهفته ورد مورد را از جادویی نهفته بلعل اندر تابان دو رشته در منضد را بگشوده بهر بستن کار من بشکست...
دست خدای احد لم یزل ساخت یکی چنگ به روز ازل بافته ابریشمش از زلف حور بسته بر او پرده موزون ز نور نغمه او رهبر آوارگان مویه او چاره بیچارگان گفت گر این چنگ نوازند راست مهر فزونی کند...
صبا ز طره جانان من چه می خواهی ز روزگار پریشان من چه می خواهی دلم ببردی و گویی که جان بیار ای دوست به حیرتم که تو از جان من چه می خواهی دوباره آمدی ای سیل غم نمی دانم دگر ز کلبه وی...
داشت شخصی از همه عالم سه دوست هرسه با او جور و او با هر سه جور اولین آن ثروتی کز روی سعی کرده حاصل در سنین و در شهور دومین حوری وشی کاو را نبود یک سر مو در دلارایی قصور سومین مجموع...
قطعه ای قلم پرتو بیضایی بود پرتو معنی و لفظش ید بیضایی بود حب و بغض از پدران ارث به فرزند رسد مهر پرتو به من اجدادی و آبایی بود همچنین بود ز میراث نیاکان بی شک آن محبت که ز من در د...
ای تازه بهار نغز و زیبایی اندر خور دیدن و تماشایی رضوان سر شاخ تازه پیراید چون تو سر زلف تازه پیرایی هر دم به دگر طریقه و آیین رخساره خویشتن بیارایی تا آن که بدین طریقه های نو دل ا...
داده ام دل تا مرا یک بوسه آن دلبر دهد ور دل دیگر دهم او بوسه دیگر دهد چون مرا نبود دلی دیگر دهم جان تا مگر بوسه دیگر مرا زان لعل جان پرور دهد در بهای بوسه بدهم سیم اشک و زر چهر گرک...
آن چشم سفیدی که بود چشمش کور درکشور ما گشته به بینش مشهور بیهوده کنند نام کاکا الماس برعکس نهند نام زنگی کافور
غذای میر ندیدم ولی به گاه غذا بر اوگذشتم و دیدم که چاکران امیر کمان گروهه به کف گرد سفره خانه او کمین گشاده مگس ها همی زنند به تیر
به هوش باشکه ایران تو را پیام دهد ترا پیام به صد عز و احترام دهد ترا چه گوید گوید که خیر بینی اگر به کار بندی پندی که باب و مام دهد نسیم صبح که بر سرزمین ما گذرد ز خاک پاک نیاکان ت...
شمسه ملک سخن را تا افول آمد پدید جامه شب شد سیاه و دیده مه شد سپید چون صبوری آسمان دیگر نبیند در زمین زان که چون او در زمانه دیده گردون ندید ماتم او دکه فضل و ادب را در ببست وز غم ...
یکی نصیحت آزادگان ز جان بپذیر که از طریقه آزادگی نمانی باز اگر توانگر گشتی ز عجب دست بکش وگر فقیر شدی بر زمانه سر بفراز که نیست در بر آزادگان بتر چیزی به روزگار ز عجب غنا و ذل نیاز...
خواجه برفت و خفت به خاک وتو ز ابلهی در ماتمش به ناله و آه اندری هنوز بزدود خاک تیره از او آب و رنگ و تو در جامه کبود و سیاه اندری هنوز مگری برآن که رخت به منزل کشید و رفت بر خویشتن...
خرد را عجب آید از این نبید وز آنکو به نبیدش دل آرمید می از تن بزداید توان و هوش فراوان ضرر است اندرین نبید در آغاز عروسی بود نکو به فرجام عجوزی شود پلید خدایی که به خیر آفرید خلق ش...
کاش بودم زان کسان کاندر جهان سازگار آیند با هر خار و خس یا از آن مردم که گرد آیند زود نزد هرشیرینییی همچون مگس آن کسم منکر سر خودکامگی سر فرو نارم به نزد هیچ کس باهمه خوبی بس آیم م...
نوروز و اورمزد و مه فرودین رسید خورشید از نشیب سوی اوج سر کشید سال هزار و سیصد و هشت از میان برفت سال هزار و سیصد و نه از کران رسید سالی دگر ز عمر من و تو به باد شد بگذشت هرچه بود ...
ای بزرگان به من جواب دهید کاخر این ملک راکه دارد پاس ای هژیران ری به من گویید کیست مسیول این خرابه اساس از پس هجده سال سعی هنوز صید فقریم و بسته افلاس چشم بسته بریده ره شب و روز با...
شب خرگه سیه زد و در وی بیارمید وز هر کرانه دامن خرگه فروکشید روز از برون خیمه در استاد و جابجای آن سقف خیمه اش را عمدا بسوزنید گفتی کسی به روی یکی ژرف آبگیر سیصد هزار نرگس شهلا پرا...