غزل شمارهٔ ۱۳۸۸
فطرت آخر بر معاد از سعی اکمل می زند رشته چون تابیده شد خود را به مغزل می زند نشیه تحقیق در صهبای این میخانه نیست مست و مخمورش قدح از چشم احول می زند خواب خود منعم مکن تلخ از حدیث ب
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
فطرت آخر بر معاد از سعی اکمل می زند رشته چون تابیده شد خود را به مغزل می زند نشیه تحقیق در صهبای این میخانه نیست مست و مخمورش قدح از چشم احول می زند خواب خود منعم مکن تلخ از حدیث ب
محوگریبان ادب کی سر به هر سو می زند موج گهر از ششجهت بر خویش پهلو می زند واکردن مژگان ادب می خواهد از شرم ظهور اول دراین گلشن بهار از غنچه زانو می زند زبن باغ هرجا وارسی جهل است با
نظر بر کج روان از راستان بیش است گردون را که خاتم بیشتر در دل نشاند نقش واژون را شهیدم لیک می دانم که عشق عافیت دشمن چو یاقوتم به آتش می برد هر قطره خون را در آغوش شکنج دام الفت را
برق خطی بر سیاهی می زند هاله مه تا به ماهی می زند سجده مشتاق خم ابروی کیست بر دماغم کج کلاهی می زند معصیت در بارگاه رحمتش خنده ها بر بی گناهی می زند ای عدم فرصت شرارکاغذت چشمک عبرت
عشاق گر از سبحه و زنار نویسند دردسر دلهای گرفتار نویسند آن معنی تحقیق که تکرار ندارد بر صفحه زنند آتش و یکبار نویسند شرح جگر چاک من این کهنه دبیران هر چند نویسند چه مقدار نویسند صد