غزل شمارهٔ ۱۷۷۷
بسکه افتاده است بی نم خون صید لاغرش می خورد آب از صفای خود زبان خنجرش آنکه چون گل زخم ما را در نمک خواباند و رفت چون سحر شور تبسم می چکد از پیکرش بعد مردن هم مریض عشق بی فریاد نیست
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
بسکه افتاده است بی نم خون صید لاغرش می خورد آب از صفای خود زبان خنجرش آنکه چون گل زخم ما را در نمک خواباند و رفت چون سحر شور تبسم می چکد از پیکرش بعد مردن هم مریض عشق بی فریاد نیست
خط مشکین شد وبال غنچه جان پرورش گشت در گرد یتیمی خشک آب گوهرش گر به این شوخی کند عکس تو سیر آینه می تپد برخود به رنگ موج دربا جوهرش هرکه را از نغمه ساز سلامت آگهی ست نیست جز ضبط نف
به ساز نیستی بسته ست شور ما و من تارش بهارت بلبلی دارد که شکل لاست منقارش خجالت با دماغ بید مجنون بر نمی آید جهانی زحمت خم می کشد از دوش بی بارش ز آشوب غبار دهر یکسر سنگ می بارد تو
اگر مردی در تسلیم زن راه طلب مگشا ز هر مو احتیاجت گر کند فریاد لب مگشا خم شمشیر جرأت صرف ایجاد تواضع کن به این ناخن همان جز عقده چین غضب مگشا خریداران همه سنگند معنی های نازک را زب
بهار صنع چو دیدیم در سر و کارش به رنگ رفته نوشتم برات گلزارش به آسمان مژه من فرو نمی آید بلند ساخته حیرتی ست دیوارش رهایی ازکف صیاد عشق ممکن نیست کمند جای نفس می کشدگرفتارش به خاک