غزل شمارهٔ ۲۱۲۱
ز خودداری چو موج گوهر آخر سنگ گردیدم فراهم آمدم چندانکه بر خود تنگ گردیدم خموشی هم به ساز شرم مطلب برنمی آید نوا بر سرمه بستم بسکه بی آهنگ گردیدم به غفلت وانمودم جوهر اسرار امکان ر
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
ز خودداری چو موج گوهر آخر سنگ گردیدم فراهم آمدم چندانکه بر خود تنگ گردیدم خموشی هم به ساز شرم مطلب برنمی آید نوا بر سرمه بستم بسکه بی آهنگ گردیدم به غفلت وانمودم جوهر اسرار امکان ر
تا درتن باغ گل افشان نموگردیدم رنگی آوردم و گرد سر او گردیدم جز شکستم ننمودند درین دیر هوس بارها آینه جام و سبو گردیدم سبزه ام چون مژه ساغرکش سیرابی نیست زبن چه حاصل که مقیم لب جوگ
شب که آیینه آن آینه رو گردیدم جلوه ای کرد که من هم همه او گردیدم ساغر بی خودی ام نشیه پروازی داشت رنگها بسکه شکستم همه بوگردیدم حاصل ریشه امید ازین مزرع وهم بیش ازین نیست که پامال
هزار آینه با خود دچار کردم و دیدم به غیر رنگ نبودم بهارکردم و دیدم ز ناامیدی خمیازه های ساغر خالی چه سر خوشی که به صرف خمارکردم و دیدم ز چشم هوش نهان بود گرد فرصت هستی چو صبح یکدو
خون خوردم و زین باغ به رنگی نرسیدم بشکست دل اما به ترنگی نرسیدم عمریست پر افشان جنونم چه توان کرد چون ناله درین کوه به سنگی نرسیدم خود داری من سد ره عمر نگردید از سکته چو معنی به د