غزل شمارهٔ ۲۴۶۸
غنیمت گیر چون آیینه محو شان خود بودن جهانی را تماشا کردن و حیران خود بودن چه صحرا و چه گلشن گر تأمل رهبرت گردد سلامت نیست غیر از پای در دامان خود بودن ز تشویش دو عالم چشم زخم آزاد
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
غنیمت گیر چون آیینه محو شان خود بودن جهانی را تماشا کردن و حیران خود بودن چه صحرا و چه گلشن گر تأمل رهبرت گردد سلامت نیست غیر از پای در دامان خود بودن ز تشویش دو عالم چشم زخم آزاد
دل را به باد دادیم آه از نظر گشودن این خانه بال و پر داشت در رهن در گشودن آیینه فضولی زنگارش از صفا به تا چند چشم حق بین بر خیر و شر گشودن زین خلق بی مروت انصاف جستن ما طومار شکوه
می خورد خون نفس اندر دل غم پیشه ما جوهر تیغ بود خار و خس بیشه ما بس که چون شمع به غم نشو و نما یافته ایم شعله را موج طراوت شمرد ریشه ما سختی دهر ز صبر دل ما زنهاری ست آب شد طاقت سن
ظلم است به تشویش دل اقبال نمودن صیقل زدن آیینه و تمثال نمودن جز صفر کم و بیش درین حلقه ندیدم چون مرکز پرگار خط و خال نمودن گرم است ز ساز حشم و زینت افسر هنگامه تب کردن و تبخال نمود
آن عجز شهیدم که به صد رنگ تپیدن خونم نزند دست به دامان چکیدن بی وضع رضا بهره ز هستی نتوان برد از خاک که چیده ست گهر جز به خمیدن دندان طمع تیز مکن بر هوس گنج از مو ج چه حرفست لب بحر