غزل شمارهٔ ۲۶۴۰
گر به گردون می کشی گردن و گر در سجده ای از تو تا گل کرده است الله اکبر سجده ای خم چرا باید شدن باری اگر بر دوش نیست زندگی دارد بلایی کاین قدر در سجده ای هرزه بر خود چیده ای ای محو
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
گر به گردون می کشی گردن و گر در سجده ای از تو تا گل کرده است الله اکبر سجده ای خم چرا باید شدن باری اگر بر دوش نیست زندگی دارد بلایی کاین قدر در سجده ای هرزه بر خود چیده ای ای محو
گر همه رفتی چو ماه از چرخ برتر سجده ای تا ز پیشانی اثر داری برآن در سجده ای بندگی را در عدم هم چاره نتوان یافتن خاک اگرکشتی همان از پای تا سر سجده ای لوح اظهار اینقدر تهمت نقوش عاج
ای امل آواره فرصت را چه رسوا کرده ای نوحه کن در یاد امروزی که فردا کرده ای حسن مطلق را مقید تا کجا خواهی شناخت آه از آن یوسف که در چاهش تماشا کرده ای
افسانه وفایی اگر گوش کرده ای یادم کن آنقدر که فراموش کرده ای لعلت خموش و دل هوس انشای صد سؤال آبم ز شرم چشمه بیجوش کرده ای خیمازه خیال تسلی کنار نیست ای موج اختراع چه آغوش کرده ای
خشم را آیینه پرداز ترحم کرده ای در نقاب چین پیشانی تبسم کرده ای هر سر مویت زبان التفاتی دیگر است بسکه شوخی در خموشی هم تکلم کرده ای تا عرق از چهره ات خورشید ریز غیرت ست چرخ را یک د