غزل شمارهٔ ۲۶۸۴
به مکتب هوس از کیف و کم چه فهمیدی تو فطرت عدمی از عدم چه فهمیدی نظر بر اوج سپهرت بلند تاخت چه دید سرت به زانو اگر گشت خم چه فهمیدی زبان به حرف گشودی چه بود آهنگت دو لب دمی که رساند
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
به مکتب هوس از کیف و کم چه فهمیدی تو فطرت عدمی از عدم چه فهمیدی نظر بر اوج سپهرت بلند تاخت چه دید سرت به زانو اگر گشت خم چه فهمیدی زبان به حرف گشودی چه بود آهنگت دو لب دمی که رساند
آفت ایجاد است طبع از دستگاه خود سری دختر رز فتنه ها می زاید از بی شوهری تا کی اجزای کمال از گفتگو بر هم زدن یک نفس هم گر دو لب بر هم گذاری دفتری هیچکس از تنگنای چرخ ره بیرون نبرد ع
بی خبر از خود مگذر جانب دل هم نظری ای چمنستان جمال آینه دارد سحری زندگی یک دو نفس این همه پرواز هوس کاغذ آتش زده ای سر خوش مست شرری بر هوس نشو و نما مفت خیالست بقا ورنه در اقلیم فن
تا کجا آن جلوه در دل ها کشد میدان سری در فشار شیشه افتاده ست آغوش پری غفلت ذاتی ز تدبیر تأمل فارغ است از فسون پنبه منت بر نمی دارد کری تا عدم آواره آفات باید تاختن جز فرو رفتن ندار
دوستان این خاکدان چون من ندارد دیگری خانه در زیر زمین بنیاد و نقش پا دری مردم و یاد مرا بر من نکرد آن مست ناز در غبارم داشت استقبال پابوسش سری می روم از خود چو شمع و پا به دل افشرد