غزل شمارهٔ ۴۴۱
نسبت اشراف با دونان خطاست سر اگرگردید نتوان گفت پاست آه بی تاثیرما راکم مگیر هرکجا دودی است آتش در قفاست بی جفای چرخ دل را قدر نیست روسفیدیهای تخم از آسیاست تیره بختی خال روی عاجزی
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
نسبت اشراف با دونان خطاست سر اگرگردید نتوان گفت پاست آه بی تاثیرما راکم مگیر هرکجا دودی است آتش در قفاست بی جفای چرخ دل را قدر نیست روسفیدیهای تخم از آسیاست تیره بختی خال روی عاجزی
نشیه هستی به دور جام پیری نارساست قامت خم گشته خط ساغر بزم فناست اهل معنی در هجو م اشک عشرت چیده اند صبح را در موج شبنم خنده دندان نماست عافیت خواهی وداع آرزوی جاه کن شمع این بزم ا
نفس محرک جسم به غم فسرده ماست غبار خاک نشین را ر م نسیم عصاست مرا معاینه شد از خط شکسته موج که نقش پا ی هوا سرنوشت این دریاست به کنه مطلب عجزم کسی چه پردازد لب خموش طلسم هزار رنگ ص
نقش دیبای هنر فرش ره اهل صفاست عافیت در خانه آیینه نقش بوریاست تا تبسم با لب گلشن فریبت آشناست از خجالت غنچه را پیراهن خوبی قباست نی همین آشفته ای چون زلف داری روبه رو همچو کاکل نی
نه جاه مایه عصیان نه مال غفلت زاست همین نفس که تواش صید الفتی دنیاست کسی ستمکش نیرنگ اتحاد مباد تو بیوفا نه ای اما جدایی تو بلاست جنون پیامی اوهام داغ یاسم کرد امید می تپد و نامه د