غزل شمارهٔ ۷۸۸
خواجه تا کی باید این بنیاد رسوایی که نیست بر نگین ها چند خندد نام عنقایی که نیست دل فریبت می دهد مخموری و مستی کجاست د ر بغل تا چند خواهی داشت مینایی که نیست خلق غافل در تلاش راحت
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
خواجه تا کی باید این بنیاد رسوایی که نیست بر نگین ها چند خندد نام عنقایی که نیست دل فریبت می دهد مخموری و مستی کجاست د ر بغل تا چند خواهی داشت مینایی که نیست خلق غافل در تلاش راحت
ز انقلاب جسم دل بر ساز وحشت هاله نیست سنگ هرچند آسیا گردد شرر جواله نیست درگلستانی که داغ عشق منظور وفاست جز دل فرهاد و مجنون هر چه کاری لاله نیست پرتو هر شمع در انجام دودی می کند
شوق اگر بی پرده سازد حسرت مستور را عرض یک خمیازه صحرا می کند مخمور را درد دل در پرده محویتم خون می خورد از تحیر خشک بندی کرده ام ناسور را چاره سازان در صلاح کار خود بی چاره اند به
هیچکس جز یأس غمخوار من دیوانه نیست بر چراغ داغ غیر از سوختن پروانه نیست چشمه داغی به ذوق سوختن جوشیده ام آب چون خورشید غیر از آتشم در خانه نیست کی شود برق نگه دام شکستنهای اشک رفتن
آزادگی غبار در و بام خانه نیست پرواز طایری ست که در آشیانه نیست هرجا سراغ کعبه مقصود داده اند سرها فتاده بر سر هم آستانه نیست شمع و چراغ مجلس تصویر حیرت است درآتشیم و آتش ما را زبا