غزل شمارهٔ ۸۷۴
زهی هنگامه امکان جنون ساز غریبانت زمین و آسمان یک چاک دامن تا گریبانت کتاب معرفت سطری ز درس فهم مجهولت دو عالم آگهی تعبیری از خواب پریشانت کدامین راه و کو منزل کجا می تازی ای غافل
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
زهی هنگامه امکان جنون ساز غریبانت زمین و آسمان یک چاک دامن تا گریبانت کتاب معرفت سطری ز درس فهم مجهولت دو عالم آگهی تعبیری از خواب پریشانت کدامین راه و کو منزل کجا می تازی ای غافل
نسزد به وضع فسردگی ز بهار دل مژه بستنت که گداخت جوهر رنگ و بو به فشار غنچه نشستنت مکش ای حباب بقا هوس الم ستمگری نفس چقدر گره به دل افکند خم و پیچ رشته گسستنت به تکلف قدح هوس سر وب
بهار آیینه رنگی که باشد صرف آیینت شکفتن فرش گلزاری که بوسد پای رنگینت عرق ساز حیا از جبهه ات ناز دگر دارد به شبنم داده خورشیدی گهرپرداز پروینت خجالت در مزاج بوی گل می پرورد شبنم به
بیا ای جام و مینای طرب نقش کف پایت خرام موج می مخمور طرز آمدن هایت نفس در سینه نکهت آشیان خلد توصیفت نگه در دیده شبنم پرور باغ تماشایت شکوه جلوه ات جز در فضای دل نمی گنجد جهان پرگر
همه کس کشیده محمل به جناب کبریایت من و خجلت سجودی که نریخت گل به پایت نه به خاک در بسودم نه به سنگش آزمودم به کجا برم سری را که نکرده ام فدایت نشود خمار شبنم می جام انفعالم چو سحر