شمارهٔ ۵۲۵
ساقی چه سر گران به من زار گشته ای پیمانه ای بنوش که هشیار گشته ای در بحر خواب بودی و طوفان گرفته بود اکنون قیامتست که بیدار گشته ای قدر گلاب می شکند عطر دامنت معلوم می شود که به گل...

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی میدانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگساری توبه کرد و در مشهد ساکن شد. بابا فغانی در ۹۲۵ هجری قمری درگذشت. اواخر زندگی او مقارن با سلطنت شاه اسماعیل صفوی بود. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
ساقی چه سر گران به من زار گشته ای پیمانه ای بنوش که هشیار گشته ای در بحر خواب بودی و طوفان گرفته بود اکنون قیامتست که بیدار گشته ای قدر گلاب می شکند عطر دامنت معلوم می شود که به گل...
به چشم من ز دگر روزها فزون شده ای نظر در آینه افگن ببین که چون شده ای دگر به دیده چنانی که دل گمان دارد که حالی از چمن ای تازه گل برون شده ای شدم به یک نظر از هوش وه که چون شد حال ...
صوفی ز کعبه رو به خرابات کرده ای نیک آمدی بیا که کرامات کرده ای صنعت مکن که هر دو گرفتار یک دریم ما آه و ناله و تو مناجات کرده ای صحبت قضا ندارد و نقد روان بقا ساغر طلب چه تکیه بر ...
ای برده دل از دلبران حسنت ز روی دلبری هر گوشه سرگردان تو صد آفتاب خاوری چون از قبای نیلگون نخل قدت آید برون یوسف کشد در خاک و خون پیراهن نیلوفری گیرم که صد افسون کنم سوز سخن افزون ...
چند بسینه از هوس داغ جنون نهد کسی سر بکسی نمی نهی دل بتو چون نهد کسی عاقبت از برای تو همچو سپند سوختم چند بنای عشق بر سحر و فسون نهد کسی شحنه ی مست نیمشب گر کشدم روا بود کز چه ز بز...
خیز و چراغ صبح کن ماه تمام خویش را ساغر آفتاب ده تشنه جام خویش را خال نهاده پیش لب زلف کشیده گرد رخ کرده بلای عقل و دین دانه و دام خویش را وه چه نبات نور سست آن خط سبز کز صفا بر لب...
ای غنچه تو در سخن از سر معنوی نخلت کرشمه بار ز انفاس عیسوی شیرین خرام من گذری کن به بوستان تا گل به مقدمت فگند تاج خسروی گل های نوشکفته به وصف تو در چمن هر یک سفینه ای ست ز درهای م...
گل شکفت و هر کسی دارد هوای گلشنی ما و داغ آتشین رویی و کنج گلخنی گشت بستان کن که بهر دیدن روی تو شد هر گلی چشمی و هر چشمی چراغ روشنی مست می آیی و در دلها تصرف می کنی زان رخ گلرنگ ه...
ای شمع جمالت اثر نور الهی رخسار دل افروز تو آیینه شاهی هر چشم زدن بهر غزالان سیه چشم زان چشم سیه وام کند سرمه سیاهی ای فتنه و آشوب و بلا شیوه چشمت غیر از تو کس این شیوه ندانست کماه...
تو گفتی کز سر کوی تو رو گردان شوم روزی ببویی قانع از آن خاک مشک افشان شوم روزی همان دل مرده ام گر با مسیحا همنفس گردم همان آزرده ام گر پای تا سر جان شوم روزی اگر دانم که آب زندگی ب...
تا کی ای غنچه دهن گوش بهر پند کنی سخنی گو که زبان همه را بند کنی وقت آن شد که در آیی ز ره مهر و وفا تا بکی جور نمایی و جفا چند کنی چشم دارم که کشی جام و مرا جرعه دهی ساغر عیش مرا پ...
هرسوی جلوه ای گل خندان چه می کنی خود را بهر کنار خرامان چه می کنی جایی دگر نماند که گیرم عنان تو رفتم ز کار این همه جولان چه می کنی بنما به عاشق آن لب آلوده شراب آتش به خلق در زده ...
ای حدیثت شکر ناب چه شیرین سخنی که به شیرینی گفتار شکر می شکنی میتوان دید ز لطف بدنت جوهر جان جان من باد فدای تو چه نازک بدنی چاک زد پیرهن از رشک قبای تو چو گل هر سهی قد که علم بود ...
دارد نسیم گل دم جانبخش عیسوی تا بوی گل ز گلشن مقصود بشنوی آیینه ی جمال تو در چشم اهل دید دارد هزار جلوه ی صوری و معنوی ما را چو در سخن لب لعل تو جان دهد دیگر چه احتیاج بانفاس عیسوی...
نه خوی نازکت از غیر دیگرگون شود روزی نه این رشک از دل پر خون من بیرون شود روزی به اندک گرمی اغیار دشمن گشته ای با من معاذ الله اگر این دوستی افزون شود روزی ببزمت داشتم جامی بصد شاد...
گر بگویم به تو ای مه که چه زیبنده نازی رخ بر افروزی و از عشوه و نازم بگدازی گر بدانی که چه خوبست خطت بر ورق گل یکنفس آینه از پیش نظر دور نسازی کشته و مرده ی آنم که برعنایی و شوخی ن...
در مستان زدم تا حال هشیاران شود پیدا نهفتم قدر خود تا قیمت یاران شود پیدا فلک ای کاش بردارد ز روی کارها پرده که نقد زاهدان و جنس میخواران شود پیدا ز سیل فتنه چون در ورطه افتد زورق ...
شب چون روم ز منزل آن ماه خرگهی از دیده سیل اشک نهد رو بهمرهی چندانکه رفتم از پی گرد سمند او روزی نشد که پر شود این دیده ی تهی هر دم هزار قافله ی جان ببوی او آیند و بگذرند چو باد سح...
نکشم سر از وفایت بجفا و ناز و بازی من و جلوهای نازت که تو خود برای نازی سر قامت تو گردم که بلند همتان را فگند بخاکساری ز مقام سر فرازی نه بگفته ی رقیبی نه باختیار عاشق چه حریف خود ...
دلا زین آستان درد دل خود بردنم اولی چو یار از بودن من نیست راضی مردنم اولی چو از آمد شد کوی توام برگ گلی نشکفت بکنج نامرادی پا به دامن بردنم اولی بروی ساقی خود می کشیدم ساغری اکنون...
تویی که هیچ گرفتی گل و شراب کسی مدام خنده زدی بر دل کباب کسی تو کز دریچه ی خورشید سر بدر کردی کجا پسند کنی خانه ی خراب کسی ترا که خانه پر از در شبچراغ بود چه احتیاج بگلگشت ماهتاب ک...
تا نباشد دولتی روی تو چون بیند کسی چشمه حیوان کجا بی رهنمون بیند کسی گو بگیرد بر سرم چون کاسه مجنون شکن گر به دستم بی تو جام لاله گون بیند کسی در گمان افتد که آیا کوهکن چون زنده شد...
نام دل بردی و جان ناتوانم سوختی این حکایت باز گو دیگر که جانم سوختی از چراغ دیده ام روغن کشیدی شمع من آتشی کردی و مغز استخوانم سوختی صورت حال دلم روشنترست از آفتاب با وجود آنکه از ...
شب چو شاخ ارغوان یکتا قبا می آمدی آنچنان پرحال و رنگین از کجا می آمدی هر طرف افتان و خیزان بودی و من منتظر جان من می سوختی ای شمع تا می آمدی خود که بود آن صید وحشی کآنچنان بیگانه و...