شمارهٔ ۱۱
شعری که ز طبع فاضل عهد بود نه شعر بود که شکر و شهد بود ماند مریم به فکر بکرش اما عیسی اگرش عرش برین مهد بود

سید ابوالقاسم قائم مقام (زاده ۱۱۵۸ خورشیدی در مهرآباد اراک - درگذشته ۱۲۱۴ خورشیدی در تهران) مشهور به قائم مقام فراهانی صدر اعظم ایران، سیاستمدار، ادیب، شخصیت برجسته و تأثیرگذار ایران زمین در عرصهٔ حکومت و سیاست و نیز ادب و هنر نیمهٔ اول قرن سیزدهم هجری بود. وی در زمان فتحعلیشاه در دستگاه ولیعهد او عباس میرزا صاحب مقام وزارت نایب السلطنه بود و در وقایع جنگ ایران و روس نقش ایفا کرد. پس از درگذشت فتحعلیشاه وی با زمینهچینی پادشاهی محمدشاه، در دولت او به صدارت رسید. در نهایت سختگیریهای وی در رابطه با انگلستان که به دنبال ایجاد تجارتخانه و گرفتن امتیاز از دولت ایران بود، باعث دشمنی آنها با وی گردید و در نهایت به تحریک سفارت انگلیس و توطئهٔ درباریانی که با وی دشمن بودند شاه به وی بدگمان شد و در سال دوم سلطنت خود دستور داد او را در باغ نگارستان، محل ییلاقی خانوادهٔ سلطنتی، زندانی و پس از چند روز خفه کردند. قائم مقام نثر فارسی را که در آن زمان پر از مبالغه و تملق و عبارتپردازیهای عربیِ مسجع، پیچیده و دور از ذهن بود و روز به روز در فرمانها و مراسلات رو به انحطاط میرفت به نثر فصیح و روان برگردانید و پس از او بسیاری از منشیان دوره قاجار از سبک او پیروی کردند و به روش او به نگارش پرداختند. او در شعر نیز استعداد شگفتآور داشت اما اثر جاویدانش «منشآت» اوست. قائم مقام فراهانی همچنین از خوشنویسان صاحبنام و تأثیرگذاران در روند خط فارسی است. او در خط شکسته نستعلیق که در آن زمان به مانند نثر فارسی پیچیده و در هم بود به شیوهٔ خود اصلاحاتی کرد که دیگران از وی پیروی کردند. گر چه اهمیت کار خوشنویسی او به حد استادان طراز اول این هنر نیست اما کار او از این نظر مهم است که اصول خط شکسته را به نستعلیق نزدیکتر کرد و با ابداع اصولی جدید خدمتی شایسته به خطنویسی امروزی ایرانیان کرد.
شعری که ز طبع فاضل عهد بود نه شعر بود که شکر و شهد بود ماند مریم به فکر بکرش اما عیسی اگرش عرش برین مهد بود
خسروا ای آن که خدام درت از یک نظر ذره را برتر ز خورشید جهان آرا کنند هر کجا از لای نفی مردمی باشد سخن قامت ذات ترا پیرایه از الا کنند مر ترا فر سکندر داد یزدان از ازل دیگران گر خوی...
مهربان من دیشب که بخانه آمدم خانه را صحن گلزار و کلبه را طبله عطار دیدم ضیفی مستغنی الوصف که مایة ناز و محرم راز بود گفت قاصدی وقت ظهر کاغذی سر بمهر آورده که سربسته بطاق ایوان است ...
جناب مجدت و نجدت نصاب جلالت و نبالت مآب خالوی معظم مغزز عالی تبار آصف الدوله العلیه عالیه بداند که اولا در باب کار افغان اگر رأی مبارک شاهنشاهی بتسخیر هرات است باید چهاردسته شاهسون...
نور چشما مهربانا نوشتجات مصحوب علی میرزا و آدم سالار رسید و از سلامتی وجودت بسیار خوشوقت شدم لکن از احوال طفل ها واوضاع خانه هیچ ننوشته بودی خودشان هم از روزیکه آمده ام یک کلمه ننو...
فرزندی محمد بداند که صاحت مهربان ابوالفتح خان دام اجلاله بتوسط نورچشمی محمدصادق خواهش فرموده بودند که با من در خلوت مکالمه نمایند آن فرزند از خدم کثیرالسعادت صاحبی استدعا نماید که ...
فرزند در آهوان که بنه اردو رسید شنیدم تعریف و تحسین بسیاری از اسب و شکار اندازی تو میکرده اند قطع نظر از این که اگر بمیرم کسی غیر از تو ندارم عیال مرا پرستاری کند در واقع و نفس الا...
برادر از گزارش نواب رکن الدوله خاطر جمع دار که نایب السلطنة روحی فداه بسیار مراقبند و تا حال بسیار بسیار خوب گذشته هیچ مایة اختلاف نیست مگر آن که نواب رکن الدوله میخواهند همه بارها...
مخدوم و صاحب و قبلة من چندان که خواستم آدم سرکار را آنقدر نگاه دارم که امر کافی بگذرد و خبری صریح عوض کنم ممکن نشد و در نظر مخدوم مهربانم محمدخان و برادر عزیز جعفر قلیخان و سایر مخ...
جلعت فداک رفتی تو و رفت زندگانی افسوس ایام نواک لاتسل کیف مضت والله مضب باسوء الاحوال این زمانه غدار ما پر بی انصاف و بی مروت است مگر مهجوری از هم رکابی چاکران شما برای من بس نبود ...
قبله گاها ابوی مقاما مرقوم داشته بودید که خدا کشتی آن جا که خواهد برد فرمودند راست گفته اید چرا که کشتی ما را در دریای جنگ رومی خدا خواست و برد والا از ما بیشتر هیچ کس حامی دولت رو...
قربانت شوم پروانه مبارکه رسید و جا داشت که سواد مداد آن را به جای مردمک در چشم ها جا دهم و نقد جان را نثار سطور مشک بار نمایم خط کاجنحه الطواویس اغتدی لحسوده کبراثن الآساد معنی یسل...
نور چشما در باب امر حاجی محمدخان نمیدانم چه در نظر است بیچاره در عتبات ناخوش و بدحال و از آنجا رانده و از این جا مانده هر چه باشد حق خدمت باین سرکار دارد کاغذهاش را که من خواندم و ...
خان تقی آن که شاه را یاغی بود چون دیدیمش کدوبن باغی بود این پایه و مایه یاغی شاه شدن گو قافیه قاف شو قرمساقی بود
باز باغ از فر فرودین جوان شد گلستان چون روی یار دل ستان شد طرف گل زار آن چنان شد کز نکویی خود تو گویی رشگ گل زار جنان شد باغ را ابر بهاری آب یاری کرد و باد صبح گاهی باغبان شد الفت ...
هر ملک وجودی که بخوبی بگرفتی سلطان خیالت بنشاندی بخلافت حاشا که از زمان مفارقت صوری تا حال یک نفس بی یاد شما گذشته یا نقش خیال و آرزوی وصال از دیده و دل محو گشته باشد ارید لانسی ذک...
یار عزیز و دوست موافق را که قدرش مجهول است و مثلش معدوم معلوم باد که این چند سطر از منزل هشتمین خلخال در منتصف شهر حال مسطور میشود و هیچ مطلب و منظور ندارم جز این که بالمره از مصاح...
هر چند شعر خوبی نیست اما به من یک روزه هجرانت نه آن کرد که در صد سال شرح آن تواند کرد بر خدا ظاهر است که هر وقت که یکروز بگذرد و شما را نبینم چنان بنظرم میآید که یک سال است ندیده ا...
کتبت ولم یکن کتابی حاکیا عن عذابی و لا قلمی عن المی و لا مداری عن ودادی و لابنانی عن جنانی ولیس تحضرنی عباره افصح بها عما یعینه قلبی و یحویه صدری فکیف حیلتی فی شرح حالتی و افصاح مق...
عرضه داشت کمترین غلام جان نثار عباس قاجار بموقف بار یافتگان حضور ساطع النور شاهنشاه جم جاه جهان پناه سایه رحمت یزدان مایة رافت سبحان پادشاه عادل باذل شهریار ابرکف دریادل خدیو معدلت...
از فقد شعیرم اسب و استر همه مرد ور هست زری به شعر بایست شمرد وین بار گران که بستم این جان از شعر احمال سفر به دوش خود باید برد
خذا من نجدا مانا لقلبه امروز از رسیدن این کاغذ بحمدالله رفع کسالت شد و حسن و شمایل قصیده ابن خیاط جان و دل را بوجد و نشاط آورد خصوصا این بیت آغار اذا انست فی الحی انه حذارا علیه ان...
ای داور دین پرور عادل که ز عدلت کبک دری انصاف ز شهباز ستاند آنی تو که در مصر جهان هر که عزیزست از طاعت درگاه تو اعزاز ستاند حکم تو چنان است که گر نافذ گردد از چشم بتان غمزه غماز ست...
گر تو خواهی که سخت جان جان بدهد یا خواجه فلان باقی دیوان بدهد یا آن که تو می دانی یک نان بدهد گو خان بدهد