شمارهٔ ۳۱۲
در ره عشق اگر پیرو دردی مردی طالب خون دل و چهره زردی مردی یاد گیر از کره باد جهان پیمایی در پریشانی اگر بادیه گردی مردی چون کشیده ست صف لشکر غم چار طرف تو اگر در صف این معرکه فردی ...

سعید قصاب کاشانی از شاعران دورهٔ صفویه بود که در سدهٔ یازدهم و دوازدهم قمری میزیست. از زندگی وی اطلاعات دقیقی در دست نیست و خود نیز در اشعارش به امور زندگی اشارتی نکرده است. اما آنچه به طور جسته و گریخته از اشعار او درک میشود این است که مردی کاسب و تهیدست بوده است. بهطور قطع و یقین حرفهٔ او قصابی بوده و به همان جهت تخلص خود را «قصاب» قرار داده است. وی در مقاطع بعضی غزلها از حرفهٔ خود مضامین عالی برآورده است، مانند تشبیه مژهها به قناره (چنگک قصابی) در بیت زیر: «قصاب! دور دیده ز مژگان شوخ او از هر طرف ز بهر دل ما قنارهایست» در تذکرة المعاصرین حزین لاهیجی آمده: سعید قصاب اهل کاشان بود و حرفهاش قصابی. وی شعر بسیاری از مردم را حفظ داشت و به مجلس شعرا رفته و در گفتن غزلها با ایشان همراهی میکردهاست. وی معاصر و معاشر صائب تبریزی بود و مکرر اشعار خود را نزد وی میخواند و نزد او میآموخت. گفتهاند که او سواد نداشته اما معروف بوده که در قوافی و استعمال لفظ اشتباه نمیکرده است. نقل شده که قصاب کاشانی در اواخر عمر ترک پیشهٔ خود کرده و ساکن مشهد شده و تا آخر عمر آنجا ساکن بوده است. وی پس از درگذشت در آنجا دفن شد (در مورد محل دفن و سال درگذشت او اطلاعات دقیقی در در دست نیست اما با توجه به ذکر درگذشت او در تذکرهٔ حزین، میبایست چند سالی قبل از سال تألیف آن کتاب یعنی ۱۱۶۵ هجری قمری درگذشته باشد). دیوان قصاب کاشانی به همت آقای سعید محمدی در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
در ره عشق اگر پیرو دردی مردی طالب خون دل و چهره زردی مردی یاد گیر از کره باد جهان پیمایی در پریشانی اگر بادیه گردی مردی چون کشیده ست صف لشکر غم چار طرف تو اگر در صف این معرکه فردی ...
در زمان ما نمی بارد سحاب زندگی خشک گردیده ست در سرچشمه آب زندگی از جفای بی حد ایام و گردش های دهر گشته کوته رشته عمرم ز تاب زندگی نیست آسایش به بزم دهر در مینای تن هست باقی قطره ای...
بر رخ هر آرزو در بند تا محرم شوی دیده پوش از سیر باغ خلد تا آدم شوی می کند از ترک لذت موم جا در چشم داغ دل ز وصل انگبین بردار تا مرهم شوی زد حباب از خودنمایی خیمه از دریا برون چون ...
بتی دارم که لعلش با لب کوثر کند بازی خطش در صفحه آیینه با جوهر کند بازی دلم را برده بازیگوش طفلی کز ره شوخی دو چشم کافرش با مسجد و منبر کند بازی بت خود کرده ام در کعبه دل کام بخشی ...
مطلع نگاهم شد باز کرده آغوشی آفتاب رخساری صبحدم بناگوشی زلف کرده خالش را طفل بسته زناری سرمه کرده چشمش را کافر سیه پوشی چون فتیله عنبر پای تا به سر عطری شب کلاه زرینی جامه صندلی پو...
نیست هم دردی که بردارد ز دل بار کسی در جهان یا رب نیافتد با کسی کار کسی هیچ بیداری نباشد خفته ایش اندر کمین چون که در خوابی بترس از چشم بیدار کسی کعبه رفتن دل به دست آوردن خلق است ...
گر شود آن شوخ با من مهربان دارم عجب گر کند از یک نگاهم قصد جان دارم عجب آتشی کز عشق آن بدخو به جان دارم چو شمع گر نسوزد مغزم اندر استخوان دارم عجب از هدف دایم خدنگ صاف بیرون می رود...
روشن شده از حسن تو کاشانه ام امشب خوش باش که بر گرد تو پروانه ام امشب نخل قد دلجوی تو ای زینت فردوس سیراب شد از گریه مستانه ام امشب دست طلب از دامن وصل تو ندارم هرچند که در بزم تو ...
هر کجا عکس جمال یار می افتد در آب گویی از گلشن گل بی خار می افتد در آب باز می دارد ز رفتن بحر را حیرت مگر سایه آن سرو خوش رفتار می افتد در آب یک نگاهی کن که می گردد صدف را آب دل عک...
چو رخ برتافت دیدم طره گیسوی یار امشب چه ها دارد به سر این اختر دنباله دار امشب خدا از فتنه های موج این طوفان نگه دارد شدم دریا نشین از گریه بی اختیار امشب به قربان تو فردا فکر از خ...
دعوی لبت دمی که به مرجان کند در آب جای گهر به چشم صدف جان کند در آب چشمت اگر ز بند صورت فتد به بحر دلی ز یک نگاه چه طوفان کند در آب روشن کنند از تو صدف ها چراغ دل عکس رخت چو عزم چر...
چو عکس خویش نمودار می کند مهتاب پیاله را گل بی خار می کند مهتاب به جای باده گلگون در این بهشت آباد گلاب در قدح یار می کند مهتاب ز عکس مهر جمال تو شد دلم روشن علاج آینه تار می کند م...
دارم از دست تو شب تا صبح با چشمی پر آب ناله همدم باده خون مطرب فغان راحت عذاب روز بر من چار چیز از عشق می آرد هجوم صبح محنت ظهر ماتم عصر غم شام اضطراب چار چیز از چار عضوم برده ای ا...
ای دل بیهده گفتار ادب باش ادب از زبان می کشی آزار ادب باش ادب جستن عیت در آیینه بود پی در پی دیده بر آینه بگمار ادب باش ادب می کشی روز جزا آنچه کنی با دگری عزت خویش نگه دار ادب باش...
ای کز دو زلف سرکشت داریم در تن تاب ها بیرون چه سان آریم ما کشتی از این گرداب ها عقل و شکیب و نقد دل در راه جانان صرف شد رفته است بیرون از کفم جمعیت اسباب ها زین اشگ چشم لاله گون کر...
به هر دستی جدا پیمانه ای دارد گل رعنا عجایب جلوه مستانه ای دارد گل رعنا نشسته همچو مینا غنچه در هر دامن برگش ز حق مگذر عجب میخانه ای دارد گل رعنا میان گل رخان دست از دو رنگی برنمی ...
این زلف سیه نیست غم جان من این است آشوب رسان شب هجران من این است جمعیت احوال پریشان من این است سررشته کفر من و ایمان من این است در هر دو جهان سلسله جنبان من این است دیری است که دل ...
از تو در خاطر هر ذره تمنایی هست به هر آیینه ز حسن تو تماشایی هست هر نسیمی ز تو مجنون بیابان گردی است وز تو در دامن هر بادیه شیدایی هست نیست شوق تو به اندازه هر حوصله ای ور نه این ب...
بس که بر جانم ز مژگانت خدنگ افتاده است وسعتی خواهم که بر دل کار تنگ افتاده است تا تو با این آب و رنگ آهنگ گلشن کرده ای گل ز شرم عارضت از آب و رنگ افتاده است عطر سنبل بلبلان را گرم ...
برده دل از من پری رویی نمی گویم که کیست شوخ چشمی طفل بدخویی نمی گویم که کیست داده از زهر آب بی رحمی فرنگی زاده ای بهر قتلم تیغ ابرویی نمی گویم که کیست همچو خال گوشه چشمش دلم افتاده...
دیده خون بار ما چون گشت گریان مفت ماست دانه ای افشانده در خاکیم باران مفت ماست نشکفد تا غنچه در گلزار نتوان برد فیض هرکه چون گل پاره می سازد گریبان مفت ماست نیست نفعی جز ضرر در آشن...
عالمی را سوختی از جلوه ای رعنا بس است بردی از حد ناز ای بی رحم استغنا بس است ز انتظار ضربت تیغ تو مردن تا به کی چند ای قاتل کنی امروز را فردا بس است دیگری را در میان زنار ای بدخود ...
از لبش گفتار و گفتار از دهن نازک تر است گرچه لعلش نازک است اما سخن نازک تر است می شود مدهوش عطرش هر نفس دل چون کنم وصف خالش را که از مشک ختن نازک تر است گر شود از شیشه شبنم جراحت د...
نخلی است روزگار و مرا تیشه شیشه است خارا است دهر و در دلم اندیشه شیشه است ناخن به دل شکستم و غم ره به در نیافت سنگ است بیستون و مرا تیشه شیشه است دارد خطر ز جنبش مژگان دو دیده ام آ...