شمارهٔ ۶۵
اگر داغ جنون خون بر دل ما می کند مرد است اگر این باده را ساقی به مینا می کند مرد است به زلفش نقد دل را وام کردم از ره همت به این جمع پریشان هرکه سودا می کند مرد است مشو چون غنچه هم...

سعید قصاب کاشانی از شاعران دورهٔ صفویه بود که در سدهٔ یازدهم و دوازدهم قمری میزیست. از زندگی وی اطلاعات دقیقی در دست نیست و خود نیز در اشعارش به امور زندگی اشارتی نکرده است. اما آنچه به طور جسته و گریخته از اشعار او درک میشود این است که مردی کاسب و تهیدست بوده است. بهطور قطع و یقین حرفهٔ او قصابی بوده و به همان جهت تخلص خود را «قصاب» قرار داده است. وی در مقاطع بعضی غزلها از حرفهٔ خود مضامین عالی برآورده است، مانند تشبیه مژهها به قناره (چنگک قصابی) در بیت زیر: «قصاب! دور دیده ز مژگان شوخ او از هر طرف ز بهر دل ما قنارهایست» در تذکرة المعاصرین حزین لاهیجی آمده: سعید قصاب اهل کاشان بود و حرفهاش قصابی. وی شعر بسیاری از مردم را حفظ داشت و به مجلس شعرا رفته و در گفتن غزلها با ایشان همراهی میکردهاست. وی معاصر و معاشر صائب تبریزی بود و مکرر اشعار خود را نزد وی میخواند و نزد او میآموخت. گفتهاند که او سواد نداشته اما معروف بوده که در قوافی و استعمال لفظ اشتباه نمیکرده است. نقل شده که قصاب کاشانی در اواخر عمر ترک پیشهٔ خود کرده و ساکن مشهد شده و تا آخر عمر آنجا ساکن بوده است. وی پس از درگذشت در آنجا دفن شد (در مورد محل دفن و سال درگذشت او اطلاعات دقیقی در در دست نیست اما با توجه به ذکر درگذشت او در تذکرهٔ حزین، میبایست چند سالی قبل از سال تألیف آن کتاب یعنی ۱۱۶۵ هجری قمری درگذشته باشد). دیوان قصاب کاشانی به همت آقای سعید محمدی در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
اگر داغ جنون خون بر دل ما می کند مرد است اگر این باده را ساقی به مینا می کند مرد است به زلفش نقد دل را وام کردم از ره همت به این جمع پریشان هرکه سودا می کند مرد است مشو چون غنچه هم...
به رخ شکستن طرف کلاه بابت کیست نموده ماه در ابر سیاه بابت کیست تفرج تو ز نزدیک صد خطر دارد ز دور سوی تو کردن نگاه بابت کیست چو نیست رخصت اظهار داستان فراق کشیدن از دل پر درد آه باب...
یاد تو مونس شب تار دل من است داغت گل همیشه بهار دل من است چرخی که نه رواق فلک زیر بال او است در صیدگاه عشق شکار دل من است گشتن شهید تیغ تو نقشی است بر مراد جان باختن به خصم قمار دل...
با تو همین یک سخنم آرزو است گفتن و قربان شدنم آرزو است پیش قد شمع تو پروانه وار پر زدن و سوختنم آرزو است وقت شد از دیده ببارم سرشگ غوطه به دریا زدنم آرزو است لاله صفت پنجه خونین ز ...
در شهربند عمر که کس را دلیل نیست چیزی به غیر دردسر و قال و قیل نیست بسیار در قلمرو صورت جمیل هست اما یکی به خوبی صبر جمیل نیست وامانده ای که تشنه لب آب رحمت است هیچ احتیاج او به لب...
تا گشود از بهر گفتاری لب خاموش را در شکر آمیخت آن اهل زمردپوش را روز اول کرد ما را چشم مست او خراب باده پیمایی نشاید ساقی مدهوش را تشنه نیسان چو مردان سعادتمند باش چون صدف پر ساز ا...
چون قلم روزی که می بستم میان خویش را وقف شرح دوستی کردم زبان خویش را گر به خود می داشتم دست تسلط در جهان نوبت اول نمی دادم امان خویش را
باز چون سرو قد افراخته ای یعنی چه ریشه بر هر جگر انداخته ای یعنی چه چهره چون لاله ز می ساخته ای یعنی چه ماه من پرده برانداخته ای یعنی چه مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه دلت از را...
آن کس که بار عشق به آهی کشیده است باشد چنانچه کوه به کاهی کشیده است چون صید زخم خورده من دل شکسته را چشم تو بر زمین به نگاهی کشیده است بهر شکست دل مژه ها بسته اند صف یا پادشاه غمزه...
منم که وصف تو آرایش بیان من است حلاوت سخنت قوت زبان من است سراغ منزلم از گلستان چه می پرسی بلند شعله ز هرجا شد آشیان من است شهید عشق تو جاوید زنده می ماند نسازم ار به فدای تو جان ز...
بر سر تو را چو طره کاکل شکسته است گویی که سنبلی به سر گل شکسته است بنشسته است ز آب عرق بر رخ گل آب یا آنکه شیشه دل بلبل شکسته است زلف است سرنگون ز رخت یا ز نازکی بر روی لاله ساقه س...
آتشین خو دلبری دارم که عالم زار اوست سرو خاکسترنشین از جلوه رفتار اوست شام عاشق مجمر گیسوی عنبربار اوست صبح صادق غنچه نشکفته گلزار اوست نیستم آگه ز سوز لاله در این گلستان این قدر د...
سرم ز مندل و دوشم گر از عبا خالی است هزار شکر که دکانم از ریا خالی است میان عینک و چشم امتیاز آزرم است ز شیشه کم بود آن دیده کز حیا خالی است حریص را نشود دیده پر ز خاک دو کون به هر...
ماییم که جز اشک ندامت بر ما نیست کوثر به گوارایی چشم تر ما نیست محویم به گلزار تو چون بلبل تصویر شادیم که پرواز نصیب پر ما نیست ما بهره نداریم ز آرام چو سیماب این جنس متاعی است که ...
آنکه همچون جان تنگت دست در آغوش داشت چون صدف در بحر عشق آن تشنه لب خاموش داشت در جهان بسیار گردیدیم و در هر گوشه ای هرکه را دیدیم از آن مه حلقه ای در گوش داشت با خیالش آنچه می گفتی...
کوی یار است و به هر گوشه بلا ریخته است پا به هرجا که نهی خار جفا ریخته است دردم از سستی اقبال به درمان نرسد که نه بهر دل هر خسته دوا ریخته است تا قیامت دمد از تربت او مهر گیاه بر د...
باد رنجور آن تنی کز درد او بیمار نیست خاک بر چشمی که با یاد رخش بیدار نیست بی نصیب آن دل که زخم از تیر مژگانی نخورد وای بر مرگی که خود از حسرت دیدار نیست تا نگردم کشته در کوی تو با...
آرام نگاهت ز دل سنگ گرفته است لعل تو خراج از می گلرنگ گرفته است خون بسکه به یاد رخش از دیده فشاندیم از گریه ما لاله به خون رنگ گرفته است در سینه ام ای گل ننماید به جز از داغ نقشی ا...
ز جوش عاشقان گرم است بزم آن شاه خوبان را که می باشد نمودی با رعیت پادشاهان را ز ابروی تو زخم کاریی دارم به قصد من مده دیگر به زهر چشم آب آن تیر مژگان را ز هم بگشای لب وز لطف حرفی گ...
هر ذره را ز مهر کمندی است در گلو نگذاشته است دام تو یک آفریده را بی تابی ای که دل کند از عارضت مرنج رحم است این سپند به آتش رسیده را
چندان که صبا عطرفشان است در این باغ چندان که چمن فیض رسان است در این باغ چندان که ز اشجار نشان است در این باغ چندان که بهار است و خزان است در این باغ چشم و دل شبنم نگران است در این...
سیر دنیا یک قدم نشو و نمایی بیش نیست همچو گل در صحبت باد صبایی بیش نیست نقد حسن او به دست ما چو آید می رود وصل عاشق را به کف رنگ حنایی بیش نیست دیده باطن دو عالم را تماشا می کند چش...
خال عنبربو جدا و خط مشکین مو جداست آنچه خوبان را بود در کار با آن دل رباست نرگس شهلا است یا چشم است یا آهوی چین زینت حسن است یا خال است یا مشک ختاست لاله سیراب یا ابر است یا قرص قم...
تن چه باشد چاردیوار بنای عاریت پر مکن قصد اقامت در سرای عاریت بگذر از این باغ بی رنگ تعلق چون نسیم دست و پا مگذار چون گل در حنای عاریت یک قدم منصور بالاتر نرفت از پای دار بیش از ای...