بخش ۱۳ - در صفت مردان کار فرماید
به دیبا و اطلس فریباست زن بود حله تن زره یا کفن سر مرد را نیست پروای زیست همایی به از سایه تیغ نیست درفش است سرو گلستان او ز تیغ و سنان است ریحان او گل سرخ او زخم خندان بود غبار نب...

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
به دیبا و اطلس فریباست زن بود حله تن زره یا کفن سر مرد را نیست پروای زیست همایی به از سایه تیغ نیست درفش است سرو گلستان او ز تیغ و سنان است ریحان او گل سرخ او زخم خندان بود غبار نب...
شنیدم که صاحبدلی پاک دلق هدف شد به طعن زبانهای خلق نهادند در وی زبان بدرگان فتادند در پوستینش سگان جوانمرد را وقت شوریده شد به نزدیک پیری جهان دیده شد از آن بدقماران کجباز گفت دغلب...
هر حقیقت که برگشود جمال باشدش پایه را ز نقص وکمال آن کمال از وجود او باشد تابع و فرع بود او باشد نیست شرحی کمال را حاجت چون حیات است و دانش و قدرت لیک هر عین درقبول وجود متفاوت بود...
سیه دل امیری شبی خفت مست سحر بر سرش سقف ایوان نشست به کیفر کمر بست استیزه اش نیامد برون استخوان ریزه اش فقیری در آن شب به صحرا بخفت چو شد روز آن ماجرا دید و گفت برین بنده فرض است چ...
چو دشمن در صلح زد در پذیر مبادا به خصمی شود ناگزیر ز خصم ار بسی دیده باشی گزند به رویش در آشتی را مبند به نیروی خود سخت گیری مکن رسا شد چو دستت دلیری مکن بسا دیده باشی که مور حقیر ...
یکی مرد دانا دل هوشیار دو کودک به هم دید در رهگذار یکی با عسل نانش آمیخته دگررا به نان دوغکی ربخته ز کودک مزاجیش کو دوغ داشت به سوی عسل دست خواهش فراشت خداوند شهدش همی گفت باز که ا...
در مراتب اصول موجودات از حد جسم تا به حضرت ذات همگی منحصر بود در پنج می گشایم به مستمع در گنج آن نخستین که حضرت ذات است بی نشان غایب از اشارات است ره ندارد حکایتی هرگز که بود ذات ح...
شنیدم شهنشاه گیتی گشای پیمبر نسب ظل عدل خدای طرازنده کشور کسروی فرازنده چتر کیخسروی صفی سیرت مصطفی مرحمت رضا طینت و مرتضی مکرمت بهین گوهر درج دانشوری بلنداختر برج دین پروری مظفر لو...
شنیدم فریدون با فر و هوش نیاسود چشمش شب از درد گوش به خاصان چنین گفت در بامداد که امشب سزای مرا گوش داد همانا که نالیده باشد ز درد ضعیفی و نشنیده این خفته مرد چو غفلت ز مظلوم ورزید...
شنیدم که در عهد بهرام گور نمود از قضا قحط سالی ظهور چو صحرای محشر زمین تف گرفت به دریوزه ی آسمان کف گرفت سحاب سیه دل نشد مهربان به حال لب تشنه خاکیان بخیلی نمود ابر بر کاینات به مه...
هستی از غیب خویش و از اطلاق نگذارد چو آفتاب اشراق متزلزل شود به سوی بعید یفعل الله ما یشا و یرید متنزل شود علی الترتیب قضی الامر و النصیب یصیب پایه اول اشرف و اعلی دومین از سوم به ...
ستم پیشه ای را ببستند سخت که بیدادگر بود برگشته بخت عبور من افتاد از آن رهگذار که گرگ دژم بود در گیر و دار مرا دید و نالید برگشته روز به پوزش گشاد از سر عجز پوز همی گفت خواهم که من...
رقم کرده با نوک کلک دبیر به نامه جهاندیده دهقان پیر که از عهد شیث و کیومرث و جم چنین است رسم ملوک عجم که چون خشم گیرند بر عاقلان نشانندشان همسر جاهلان غضب چون نمایند بر بخردی به زن...
بهشت برین است ایران زمین بسیطش سلیمان وشان را نگین بهشت برین باد جان را وطن مبادا نگین در کف اهرمن بود تا بر افلاک تابنده هور ز بوم و برش چشم بد باد دور کسی کو به بینش بود دیده ور ...
پس نماید عروج را آهنگ آن نخستین که می پذیرد رنگ اسم و نامش ز جمع اسما شد جامع صورت و هیولا شد می شود چون سترد داغ کلف متشخص به صورت اشرف اغتذا و نمو پدید آید آن تخصص چو بر مزید آید...
شنیدم که رندی به امید سود پدر مرده ای را پسر خوانده بود طمع دوخت چشمش به مال یتیم پسر را بپرورد رند لییم چو بگذشت سالی بران بیش و کم گرفت آن پسر پیش راه ستم ره راست بگذاشت آن کج نه...
گرامی ترین عضو انسان دل است سواد جهان را سپاهان دل است معنبر زمینش به مینو زند اساسش به افلاک پهلو زند مشام از شمیمش مروح نشان نسیمش به فردوس دامن فشان یکی از دل افتادگانش حرم ز گل...
به عهدی که طبعم نوا ساز بود سریر نیم نغمه پرداز بود حماری به دعوی دهن بازکرد ز خر خانه ای عرعر آغاز کرد چو سنبل برآشفت کلک دبیر که منکر صداییست صوت الحمیر چو خر دعوی نکته سنجی کند ...
نور ارواح و عالم اجساد بی نهایت چو داشتند تضاد حق به ارواح منصب تدبیر داده بود و نبود ربط پذیر جامعی در میانه می بایست که بدان ربط یکدگر شایست برزخش عالم مثال بود تا مراتب به اتصال...
دو کس را سر جنگ بود و ستیز به هم کرده دندان و چنگال تیز یکی زان دو سامان پیکار کرد قبا جوشن و خود دستار کرد پدر گفتش ای خام بیهوده کوش اگر پخته ای جوشن از صلح پوش گرت هست دامان فرص...
فتادم شبی در بیابان حی نمودم بسی راه سرگشته طی شبی تیره دل چون سر زلف یار پریشان و درهم من از روزگار بسی پیشم آمد نشیب و فراز که نادیده بودم به عمر دراز در آن دشت حیرت ندیدم رهی نج...
تو را تا نباشد گرانمایه ای به از خامشی نیست پیرایه ای نداری زبان سخن گستری چرا مستمع را جگر می خوری به گفتار ضایع مکن خویش را مشوران دل حکمت اندیش را حزین ار چه گفتار در شان توست س...
ای خدای بلندی و پستی شاهد هوشیاری و مستی مطرب ناله های سیر آهنگ نفس بی خروش سینه چنگ زخمه تار آه دردآلود غازه داغ سینه های کبود باده ساغر تهی دستان به نوای تو می زنم دستان پرده ها ...
کنون یاد می آیدم آن زمان که شوق آتش افروز شد در نهان مرا کرد درد طلب بی قرار جهان هفت خوان و دل اسفندیار جگر العطش زن ز تاب و تبم نه آرام روز و نه خواب شبم ز پیس نقاهت به خشکی اسیر...