شمارهٔ ۲۹
عشق است سلیمان و دل انگشتر اوست داغ جگرم سیاهی لشکر اوست قالب نی و جان ناشکیباست نوا نالیدن ما از لب چون شکر اوست

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
عشق است سلیمان و دل انگشتر اوست داغ جگرم سیاهی لشکر اوست قالب نی و جان ناشکیباست نوا نالیدن ما از لب چون شکر اوست
دعوی ست با شعر ترم آن دشمن ادراک را سگ می خورد دایم نجس آن آب های پاک را مشاطه گلشن منم با این خمارآلودگی چشمم حنابندی کند از اشک دست تاک را
تا ز عالم فانی عارف زمان رفته از تن جهان گویی عمر جاودان رفته هر که پیشوا دارد نور شمع ایمان را بر سرای ظلمانی آستین فشان رفته بهر سال تاریخش خامه ام نشان می جست دل به خون تپید و گ...
دل فلک معنوی است عقل رصددان او داغ محبت بود اختر تابان او ابجد عشق و ولاست حکمت اشراقیان والی یونان بود طفل دبستان او ناقه لیلی تن است ناله زارش جرس نایب مجنون دل است سینه بیابان ا...
دمی که حرف وداعت به گوش می آید دلم به رنگ جرس در خروش می آید نگاه مست که دارد سر خرابی ما که اشک از مژه طوفان به دوش می آید ز تاب می مگر آن چهره ارغوانی شد که خون مشرب طاقت به جوش ...
نهانی کرده ای یغما دل من کجا بردی چه کردی با دل من گرانبار تغافلها نگاهت سبکدوش تمناها دل من
به آیینی که ترسازاده از بتخانه می آید نگاه از گوشه آن نرگس مستانه می آید مگر افکنده لعل آبدارش از نظر می را که اشک حسرتی از دیده پیمانه می آید به یاد لعل میگون تو در خاک لحد ما را ...
باده بیار و هوش را از سر ما روانه کن زاهد خرقه پوش را مست می مغانه کن چند به باد می دهی طره ترهات را واعظ شهر نیستی زمزمه عاشقانه کن غازه افتخارکش ناصیه نیاز را صدر نشین عشق شو سجد...
طرب ای دل که یار می آید گل عشرت به بار می آید چو گل آشفته کن گریبان را که نسیم بهار می آید هیچ دانسته ای که بیکاری چقدرها به کار می آید هر کجا ذلتی ست در عالم بر سر اعتبار می آید ع...
لخت دل با سینه از اشک مدام آمد برون این کباب آخر ز آتشخانه خام آمد برون گشت با زخم نمایان سینه صبح آشنا شب که تیغ ناله من از نیام آمد برون
صبا را گرد سر گردم که از کوی تو می آید سمن را جان برافشانم کز او بوی تو می آید زبان نکته سنجان در دهان انگشت حیرت شد تکلم الحق از چشم سخنگوی تو می آید اگر خواهی که باز آید دل ای آر...
صید از حرم کشد خم جعد بلند تو فریاد از تطاول مشکین کمند تو شد رشک طور از آمدنت کوی عاشقان بنشین که باد خرده جان ها سپند تو مشکل شده ست کار دل از عشق و خوش دلم شاید رسد به خاطر مشکل...
سیه چشمی دلم را از پی تسخیر می آید غزالی در هوای صید این نخجیر می آید جنونم آنقدرها شور دارد در ره شوقش که از موج نگاهم ناله زنجیر می آید عیار عشق چون زد بر محک اندیشه دانستم که خو...
ز تکبیر فنا حاضر نشد وقت نماز تو به شور حشر میدان می دهد خواب دراز تو
از مزرع آمال چه امید برآید نخلی که در آن ریشه کند بید برآید نه جلوه برقی نه هواداری ابری بی برگ گیاهم به چه امید برآید بی فیض تر از میکده ماه صیامم تا از افق جام مه عید برآید گر جا...
دارم دلی دو نیم ز تیغ زبان تو زخمم نمک چش لب شکرفشان تو جان رفت از میان و به کین بسته ای کمر نتوان برید الفت تیغ از میان تو
به خاطر چون خیال لعل آن رنگین عتاب آید چو مستان از دهان خامه ام بوی شراب آید دلی دارم که رنگ از پرتو مهتاب می بازد چه خواهم کرد اگر آن آتشین رو بی نقاب آید حجاب عشق می بندد نظر مجن...
صفای وقت ز دل های بی غبار بجو طراوت از نفس پاک نوبهار بجو شکسته حال و پریشان دل و سیه بختم مرا به حلقه آن زلف تابدار بجو کنار جدول و جو جای تشنه کامان است لب مرا به لب تیغ آبدار بج...
سحر ز هاتف میخانه ام سروش آمد که بایدت به در پیر می فروش آمد به جان چو خدمت میخانه راکمر بستم سرم ز مستی آسودگی به هوش آمد چو ره به گشت گلستان وحدتم دادند نوای بلبل و زاغم یکی به گ...
عریان ز صافی طینتی از پرده نیرنگ شو چون آب در باغ جهان با خار وگل همرنگ شو بشکن به دل تا می توان نیش زبان دشمنان با این سبک مغزان که گفت ای خیره سر همسنگ شو
شب زلف تو در خیالم آمد از بخت خود انفعالم آمد بی رحم تر است غمزه امروز گویا رحمش به حالم آمد یاد قد اوست قسمت من شادم که الف به فالم آمد از حرمت خون دل شناسی پیمانه کشی حلالم آمد آ...
ای تهیدست به امید و امل غره مشو مزرعی را که نکشتی نتوان کرد درو من تنک مایه ام و پیر مغان مستغنی وای اگر خرقه سالوس نگیرد به گرو
یک ره به سر تربتم از ناز نیامد این جان ز تن رفته دگر باز نیامد پیغام دروغی که فریبد دل ما را افسوس کزان لعل فسون ساز نیامد خونین جگری بی تو نهفتیم ولیکن از گریه نگه داشتن راز نیامد...
به دنبال خرام آن پری رو رمیدن می رود از یاد آهو بود ادبار دنیا به ز اقبال قفای زشت باشد خوشتر از رو