شمارهٔ ۳۴۴
ای ناله چند در غم دل دردسر دهی مغز مرا به بوی کباب جگر دهی از قطره نم گرفته و بخشی به جوی و بحر لخت جگر فشرده به مژگان تر دهی

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
ای ناله چند در غم دل دردسر دهی مغز مرا به بوی کباب جگر دهی از قطره نم گرفته و بخشی به جوی و بحر لخت جگر فشرده به مژگان تر دهی
تلاش فکر ما را از سخن لافان چه می خواهی قماش پرنیان از بوریابافان چه می خواهی تو درد آوردی و سرجوش مهرت در قدح کردم دگر از سینه بی کینه صافان چه می خواهی
درکشوری که مهر و وفا می فروختند خوبان متاع جور و جفا می فروختند در بیعگاه خنجر ناز نگاه او جان قدسیان به نرخ گیا می فروختند من زان ولایتم که به یک جو نمی خرید شاهنشهی اگر به گدا می...
نماند از گرد غم در سینه ام جای شکیبایی بغل پر کرده ام از سنگ مینای شکیبایی شود چون کوه اگر خونم ز خشکی لعل جا دارد بسی در زیر تیغ افشرده ام پای شکیبایی
شلایین نرگسش مست شراب آلوده را ماند نگاه ناز او مژگان خواب آلوده را ماند کدامین چشمه نوش است یارب تیغ ناز او به زخمم بخیه مور شهد ناب آلوده را ماند گره از بسکه در دل گریه طوفان نسب...
اگر نه در جهان سرچشمه ی حیوان بود معنی چرا در ظلمت آباد رقم پنهان بود معنی به معنی محرمان افشانده اند از لفظ دامان را سخن چون ساحل است و بحر بی پایان بود معنی ز معنی لفظ می سازد مس...
کوته نظران زلف سیه کار ندانند این مرده دلان فیض شب تار ندانند جانسوز دیاریست محبت که طبیبان رسم است که حال دل بیمار ندانند ما باخته دینان ادب کفر ندانیم نو برهمنان بستن زنار ندانند...
خوبان به ره مهر و وفا پا نگذارند تا حسرت عالم به دل ما نگذارند این رسم غریب است که در خلوت دیدار بی پرده درآیند و تماشا نگذارند هرگز نکند گل چمن بی سر و پایان تا بر سر خار آبله ی پ...
حریف عیش جهان بی دماغ می ماند پیاله می رود از دست و داغ می ماند چنین که عشق زند ره فقیه و زاهد را کدام مرد به کنج فراغ می ماند ز خوی آتش عشق غیور بوالعجب است که آشیانه بلبل به باغ ...
فریاد ناله گر نخراشد درون ما گرد و غبار خاطر ما بیستون ما جان از کسی مضایقه هرگز نکرده ایم چون آب بی دریغ روان است خون ما باید ز عشق جلوه برق کرشمه ای از سوز سینه پخته نگردد جنون م...
افسانه عشق راز پنهان من است صد چاک چو جیب گل گریبان من است زاهد ره اسلام مداری بگذار دین را به بتان باختن ایمان من است
کنم رنگین تر از دامان گلچین چشم خونین را که در آغوش مژگان بینم آن دست نگارین را غرورش تیغ عریانی ست تا کرده ست سنبل گون خط مشکین آن مشاطه دشمن برگ نسرین را
در غمکده جهان ندیدم محروم تر از فقیر جاهل از فقر ندیده کام دنیا هم آخرتش ز جهل باطل
دل شاد را جمع ساغر نماید دف عیش را جام چنبر نماید نبیند به فصل خزان رنگ زردی گل ار صرف می خرده زر نماید چه نیرنگ سازی ست محو بهارم به هر دم چمن رنگ دیگر نماید دگر وقت آن شد که بلبل...
رخ تو رونق صبح بهار می شکند کرشمه تو دل روزگار می شکند غرور گریه دریا مدار مستی ما پیاله بر سر ابر بهار می شکند هلاک غمزه آن ترک می پرست شوم که دشنه در جگر روزگار می شکند به بزم وص...
شوریده دلی دارم دیوانه چنین باید کز خون نشود خالی پیمانه چنین باید عمری ست که می گردم برگرد سر شمعی می سوزم و می سازم پروانه چنین باید خوب است جفا اما با من تو ز حد بردی باید دلی آ...
دلم که شاهد امید در کنار ندید جبین صبح شب تار انتظار ندید در آفتاب قیامت به سر چگونه برد کسی که سایه آن سرو پایدار ندید دلم که بوی گلش بر دماغ بود گران چه فتنه ها که در آن زلف تابد...
اهل نظر از آن در یکتا چه دیده اند با دیده حباب ز دریا چه دیده اند حسن بتان به ساده دلی ها نمی رسد آیینه خاطران ز تماشا چه دیده اند حج قبول کعبه دیدار دیدن است از پای سعی آبله فرسا ...
از دلم برخاست دودی آسمان آمد پدید گردی از خاطر فشاندم خاکدان آمد پدید حرف عشق آمد به لب شور قیامت ساز شد داغ دل گل کرد مهر خاوران آمد پدید رخ نمودی جنت موعود گردید آشکار جلوه گر گش...
جایی که از سپند نگردد فغان بلند ما را بود چو شعله آتش زبان بلند بال و پری کجاست که با همت رسا پرواز گیرم از سر این خاکدان بلند درگلشنی که بانگ صفیرم فکنده شور بلبل ز خوی گل ننماید ...
در دل غم آن لاله عذار است ببینید این باده که بی رنج خمار است ببینید شد چشم مرا نکهت پیراهن یوسف گردی که از آن راهگذار است ببینید جان تازه کند لفظ خوش و معنی رنگین حسنی که در آن خط ...
بهار شد که چمن جام ارغوان گیرد ز جوش سبزه زمین رنگ آسمان گیرد به طرف باغ بساط زمردی فکنند ز لاله برهمن خاک طیلسان گیرد به دوش نامیه دیبای بهمنی فکنند ز غنچه تارک شاخ افسر کیان گیرد...
از ما فلک دون چه به یغما بستاند این سفله چه داده ست که از ما بستاند کوثر جگر تشنه فرستد به سوالش خاری که نم از آبله ی پا بستاند گر نیست تبسم سر دشنام سلامت دل کام خود از لعل شکرخا ...
خواهم به دل آن نرگس مستانه در افتد بد مست تماشاست به دیوانه درافتد سخت است تلاش دو زبردست مبادا می با نگه یار حریفانه درافتد چشمش به نگاهی ننوازد دل ما را کی لایق برق است که با دان...