شمارهٔ ۳۶
از خار جفای بت پیمان شکن ما یک سینه چاک است چو گل پیرهن ما در هجر تو هر پاره دل محشر داغی ست یک غنچه نشکفته ندارد چمن ما گویا لب لعل تو دمیده ست فسونی در گوش نی خامه شیرین سخن ما د...

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
از خار جفای بت پیمان شکن ما یک سینه چاک است چو گل پیرهن ما در هجر تو هر پاره دل محشر داغی ست یک غنچه نشکفته ندارد چمن ما گویا لب لعل تو دمیده ست فسونی در گوش نی خامه شیرین سخن ما د...
یار است که در ظلمت امکان شمع است خود راز و نیاز و خویشتن هم سمع است هر دیده که یافت نور تحقیق حزین غیر از واحد ندید هر جا جمع است
خدا درمانده نگذارد به عالم بی نصیبان را عصای کورفهمان می کند چوب ادیبان را
چارپایی شنیده ام مرده است از امیرکبیر طال بقاه چون که سنجیدم این سخن گفتم غلط افتاده است در افواه بعد خویش آن که چون امیر گذاشت کی وجودش شود به مرگ تباه خلف آن را که هست خود باقی ا...
تا در چمن این سرو برازنده چمان است چیزی که به دل نگذرد اندوه خزان است چشمش نشد از دولت دیدار تو محروم پیداست که آیینه ز صاحب نظران است بی ناوک بیداد تو آسایش دل نیست تیر تو مگر در ...
زهر غم هجر تو به جان کارگر افتاد امید وصال تو به عمر دگر افتاد در قلزم دل نیست همانا نم خونی کز دیده به دامان همه لخت جگر افتاد در دامن شب طره سیه مست گشودی بویى به دماغ آمد و شوری...
بی پا و سر ز قدر و شرف کام می برد پیر مغان مرا به ادب نام می برد جمشید را نگشته میسر ز جام خویش کیفیتی که خون دل آشام می برد مشت غبار ما ندهد گر فلک به باد از ما به کوی یار که پیغا...
از پرده چو خواهد گل رخسار برآرد پوشد به لباس گل و از خار برآرد دل از خم زلفش چه خیال است برآرم چون آینه کز سبزه ی زنگار برآرد امروز مگر همت مردانه ی ساقی بنیاد غم از ساغر سرشار برآ...
کشم چو آه دل ناتوان بیاساید خدنگ چون سفری شد کمان بیاساید مجال دیده گشودن درین غبارکجاست مگر که از تک و تاز آسمان بیاساید چو موج قافله عمر را درنگی نیست کسی چگونه درین کاروان بیاسا...
اگر نسیم نباشد که زلف بگشاید به عاشقان رخ معشوق را که بنماید ز شمع شب نشود روز قدر وقت بدان طلوع شعشعه ی آفتاب می باید معاشران به نشاط بهار خنده زنید مجال نیست که گل ساغری بپیماید ...
صباحت کو که گل را بر سرم شور جنون سازد ملاحت کو که بر داغم نمکدان را نگون سازد نباشد اینقدرگر تیغ مژگانش گران تمکین دل سنگین ما را مرد می باید که خون سازد لبش گر دل نپردازد به شیری...
در این دو هفته که با گل مدار می گذرد پیاله گیر که ابر بهار می گذرد به این خوشم که شب هجر تیره روزان را به یاد صبح بناگوش یار می گذرد به حیرت از روش چشم می پرست توام که دور مستی او ...
گریبان چاکم و جانان مرا دیوانه پندارد حکایتهای هجران مرا افسانه پندارد سر و کار است با شوخی مرا کز ساده لوحیها به دستم داغ عشق خویش را پیمانه پندارد سرا پا بس که لبریز ویم خود را ن...
هوای عشق برونم ز ننگ و نام کشید به توبه نامه من یار خط جام کشید خوشا حریف شرابی که فکر شام نداشت نهاد لب به شط باده و تمام کشید ز عشق پاک به هر شیوه تو مشتاقم به خشم و کین نتوان از...
لب تشنه تیغیم ز کوثر چه گشاید دریا کش زخمیم ز ساغر چه گشاید در سایه داغیم ز خورشید چه منت همسایه بختیم ز اختر چه گشاید دارو ندهد سود به بیمار محبت عمر ار گذرد تلخ ز شکر چه گشاید تم...
برق بگریخت نفس سوخته از کشور ما شعله گردی ست که برخاست ز خاکستر ما کیست کز شعله خورشید برآرد شبنم دل به افسانه جدا کی شود از دلبر ما لب اگر باز کنی چهره اگر بنمایی گل کند جنت ما مو...
این کوچه عمر وحشت افزا راهی ست حیرت زده است هرکجا آگاهی ست بازیگر روزگار را معرکه هاست میدان جهان طرفه تماشا گاهی ست
به شهد لفظ و معنی رهنما گشتیم دوران را برای شکر خود پرورش کردیم موران را نپردازد به فکر دوربینان طینت جاهل نمی افتد به عینک احتیاجی چشم کوران را شناور را به طوفان بلا تسلیم می باید...
در صبح عارض از خط مشکین نقاب کش این سرمه را به چشم تر آفتاب کش از عشوه خون رستم طاقت به خاک ریز خنجر ز ترک غمزه بر افراسیاب کش عالم الف کشیده شمشیر ناز توست تیغ کرشمه بر همه چون آف...
گفت یاری حزین بی دل را خلق را در فساد می بینم همه مست شراب کبر و حسد همه غرق عناد می ببنم وه چه آمد چه شد که نیکان را بدتر از قوم عاد می بینم گفتم ای دوست ترک عربده کن در تغافل سدا...
ترسم از چشم خوشت غافل نگاهی سر زند در دل بی طاقت من اشک و آهی سر زند من به یک نظاره حیرانم چه گل چینم ز تو حسن شوخت هر نفس از جلوه گاهی سر زند عمر صرف دوستی کردم بری حاصل نداد زین ...
ساغر نزنم تا بتوان خون جگر زد بر سر نزنم گل چو توان دست به سر زد گویا به چمن تند وزیده ست نسیمی این مرغ گرفتار صفیری به اثر زد پرداخته بودم ز سواد دو جهان چشم آن طره ی طرار مرا راه...
به خاموشی صفیر آشنایی می توانم زد چو نی از داغهای خود نوایی می توانم زد همین من مانده ام امروز تنها از دل افگاران که پیش دوستان حرف وفایی می توانم زد نوا سنج خموشی کیست غیر از من د...
گر به شوخی شرری در پر پروانه زدند آتش عشق مرا در دل دیوانه زدند وقت مستان تو خوش باد که در دیر مغان باده با محتسب شهر حریفانه زدند جگر خویش فشردند و به ساغر کردند لاله سان سوختگان ...