شمارهٔ ۴۶۷
ز آهم بیستون چرخ آتش تاب می گردد ز برق تیشه من کوه آهن آب می گردد ز بس در خود پی آن گوهر نایاب می گردم گریبان من از سرگشتگی گرداب می گردد به یاد روی آن گل پیرهن شب چون کشم آهی کتان...

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
ز آهم بیستون چرخ آتش تاب می گردد ز برق تیشه من کوه آهن آب می گردد ز بس در خود پی آن گوهر نایاب می گردم گریبان من از سرگشتگی گرداب می گردد به یاد روی آن گل پیرهن شب چون کشم آهی کتان...
عشق تو که صد برهمن از کیش برآورد آتش شد و دودم ز دل ریش برآورد جا در دل تأثیر کند تا لب سوفار هر ناوک آهی که دل از کیش برآورد غم یار غریبی ست که دور از وطنان را ببرید ز بیگانه و از...
عشق آمد و از سینه من دود برآورد گلزار خلیل آتش نمرود برآورد از آه سریع الاثر خویش چه گویم جانی که به لب بود مرا زود برآورد یاقوت صفت دود نبود آتش ما را دود از دلم آن لعل خط آلود بر...
گل داغی ز عشق او بیاراید جهانی را که یک خورشید بس باشد زمین و آسمانی را خراب طاقتم در عاشقی کز دل تپیدنها پیاپی می دهم جام تغافل سرگرانی را جهانی را چو مجنون حسن لیلی کرده صحرایی ب...
در هند اگر کسی نرنجد از راست گویم طبقات خلق را بی کم و کاست پنجی ست که شش نمی توانش کردن پاجی و دیوث و قحبه و هیز و گداست
به پیری می کشیم آسوده بار زندگانی را که صرف آن جوان کردیم ایام جوانی را
بنده ام مسکنت سرای من است خاکم افتادگی عصای من است سر ز تیغ جفا نمی تابم هر چه خواهد کند خدای من است صافی می فروش دیر مغان به ز سجاده ریای من است ناتوان ناله ای که می شنوی در نی اس...
دوش دلم چون کشید خنجر آه از قراب پشت حواصل پدیدگشت ز پر عقاب کین فلک مهر شد از نفس پاک من ترک سمن چهر شد هندوی مشکین نقاب داور رومی به شب تیغ کشید از غضب بر سپه زنگ برد حمله افراسی...
از حرف سست توبه لب را گزید باید گر لب نمی کشد می حسرت کشید باید در عشق ناخوش و خوش شوریدگان بدانند مطرب دم رسایی در نی دمید باید شاید دهد دلش را با دوست آشنایی در خانقاه صوفی یک خم...
ز فیض روی تو خط کامیاب می باشد چراغ گوشه نشین ماهتاب می باشد چه می شود گرو بوسه دل ز من بستان متاع خانه ملا کتاب می باشد خیال زلف نهفتم به دل ندانستم که بوی پرده در مشک ناب می باشد...
ساقی چه شد که آتش موسی ز می کند مطرب کجاست تا دم عیسی به نی کند یک عیش و عشرت است ولی منزلش دوتاست عاقل به قصر جنت و مجنون به حی کند بنگر به فال سعد در اوراق روزگار تا آگهت ز قصه ک...
اهل قلم فراغت دنیا نمی کنند کاری که دست می کند اعضا نمی کنند تیغ برهنه است کسی کز طمع برید آزادگان به خلق مدارا نمی کنند بی آرزو شود دل بی آرزو نصیب این است دولتی که تمنا نمی کنند ...
گر دل سر شکایت دیرینه واکند بیگانگی چه ها به تو دیر آشنا کند در راه انتظار تپد گر چنین دلم نازت به وعده ای که ندادی وفا کند نازم به دور باش نگاهت که روز وصل نگذاشت بوالهوس هوس مدعا...
بهار اسباب شورم را به سامان کرده می آید شلایین جلوه و سنبل پریشان کرده می آید حلالم باد مستیها مبارک سینه چاکیها قدح پیموده و گل در گریبان کرده می آید اثر نگذاشت از چشم و دل من گری...
تابی به سر زلف زد و طره به خم داد اسباب پریشانی ما دست به هم داد ناقوس صنم خانه دل ناله برآورد چاک عجبی سر به گریبان حرم داد حسرت شکن ذایقه اشکی ست گلوسوز نو باده شیرین مزه نخل الم...
خوشا روزی که تیرت پی به جان مستمند آرد شبیخونی نگاهت برسربخت نژند آرد شب بختم چو شمع ازداغ عشقت صبح محشرشد چها تا برسرمن طالع فیروزمند آرد به این آشفته حالیهای خود امیدها دارم پریش...
بر سر تربتم آن نوگل خندان آرید سست پیمان مرا بر سر پیمان آرید چاک این سینه به دامان قیامت رفته ست تاری از زلفش و آن سوزش مژگان آرید دل بود منتظر و شوق نمی آید باز هدهد شهر سبا را ب...
اگر دست مرا ساقی به یک رطل گران گیرد الهی در جهان کام دل از بخت جوان گیرد سعادتمند را باشد گوارا سختی عالم هما را در گلو هرگز ندیدم استخوان گیرد چه سان در سینه ام جا می تواند کرد ح...
چراغان کرده ام از داغ دل ویرانه خود را که چون پروانه در رقص آورم دیوانه خود را فروغ شمع من خاصیت بال هما دارد مرصع پوش در محفل کند پروانه خود را به جرم اینکه دایم از سبو چشم طمع دا...
دل خوش نکند ناله زاری که مراست وز گریه نمی رود غباری که مراست با همت من دولت دنیا چه کند این میکده نشکند خماری که مراست
حق تعلیم دارم خوش قدان بوستانی را که سرو از مصرع من یاد می گیرد روانی را سخنهای خسان چون بانگ نی باد است در گوشم به یکدم می شناسم آشنایان زبانی را
چشمم گشوده است در فیض نوبهار از داغ ریخته ست دلم طرح لاله زار منت خدای راکه به عون عنایتش منت پذیر نیستم از خلق روزگار پنجاه ساله هستی پا در رکاب من با ذلت سرای سپنجی نشد دچار مشت ...
دارم آزرده دلی تنگ تر از دیده میم شده ام داغ درین دایره چون نقطه جیم نشد از شش جهتم راه گشادی پیدا آه از آن زر که فتد در گره بخل لییم دارم از الفت تن شکوه که نیکو گفتند روح را صحبت...
پیکان تو مشکل که به دل یار توان کرد دیگر چه علاج دل بیمار توان کرد من مردم و یک بار به خاکم نگذشتی این کوه غمی نیست که هموار توان کرد کس شغل محبت نرسانده ست به پایان دل چون رود از ...