شمارهٔ ۷۹۳
کسی داند که هر بیتش به دیوان می زند پهلو که این مطلع به آن حسن به سامان می زند پهلو شب هجران سفید از گریه شد گر دیده خندانم که چشم من به صبح پاکدامان می زند پهلو خسک در دیده از محر...

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
کسی داند که هر بیتش به دیوان می زند پهلو که این مطلع به آن حسن به سامان می زند پهلو شب هجران سفید از گریه شد گر دیده خندانم که چشم من به صبح پاکدامان می زند پهلو خسک در دیده از محر...
در ملک جسم روشنی جان به نیم جو آیینه در ولایت کوران به نیمجو عالم به دستگاه قناعت نمی رسد در چشم مور ملک سلیمان به نیم جو در دیده ای که جلوه کند کبریای عشق این طمطراق عالم امکان به...
من در میان نبودم دل بود و یار هر دو از بیخودی به شکرم وز روزگار هر دو گر پرده سنج عشقی بگشای گوش و بشنو گویند یک اناالحق منصور و دار هر دو جرم نکرده ما تا کی عتاب دارد یکسو کنیم اک...
مطلوب در لباس طلبکار آمده خود را به صد نیاز پرستار آمده مستور بود چهره ی زیبا نگار ما مستانه باز بر سر اظهار آمده جز یار هیچکس سر بازار عشق نیست یوسف به شیوه های خریدار آمده از چشم...
تا رفته از نظر ز تنم جان برآمده شرمندهام که در غمش آسان برآمده از پیچ وتاب عشق ندارم شکایتی دل در شکنج طره پیچان برآمده یوسف صفت غمم ز جفای زمانه نیست گلگونه ام به سیلی اخوان برآمد...
دل سیه مست به سودای تو از جا رفته از نگاه تو چها بر سر تقوا رفته هرکس از لعل توکام دل ناشادگرفت چاره ماست که از یاد مسیحا رفته نتواند که رود از دل فرهاد برون نقش شیرین اگر از صفحه ...
تیغت از فرق مبتلا رفته از سرم سایه هما رفته بس که بیگانه مشربان دیدم از لبم حرف آشنا رفته رفته بر پیکرم ز گردش چرخ آنچه بر دانه ز آسیا رفته از میان رفته ایم تا من و دل جم و جام جها...
گوشی نشنیده ست صفیر از قفس ما چون شمع به لب سوخته آید نفس ما با قافله لاله درین دشت رفیقیم گلبانگ خموشی ست فغان جرس ما کوتاه صفیرم قفسم را بگذارید جایی که رسد ناله به فریادرس ما در...
در کار زمانه هر که بیکارتر است از عاقبت کار خبردارتر است از باده ی غفلت از غم دهر حزین هشیارتر است هرکه سرشارتر است
تب و تاب دوزخ از دل نبرد بهشت ما را شده همچو شمع داغت خط سرنوشت ما را
ای نفس کجا بود تو را مولد و منشا بر توده غبرا چه کنی منزل و مأوا در مهبط ادنیٰ به خساست چه نشینی ای گشته فراموش تو را مصعد اعلی تا چند به پیمایش این شیب و فرازی بالاتر از این بود ت...
لایق مدح در زمانه چو نیست خویشتن را همی سپاس کنم هر چه گویم نه تهمت است و نه لاف از حسودان چرا هراس کنم کرده باشم مقام خود را پست گرکنم مدح و التماس کنم سر کیوان بگردد از مستی می د...
داغند ز رخسار تو ای رشک چمن ها چون لاله شهیدان به سمن زار کفن ها از شرم صدف را به دهان مهر خموشی ست تا شد صدف گوهر نام تو دهن ها خون در جگر نافه دل چون نشود خشک در هر شکن زلف تو اف...
اکسیر محبت رخ ما کاهی کرد هجران ستیزه کار جانکاهی کرد از چرخ بلند سینه خالی کردن دشوار نبود ناله کوتاهی کرد
داغ است و سینه در عشق صبح و ستاره ما خورشید سر برآورد از جیب پاره ما از ناوک نگاهت خاطر نشد تسلی بگذشت غافل از دل مست گذاره ما
نسرین بری گلگون قبا از جلوه جانم سوخته سودای مشکین طره اش سود و زیانم سوخته برگ سفر روی وطن دیگر ندارم هیچ یک پرواز بالم ریخته برق آشیانم سوخته چون شمع سودای کسی می سوزد آتش در سرم...
از ما نهان ز فرط ظهوری چه فایده دایم میان جانی و دوری چه فایده کام و لبی کجاست که نوشد شراب تو خود مست و خود شراب طهوری چه فایده کس چون حریف جلوه هر جایی تو نیست گه نوری و گه آتش ط...
روضه خلد خدایا به نکوکاران ده دولت وصل جزای دل مشتاقان ده تو که از مهر طبیب دل رنجورانی درد مهجوری ما را به کرم درمان ده به عصای خرد این راه نشاید طی کرد گردن شیشه به دست من سرگردا...
عشق تو بانگ زد به زمین و زمان همه جستیم از این خروش ز خوب گران همه از قول کن به ساغر دل باده ریختی ای عالم از شراب لبت کامران همه آیینه دار مهر تو هر جا که ذره ایست ای پرتو رخ تو ب...
سوی محراب شدم با می ناب آلوده در بغل مصحف و دامن به شراب آلوده دل سیه مست و خراب از اثر باده دوش بی صفا می شود آیینه آب آلوده مجلس موعظه ام گرم نگردیده رسید از پیم ساقی سرمست شتاب ...
لعل لب او تا به لب جام رسیده جان بر لبم از رشک به ناکام رسیده خجلت به گلاب ار دهد اشکش عجبی نیست چشمی که به آن عارض گلفام رسیده حیرت کند از قطره آبی که گهر راست هر کس به غلط بخشی ا...
گل را ورقم رونق بازار شکسته این خامه کله گوشه به گلزار شکسته صد جا شکن طره آشفته دلیهاست آهی که مرا بر لب اظهار شکسته شادیم که زندان غم آباد جهان را سیلاب حوادث در و دیوار شکسته صی...
سحر آمد ندا ز میخانه کای خرابات گرد دیوانه کنج مسجد گرفته ای تا کی چه زیان داشت طور رندانه سبحه در کف نشسته ای تا چند خیز و پیمان نما به پیمانه زین ندا جستم آنچنان از جا که ز آتش چ...
صبوحی از چمن مستانه پیراهن قبا کرده چو بوی گل گذشتی تکیه بر دوش صبا کرده به مغز نوبهار از عطر گیسو عطسه افکنده دماغ غنچه را از بوی سنبل مشکسا کرده غزالان حرم را سر به صحرا داده از ...