شمارهٔ ۸۸۱
به ناکامی گذشت ای شاخ گل دور از تو ایامی کسی را چون برآید کام دل از چون تو خودکامی درین مدت که آهم نامه بود و اشک من قاصد نه یاد از نامه ام کردی و نه شادم به پیغامی اگر عیبم به رسو...

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
به ناکامی گذشت ای شاخ گل دور از تو ایامی کسی را چون برآید کام دل از چون تو خودکامی درین مدت که آهم نامه بود و اشک من قاصد نه یاد از نامه ام کردی و نه شادم به پیغامی اگر عیبم به رسو...
کند گردآوری زلفش دل شوریده بسیاری که زندان را نباشد بهتر از زنجیر دیواری تغافل می کند تیغ تو تا کی با رگ جانم ز کفر بی سرانجامم به جا مانده ست زناری خروشی دلخراش از رخنه های سینه م...
به افسونها شنیدم بوالهوس را شاد می کردی چه می کردم اگر با او مراهم یاد می کردی خوشا روزی که هر کس غیر من بودی گرفتارت به گرد دام می گرداندی و آزاد می کردی به گلشن رفتم و از نونهالا...
مست صهبای الستم یللی از می توحید مستم یللی حبس تن بر مرغ روحم تنگ بود این قفس در هم شکستم یللی کس به من بیگانه تر از من نبود ز اختلاط غیر رستم یللی چون دل من خلوت خاص تو بود در به ...
بدا ما قد بدا فی الحب من بیداء اشواقی انل کأسا و اسکرلی الا یا ایها الساقی سرت گردم لب خشک به زهر آغشته ای دارم فان القلب ملسوع و ماء الدن تریاقی محبت نامه درد دلم را در بغل دارد ن...
نمی ماند به مصر از پیرهن جز تهمت چاکی سفیدی می کند در راه شوقش دیده پاکی به دست کوته همت بلند خویش می نازم که از دنیا به چشم اهل دنیا زد کف خاکی در آتش می گرفتم خرمن حسرت نصیبان را...
دلا به جبهه در دوست را نشان چه دهی صداع سجده به آن خاک آستان چه دهی چو عمر من به سر راه انتظار گذشت فریب وعده ام ای شوخ سرگران چه دهی کدام میکده دیگر خمار من شکند شراب حسرتم از لعل...
در دیده و دل از دل و از دیده جدایی بی جایی و چون می نگرم در همه جایی لب باده چکان جلوه چمان طره پریشان آشفته چنین بر سر بازار چرایی گه در جگر گرمی و گه بر مژه تر گه در شکن آه منی د...
فریاد که از عاشق مسکین که تو داری سر می کشد آن طره مشکین که تو داری در طاعت عشق تو صنمخانه نشینم کافرکند این ملت اوا آیین که تو داری چون شمع فروزنده ز فانوس عیان است در پیرهن آن سا...
نبرد جلوه گل جانب گلزار مرا می برد ناله مرغان گرفتار مرا بس که در پای گلی شب همه شب نالیدم خون دل می چکد از غنچه منقار مرا برده دل را و سر غارت ایمان دارد نگه شوخ تو آورده به زنهار...
گفتم که به یاد یار خواهی آمد یا خون شده در کنار خواهی آمد نه زان اثری نه زین نشان نظری ای دل توکجا به کار خواهی آمد
چه شد مهر جهان آرای من آن گرم جوشی ها خوشا عهدی که با ما داشتی پیمانه نوشی ها لباس پنبه داغ لاله را در بر نمی باشد ز عاشق فطرتان هرگز نیاید پرده پوشی ها
ای ناله خوشا بخت رسایی که تو داری ما را نبود راه به جایی که تو داری خواهی شدن ای دل می صافی به خرابات با دردکشان صدق و صفایی که تو داری از کعبه چه حاصل ادب ناصیه سا را ای بت سر ما ...
بردم به لحد زان رخ افروخته داغی حاجت نبود تربت ما را به چراغی گر خشک لبم بادهکش ساغر عشقم دل را به لب از هرگل داغی ست ایاغی کیفیت صهباست به جام سخن من ای باده گساران برسانید دماغی ...
چو فرهاد ار به تیغ بیستون مردانه آویزی ز بی تابی به برق تیشه چون پروانه آویزی به جانبازی اگر چون کوهکن شیرین شود کامت به شیرینی جان خویشکی طفلانه آویزی سبک روحانه از خویشت برد گر ن...
راه دل و دین را زدی ای طرفه صنم های مژگان تو خواباند به ما تیغ ستم های آواره کوی تو ندانم به چه حال است یعنی دلم آن کافر گم کرده صنم های صبر من و تمکین تو ای عهد فراموش ما را و تو ...
خاطر از دردسر بیهده آزاده کنی سر اگر در ره رندان دل افتاده کنی لوحت آخر اجل از نقش خودی ساده کند حالیا مصلحت آن است که خود ساده کنی همچو گل می رود از کف به نسیمی هشدار برگ عیشی که ...
می گرفتیم به جانان سر راهی گاهی او هم از لطف نهان داشت نگاهی گاهی چه عجب گر نگهش داشت سر الفت ما برق را هست نوازش به گیاهی گاهی دو سه روزیست که دزدید نگه وین عجب است نه ثوابی زمن آ...
درد دل گفتمی ار همنفسی داشتمی کردمی شکوه اگر دادرسی داشتمی رخنه های دلم از گرد کدورت شده پر یاد آن روز که چاک قفسی داشتمی چه کنم جور تو خاکستر دل داد به باد پاس این سوخته عشق بسی د...
به صورت هر چه بینی نقش برآب است در معنی نگاه خرده بینان پرده ی خواب است در معنی زبون در کارگاه صورت افتد مرد روشندل کتان می گردد اینجا هر چه مهتاب است در معنی به دیبای بساط صورت آر...
گر سینه شود سینا بی تاب و توانستی تاب من و آن جلوه مهتاب و کتانستی آسان به قد و عارض عاشق ندهد دل را آنی ست نکویان را دل داده ازآنستی آن ماه فلک پیما بنمود شبی سیما چون اختر از آن ...
کند خون دل من چشم تر را خانه آرایی که دیگر می کند بهتر ز می پیمانه آرایی چراغانی ز داغت رخنه های سینه ام دارد کند شبها دل دیوانه ام ویرانه آرایی به گوشت در نمی آید حدیث نکته پردازا...
خواهم درین گلستان دستوری صبا را تاگرد سر بگردم آن یار بی وفا را تا خرقه می پذیرد در رهن باده ساقی ای محتسب صلایی پیران پارسا را هر خشتی از خرابات سرچشمه ى حیات است در پای خم برافشا...
هر چند که ما رهرو و دنیا راه است در راه نشستن خطر آگاه است زین شرم نشسته ام که پیرایه تن گر برخیزم به قامتم کوتاه است