شمارهٔ ۹
دادی به باد طره عنبر سرشت را کردی کساد نکهت باغ بهشت را سر شمع سان ز داغ به آتش که می دهد آیا کسی چه چاره کند سرنوشت را

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
دادی به باد طره عنبر سرشت را کردی کساد نکهت باغ بهشت را سر شمع سان ز داغ به آتش که می دهد آیا کسی چه چاره کند سرنوشت را
آمد سحر ز کوی تو دامن کشان صبا اهدی السلام منک علی تابع الهدا جز عشق هر چه هست ضلال است و گمرهی از بنده راه راست ز عشق است تا خدا شد زان سلام زنده عظام رمیم من گفتم به صد نیاز که ا...
روزگاریست عقل می کوبد کنج آسایش اختیارکنم در به روی جهانیان بندم کنج آسایش اختیارکنم سفر دور مرگ نزدیک است فکر سامان آن دیار کنم زر داغی کنم به کیسه دل گهر اشک در کنار کنم دست از خ...
سفید کرد غمت دیده های تار مرا بود سیاهی زلف تو روزگار مرا چو شمع سوز دل خود مرا تمام کند به دیگری نگذارد غم تو کار مرا ز رستخیز نخیزد ز جا مگر که دگر هوای گرد تو گشتن بود غبار مرا ...
یا رب چه شود گرکرمت یار افتد لطفت به شکستگان پرستار افتد غمخوارگی خلق جهان را دیدم مگذار که با غیر توام کار افتد
نباشد دل چرا از لطف یار امیدوار امشب به راهش قاصدی دارم چو چشم انتظار امشب
به جلوه جامه صبر مرا قبا کردی به یک نگه من و دل را ز هم جدا کردی مشام یوسف اگر می شنید بوی تو را هزار جامه جان در غمت قبا کردی دلم ز داغ تو ای عشق کام خویش گرفت ازین گهر صدفم را گر...
نمی دانم تو بی پروا نگاه از دل چه می خواهی نثارت کرد جان را دیگر از بسمل چه می خواهی چه منتها ز تیغ اوست بر گردن شهیدان را تو ای خون بحل از دامن قاتل چه می خواهی برون از حیه عقل اس...
ای دل سپند آتش سودای کیستی خرمن به باد داده و رسوای کیستی در محفلی که موج پریزاد می زند آیینه دار حسن دلارای کیستی در پوست رستخیز قیامت فکنده ای ای خون گرم معرکه آرای کیستی بیمارم ...
ناله ام را در دلش تأثیر بودی کاشکی شکوه ام را گاهگاهی می شنودی کاشکی سیل را بی تابی از ساحل به دریا می برد بی قراری های ما می داشت سودی کاشکی گلستان نبود به دستان عندلیبان را چه شد...
چه خوش بود که به دی طرح نوبهار کشی پیاله بر رخ آن آتشین عذار کشی رهین دست حمایت شود چراغ دلم شبی که دست بر آن زلف تابدار کشی نمی کشی چو نقاب از رخ نهفته چرا نظاره را به سر راه انتظ...
خاصان تمام مستند ساقی صلای عامی ته جرعه ای کرم کن من راوق الکرامی خامیم و اوفتاده می ده که باده بخشد اجساد را قیامی ارواح را قوامی آواره ام به فرقت از منزل سلامت یا جار دار سلمی بل...
به دلهای دماغ آشفته سنبل می کند کاری به ما شوریدگان آن زلف و کاکل می کند کاری دلم را در خروش آورده چون گل نوشخند او نوازشهای آن رنگین تغافل می کندکاری شب از وجد نسیم از خود نرفتم گ...
به جان سوزی نی کلک سخن ساز مرا دیدی به خاموشی نوای سینه پرداز مرا دیدی پر اندازد ملک آنجا که من پروانگی کردم به بال دل رسایی های پرواز مرا دیدی ز بیدادت به چنگ کاوش غم سینه را دادم...
ای از شرار عشق تو هر سینه آتشخانه ای دل شمع رخسار تو را آتش به جان پروانه ای اندیشه پیر خرد با کبریای عشق تو در وادی واماندگی بازیچه طفلانه ای هرچند مست و بی خودم غافل ز یادت نیستم...
ز نقش خط که به رخسار ارغوان زده ای رقم به خون من ای نازنین جوان زده ای کنون نهی ز قفس منتم به آزادی که آتشم به خس و خار آشیان زده ای تهی کنار دو عالم ز دین و دل گردد ز طرز دامن ناز...
خامه فروهشته بود آیت تنزیل را باز دمیدن گرفت صور سرافیل را حجت ناطق منم کوری دعوی گران تیغ زبانم گرفت خطه تخییل را چون عرق افشان شود کلک گهر ریز من با خوی خجلت بشو حاصل تحصیل را کو...
آن بی خردی که شوم چون زاغ افتد از گلشن فیض قسمتش داغ افتد بر شاخ چو سنگ می زند رهگذری گیرم که فتاد میوه در باغ افتد
شد قسمت خال توکه مشک ختن ماست بوسیدن آن لب که زیاد از دهن ماست مژگان تر به هجر تو ابر بهار ماست در جوش داغ سینه ما لاله زار ماست
آگه ز بی وفایی اغیار گشته ای از جام حسن مستی و هشیار گشته ای چون گل شده ست دامن پاک تو غرق خون گویا سراسری به دل زار گشته ای مشکین شده ست رنگ تو ای خط سبزفام از بس در آفتاب رخ یار ...
بنمای رخ چون دیده را گرم تماشاکرده ای ور خوش بود مستوریت ما را چه رسوا کرده ای مومن برهمن می کند نیرنگ سازی های تو رخ در نقاب افکنده ای عشق آشکارا کرده ای شوراب زمزم داده ای رگهای ...
ای شوق در شکنجه دل ها چگونه ای آه ای شرار شوخ به خارا چگونه ای در پرسشت به لب نفسم می تپد به خون ای ماهی بریده ز دریا چگونه ای ای دل که بود سجده برت فرق آفتاب در زیر دست داغ سویدا ...
بس که چون صبح زند دم ز صفا سینه ما صورت کین همه مهر است در آیینه ما دو حریصیم که تا محشرمان سیری نیست ما ز مهر تو دل سخت تو ازکینه ما می نهد شیر محبت به فراغت پهلو نیستانی شده از ت...
نزدیک بود ز لب هوا بردارد آهی که سپهر را ز جا بردارد عمریست که استوار دارم پا را جایی که سپند گرم پا بردارد