بخش ۲۲۹ - کوش دعوی خدایی میکند
از آن ایمنی راه کشی گرفت می و رامش و رای خوشی گرفت همی گفت چون من که دیده ست شاه به فر و به تخت و به گنج و سپاه که ضحاک با آن بزرگی و گنج چنین تا از او مردم آمد به رنج سپاهش دوباره
۳۶۹ شعر از ایرانشان ابن ابی الخیر
از آن ایمنی راه کشی گرفت می و رامش و رای خوشی گرفت همی گفت چون من که دیده ست شاه به فر و به تخت و به گنج و سپاه که ضحاک با آن بزرگی و گنج چنین تا از او مردم آمد به رنج سپاهش دوباره
همی راند یک روز و یک شب سیاه رسیدند نزدیک سنگی سیاه بتی بر سر سنگ دید از رخام به نزدیک او شد شه نیکنام نبشته چنین یافت بر دست اوی که این پیکر کوش وارونه خوی شه پیل دندان و سالار چی
چو برگشت قارن ز سقلاب و روم گشاده به نیرو همه مرز و بوم رسیده سوی خاور و باختر شده بجه و نوبه زیر و زبر نشانده به هر کشوری مهتری سپرده بدو نامور لشکری به پیروزی آمد به درگاه باز گر
چنان بود یک روز کز مرز چین ز فرزانه پنجاه مرد گزین خروشان به درگاه شاه آمدند ستمدیدگان دادخواه آمدند که زنهار شاها به فریاد رس که جز تو نداریم فریادرس جهان پاک کردی ز ضحاکیان به نی