بخش ۲۳۹ - جنگ کردن قارن با کوش، و پیروزی ایرانیان
چو از قلب قارن بدید آن شکست یکی اسب آسوده را برنشست به قلب سپه برزد و حمله برد سواری به هر زخم بشکست خرد پذیره شدش کوش با لشکری که خود لشکری بود از آن هر سری یکایک سواران و ترکان چ...

ایرانشان (ایرانشاه) ابن ابی الخیر از شاعران اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم هجری قمری و همعصر با سلطان ملکشاه سلجوقی بود. گویا ایرانشان بیش از سال ۵۱۱ ه. ق. نزیسته باشد. وی داستان بهمن بن اسفندیار را در قالب بحر متقارب در حدود سال ۵۰۰ هجری قمری یا اندکی پس از آن به نظم درآورده است. قدیمیترین اشارات به نام شاعر، در دستنوشتههای مجمل التواریخ و القصص است؛ در مجمل التواریخ و القصص، نسخهٔ کتابخانهٔ فؤاد کورپولو در ترکیه، نام شاعر «انشاه» و در نسخهٔ هایدلبرگ آلمان، نام وی «ایرانشاه» و در دستنوشتههای پاریس و چستربیتی از مجمل التواریخ و القصص، «ایرانشان» ضبط شدهاست. پیرامون زادگاه وی اگرچه جلال متینی مصحح کوشنامه، در مقدمهٔ آن دربارهٔ زادگاه «ایرانشان» سخنی به میان نیاوردهاست؛ اما رحیم عفیفی در پیشگفتار بهمننامه، برپایهٔ شواهدی چنین پنداشتهاست که شاید ایرانشان، برادر «شهمردان بن ابیالخیر» نویسندهٔ نزهتنامهٔ علایی برادر و در نتیجه رازی (اهل ری) بودهباشد. دو اثر منظوم ایرانشان، بهمننامه و کوشنامه است. بهمننامه پیش از کوشنامه سروده شدهاست. کوشنامهٔ وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است. بهمننامهٔ ایرانشان به کوشش آقای سید محمد امین حسینی در گنجور در دسترس قرار گرفته است (آقای محمد امین عبادی حیدر نیز در این راه به ایشان یاری رساندند).
چو از قلب قارن بدید آن شکست یکی اسب آسوده را برنشست به قلب سپه برزد و حمله برد سواری به هر زخم بشکست خرد پذیره شدش کوش با لشکری که خود لشکری بود از آن هر سری یکایک سواران و ترکان چ...
ز لشکر برآمد ز شادی خروش ز بازاری و گرد پولادپوش همانگه بفرمود شاه بلند ز دروازه ها برگرفتند بند دگر روز برزین و تور گزین بیامد به دیدار شاه زمین پذیره شدندش همه سروران ز لشکر گزین...
سر ماه پیش گروهی رسید کز آن سان دگر آدمی کس ندید سر اسب و آواز مرغان خرد سکندر همه دل بدیشان سپرد بدان تا بداند زبانشان مگر بسی رنج دید و ندید ایچ بر نه کس ترجمان یافت اندر میان دژ...
سر نامه از شاه نیکی نمای به نزدیک گردان کشورگشای بدانند کاین گنبد تیزگرد خدای جهانش چنین تیز کرد یکی راز هامون به گردون کشد ز گردون یکی سوی هامون کشد یکی را بدارد به شادی و ناز وزا...
گروهی برادر گروهی پدر گروهی گرانمایه فرخ پسر چو شب گشت دستان به خورشید گفت که ما را سر خویش باید نهفت برو تا ز دروازه بیرون شویم ازین کنده یک ره به هامون شویم یکی راه دانم به زیر ز...
شهنشاه چین با سپاهش نژند فرود آمد از پشت اسب سمند سران سپه را همه کشته دید سپاه تبت پاک برگشته دید شکسته دل لشکر خویشتن ز بس کشته و خسته زآن انجمن دلیری و نیروی ایرانیان شده هر سوا...
چو دارای چین دید کآمد سپاه همه خیمه ها دید بی راه و راه ببخشید دروازه ها بر سران سرا را ذبس داد بس بیکران بیاراست باره به مردان مرد به هر برج عراده برپای کرد ز بس منجنیق و کمان های...
یکی روز قارن دژمناک بود ز باد و ز باران جهان پاک بود به دروازه شهر شد با سپاه بفرمود تا بانگ زد مرد شاه بگفتند مر کوش را این سخن همانگه فرستاد مرد کهن که دانست گفتار ایرانیان بسی د...
سپیده چو بر چرخ پرواز کرد در روشنی بر جهان باز کرد بیاورد گنجور ساز نبرد بر کوش بنهاد و برگشت مرد همان گه بپوشید دارای چین سلیحی سگالیده از بهر کین ز تبت یکی آبداده زره بپوشید و بر...
چو بی شاه شد سوی شهر آن سپاه خروش آمد از کوی و بازارگاه سپاهی و شهری برآمد به هم گروهی ز شادی گروهی ز غم خروشی برآمد ز ایوان کوش که زارا یلا شاه پولادپوش بتانش همه پرده برداشتند غر...
دگر روز قارن فرستاده ای جوانی سخنگوی و آزاده ای بدیشان فرستاد و شد سوی در که و مه ز باره برآورد سر سخنگوی گفت ای گرانمایگان دلیران چین و گرانسایگان شما را که هستید پیر و جوان درود ...
چو گفتار آن مرد شیرین سخن یکایک شنیدند سر تا به بن ز شهر و ز بازار و مردم که بود سراسر هوای فریدون نمود سپاهی ز فرمان برون برد سر همه پاسخش تیغ و تیر و تبر به لشکر چنین گفت شهری که...
نهانی فرستاده ای تاختند ز هرگونه گفتارها ساختند که گر پهلوان کینه ماند بجای به سوگند پیمان کند با خدای که ما را نیازارد از هیچ روی نه یاد آورد جنگ و نه گفت و گوی شب تیره او را سپار...
وز آن جا بشد تا به ایوان کوش سپاه از پس و پیش پولادپوش فرود آمد و گنج ها مهر کرد نگهبان بر او کرد مردان مرد در آن شهر ماهی درنگ آمدش همه گنج شاهان به چنگ آمدش شتر خواست از در ده و ...
برآمد یکی گرد چین با سپاه درآورد گردنکشان را به راه کسی کاندر آن مرز او مرد بود دل مردمان زو پر از درد بود به ایران فرستادش از مرز چین زن و بچه و چیز او همچنین نیازرد مرد کم آزار ر...
شب شادمان شاه بر شد به تخت نخفت و سحرگه بلرزید سخت ز تخت اندر افتاد و شد شه غمی چنان چون سر مه ز دیو آدمی زمانی خروشید و زو رفت هوش به گوش سپهبد رسید آن خروش شتابان بیامد به بالین ...
یکی داستانی نکو درخورست که دانش فراوان بدو اندرست سه فرزانه بودند جایی بهم نشسته ز گردون گردان به غم یکی گفت ازین رای باریک من بتر نیست از درد نزدیک من همه دردمندی شود خیره گوی بود...
سکندر دو تن پیش کرد از گروه بشد تا رسید او به نزدیک کوه بیابان و کوه اندر او بود و رود بفرمود تا لشکر آمد فرود چو بر دامن کوه انبوه شد خود و چند تن بر سر کوه شد یکی جای دید از در خ...
از آن پس قلم خواست مشک حریر دبیری نویسنده ای یادگیر به خورشید مینو یکی نامه کرد که از ما چه دیدی تو ای راد مرد به جای تو هرگز نکردیم بد که پاداش آن از تو چونین سزد مرا بودی از روزگ...
سوی شهر ایران شد او با سپاه سپاهش همه یافته دستگاه تلیمان چو با کوش و با خواسته به درگاه شاه آمد آراسته از آن شاد شد شاه گردنفراز شتابان درآمد به جای نماز به یزدان بر از دل ستایش گ...
وز آن پس به سه ساله قارن رسید بیامد فریدون کی را بدید زمین بوس کرد و ستایش نمود فریدون بر او آفرین بر فزود فراوانش بستود و دادش امید همین داشتم از تو گفتا امید به کامم رسانیدی ای پ...
چنین تا نفیر آمد از باختر که ویران شد آن بوم و بر سربسر سیاهان به تاراج دادند پاک برآمد به خورشید از آن مرز خاک کسی کاو ز تیغ سیاهان بجست برفتند وز هم بدادند دست سیاهان که از بجه و...
فریدون فرزانه هر چندگاه چو در کار آن مرز کردی نگاه ز راه خدایی ندیدی روا که باشد چنان بوم و بر بینوا گنهکار پنداشتی خویشتن که باشد پراگنده آن مرد و زن چو آباد کردی به گنج و سپاه دگ...
زمانی فروماند از اندیشه شاه وزآن پس بدو گفت کای نیکخواه ندانم کسی را بدین رنگ و خوی مگر دیوزاد آن بد زشت روی کزآن دیوچهران بسی بتر است دلیر و ستمکار و کین گستر است مرا در دل آید هم...