بخش ۲۹۳ - کوشش کوش برای نگهداشتن ایرانیان در سپاه خود
نبایست مرکوش را کآن سپاه بدان ساز و آن مایه و دستگاه از آن لشکر گشن بیرون شوند بدان ساز نزد فریدون شوند تنی چند را کز خرد مایه داشت نهانی بدان نامداران گماشت فراوان همی کشور و سیم ...

ایرانشان (ایرانشاه) ابن ابی الخیر از شاعران اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم هجری قمری و همعصر با سلطان ملکشاه سلجوقی بود. گویا ایرانشان بیش از سال ۵۱۱ ه. ق. نزیسته باشد. وی داستان بهمن بن اسفندیار را در قالب بحر متقارب در حدود سال ۵۰۰ هجری قمری یا اندکی پس از آن به نظم درآورده است. قدیمیترین اشارات به نام شاعر، در دستنوشتههای مجمل التواریخ و القصص است؛ در مجمل التواریخ و القصص، نسخهٔ کتابخانهٔ فؤاد کورپولو در ترکیه، نام شاعر «انشاه» و در نسخهٔ هایدلبرگ آلمان، نام وی «ایرانشاه» و در دستنوشتههای پاریس و چستربیتی از مجمل التواریخ و القصص، «ایرانشان» ضبط شدهاست. پیرامون زادگاه وی اگرچه جلال متینی مصحح کوشنامه، در مقدمهٔ آن دربارهٔ زادگاه «ایرانشان» سخنی به میان نیاوردهاست؛ اما رحیم عفیفی در پیشگفتار بهمننامه، برپایهٔ شواهدی چنین پنداشتهاست که شاید ایرانشان، برادر «شهمردان بن ابیالخیر» نویسندهٔ نزهتنامهٔ علایی برادر و در نتیجه رازی (اهل ری) بودهباشد. دو اثر منظوم ایرانشان، بهمننامه و کوشنامه است. بهمننامه پیش از کوشنامه سروده شدهاست. کوشنامهٔ وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است. بهمننامهٔ ایرانشان به کوشش آقای سید محمد امین حسینی در گنجور در دسترس قرار گرفته است (آقای محمد امین عبادی حیدر نیز در این راه به ایشان یاری رساندند).
نبایست مرکوش را کآن سپاه بدان ساز و آن مایه و دستگاه از آن لشکر گشن بیرون شوند بدان ساز نزد فریدون شوند تنی چند را کز خرد مایه داشت نهانی بدان نامداران گماشت فراوان همی کشور و سیم ...
چو ایرانیان شاد و آراسته به ایران رسیدند با خواسته از ایشان بپرسید شاه بزرگ ز کردار و از کار کوش سترگ همه بازگفتندش آن سرگذشت که گردنده گردان بر ایشان بگشت ز رزم سیاهان مازندران هم...
وزآن پس بزد نای رویین به دشت ز مغرب سوی اندلس بازگشت یکی گرد کشور برآمد نخست ز بیداد کشور سراسر بشست سه شهر دگر کرد از آن سنگ خار که نتوان گشادن به مردان کار یکی را از آن طلطمه نام...
پراندیشه بود و همی سال چند بدان کز فریدونش آید گزند چو بگذشت بر وی بسی سالیان سپاهی نیامد از ایرانیان شد ایمن ز کار فریدون و رزم به بگماز و آرام پرداخت و بزم بزرگان که بودند از لشک...
بدانسان که فرموده بود او به چین بفرمود تا موبدان زمین به هر خانه ای در بتی ساختند نگارش به آیین بپرداختند به آیین و دیدار کوش سترگ بتی پیش بنهاد خرد و بزرگ ز بستر چو برخاستی مرد و ...
چنین گفت گوینده داستان ز گفتار آن پاکدل راستان که روزی به بگماز بنشست کوش جهان شد پر از غلغل و نای و نوش نشستند با او بزرگان بسی سخن رفت هرگونه از هر کسی ز خوبان هر کشور و مرز و بو...
ز لشکر گزین کرد ششصد هزار دلیران جنگی و مردان کار ببخشید یک ساله روزی ز گنج بر آن سرکشان و سواران رنج سر سال لشکر چو گرد سیاه شتابان همی رفت تا پیش شاه به دریا گذر کرد و بر خشک شد ...
یکی داستان ایدر اندر خورست که دانش فراوان بدو اندرست کشاورز را بود گاوی سیاه همیشه بدو شادمان سال و ماه همان شاه را بود گاوی بزرگ دلیر و جوان و به نیرو سترگ چو پولاد بر سر مر او را...
چو همراه دانش نباشد خرد نه نیک آید از دانش تو نه بد وز آن پس دلی شسته باید ز راز رسیده بدو راز یزدان فراز هنر کرده در زیر او بیخ سخت زده شاخ چون نوبهاران درخت خرد رهبر و هوش و آرام...
اگر خویشتن را ببینی درست به یزدان تو را راه باید نخست تو خود خویشتن را ندانی همی سخن بر زبان خیره رانی همی از آوردگه چون نداری نشان چه آزرم جویی ز گردنکشان همی باز جویی ز یزدان تو ...
سر نامه از نزد دستان سام سوی نامور شاه با نام و کام سر زیردستان به فرمان اوی بماناد تا جاودان نام اوی بدان شهریارا که این روزگار نماند همی بر کسی پایدار چه آنکس ره داد و دین آورد چ...
بفرمود تا پیشش آمد دبیر نبشت او یکی پاسخی بر حریر به پاسخ چنین گفت کای شهریار بدین کار در خویش رنجه مدار که مرد آن بود کو هنرهای خویش نگوید بماندش بر جای خویش هنر هر چه در مرد والا...
مرا گفت کز شاه کشمیر صور فرستاده ای پیشم آمد ز دور مرا خواند و رفتم بدان بارگاه چو دیدم من آن پادشاهی و گاه از آن فر خیره فرو ماندم جهان آفرین را همی خواندم زمین را ببوسیدم از پیش ...
به زال ستمدیده رفت آگهی که گشت از فرامرز گیتی تهی پر آواز بگستتش از لب نفس همی زد سر خویشتن بر قفس همی گفت کای بی وفا روزگار برآوردی از ما به یک ره دمار همان خواهرانش خبر یافتند ز ...
چو نامه بدادند بر خواند زود فرستاد هر جا که لشکرش بود به درگاه خواند او سپاهی گران گزین کرد پانصد هزاران سران فرستاد نزدیک مهراج شاه چو مهراج دید آن گزیده سپاه بر آراست لشکر سوی چی...
به بشکوبش آمد همان آگهی که آن کشور از جانور شد تهی بترسید سالار آن مرز و گفت که این مرد با مردمی نیست جفت همانگاه با شهری و لشکری بنه برنهادند بی داوری ز مردم تهی کرد کشور همه به پ...
هم اندر زمان نامه ای کرد زود همه لابه کز لابه ها دید سود سر نامه گفت ای جهانگیر شاه جهان را مکن بیش خیره تباه که گر باد را اندر آری به بند هم از گردش چرخ یابی گزند نیای تو ضحاک جنگ...
منادیگران را بفرمود شاه که برگشت تازان به پیش سپاه که هرکس کز این مایه ور لشکرید زمین خلایق به پی مسپرید نباید که آن خاک بیند سوار جز آنگه که فرمان دهد شهریار وزآن پس نویسنده را پی...
فرستاده چون پیش فاروق شد ز شادی کلاهش به عیوق شد هم اندر زمان پاسخش کرد باز که ای شاه گردنکش رزمساز همه هرچه درخواستی آن کنم بدین آرزو جان گروگان کنم جز آن آمدن مر مرا پیش شاه همی ...
وزآن پس ز فاروق هر سال باز همی آمدی کاروانی و ساز شد آباد عجلسکس از دست او تهی گشت از آن می سر مست او چو کار جهانجوی بالا گرفت وز این رزم ها نام بالا گرفت همه مصر بگشاد جلباب نیز ب...
غمی شد فریدون چو آگاه شد سوی چاره رزم بدخواه شد بفرمود تا قارن آمدش پیش بدو گفت کای پهلو خوب کیش چو سستی نمودیم با دیوزاد کلاه از بر چرخ گردون نهاد ز هر کشوری بهره ای بستده ست زمین...
چو بگذشت صد سال و هشتاد و یک دگر باره سورش نمود از فلک فریدون فرخ سه فرزند داشت که از مهر هر سه به دل بند داشت بر ایشان زمین را به سه بخش کرد ز شاهی رخ هر یکی رخش کرد به سلم دلیر آ...
به هنگام رفتن به سلم سترگ چنین گفت پس شهریار بزرگ که چون راست گردد تو را مرز و بوم یکی آگهی جوی از آن دیو شوم مرا ز آن ستمکاره آگاه کن سواری تو با نامه بر راه کن که من قارن رزم زن ...
چو فاروق و سقلاب سالار نیز به کوش دلاور ندادند چیز به هر یک فرستاد پیغام و گفت که در سر چه دارید راز نهفت بر آمد کنون سال و ماه دراز کز آن سر نیامد به ما ساو و باز چنین پاسخ آورد ه...