بخش ۱۱ - نامه نوشتن کتایون پیش لؤلؤ و آمدن لؤلؤ پیش کتایون
به نزدش کتایون یکی نامه کرد که ای دیده از ما بسی داغ و درد سر کلک زرین نگونسار شد حریر آن زمان پر ز گفتار شد سر نامه کرد آفرین خدای توانا و نیکی ده و رهنمای ز ماهی محاقش همیشه یکاس...

ایرانشان (ایرانشاه) ابن ابی الخیر از شاعران اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم هجری قمری و همعصر با سلطان ملکشاه سلجوقی بود. گویا ایرانشان بیش از سال ۵۱۱ ه. ق. نزیسته باشد. وی داستان بهمن بن اسفندیار را در قالب بحر متقارب در حدود سال ۵۰۰ هجری قمری یا اندکی پس از آن به نظم درآورده است. قدیمیترین اشارات به نام شاعر، در دستنوشتههای مجمل التواریخ و القصص است؛ در مجمل التواریخ و القصص، نسخهٔ کتابخانهٔ فؤاد کورپولو در ترکیه، نام شاعر «انشاه» و در نسخهٔ هایدلبرگ آلمان، نام وی «ایرانشاه» و در دستنوشتههای پاریس و چستربیتی از مجمل التواریخ و القصص، «ایرانشان» ضبط شدهاست. پیرامون زادگاه وی اگرچه جلال متینی مصحح کوشنامه، در مقدمهٔ آن دربارهٔ زادگاه «ایرانشان» سخنی به میان نیاوردهاست؛ اما رحیم عفیفی در پیشگفتار بهمننامه، برپایهٔ شواهدی چنین پنداشتهاست که شاید ایرانشان، برادر «شهمردان بن ابیالخیر» نویسندهٔ نزهتنامهٔ علایی برادر و در نتیجه رازی (اهل ری) بودهباشد. دو اثر منظوم ایرانشان، بهمننامه و کوشنامه است. بهمننامه پیش از کوشنامه سروده شدهاست. کوشنامهٔ وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است. بهمننامهٔ ایرانشان به کوشش آقای سید محمد امین حسینی در گنجور در دسترس قرار گرفته است (آقای محمد امین عبادی حیدر نیز در این راه به ایشان یاری رساندند).
به نزدش کتایون یکی نامه کرد که ای دیده از ما بسی داغ و درد سر کلک زرین نگونسار شد حریر آن زمان پر ز گفتار شد سر نامه کرد آفرین خدای توانا و نیکی ده و رهنمای ز ماهی محاقش همیشه یکاس...
به مانوش پس نامه فرمود کی نبیسنده برداشت باریک نی سرنامه از شاه گردان و کین سر تازیان شاه ایران زمین نیا خسرو گرد گیتی گشای نداردش کوه گران پیش پای به نزدیک مانوش سالار روم سر مرزب...
چو لشکر برفت و برآراست کار سه ماهش درنگ آمد و روزگار در گنج های پدر برگشاد دلش گشت از آن مایه ور گنج شاد برون کرد چیزی که بایسته تر به نزدیک ضحاک شایسته تر ز پیروزه پانصد دو سیصد ب...
شنیدم که ضحاک چندان بخورد که آمد سر هر دو کتفش به درد همی درد خرچنگ خواندش پزشک یکی سرد بیماری سرد و خشک به دانش چو نامش به تازی کنی به تازی اگر سرفرازی کنی شکیبا نبودی ز گوشت شکار...
یکی مرد هندی ز درگاه شاه درآمد نشسته بر او گرد راه مرا گفت نزدیک شه ره کنید مر او را ز کار من آگه کنید بپرسید هر کس که تو کیستی به درگاه شاه از پی چیستی چنین داد پاسخ که هستم پزشک ...
وز آن سوی دیهیم لشکر براند سپه را به دریا گذر بشاند به دریا بسی مردم انبوه شد همه رهگذرگاه چون کوه شد بهک شاه چون نامه بر خواند گفت که با کوش و ضحاک غم باد جفت که دارد کنون ساز و چ...
چو دید آن که کردند ماچین تباه یکی نامه کرد او به طیهور شاه سوی آتبین نامه ای کرد باز که ای شهریاران گردنفراز شما سر نهادید یکسر به بزم چو مردان ندارید آهنگ رزم سه ماه است کز چین بر...
چو بر خواند نامه بدو ترجمان بخواند آتبین را هم اندر زمان از آن نامه و رازش آگاه کرد دلش را به کین خواستن راه کرد بدو گفت کاندیشه کار کن خرد را بدین داوری یار کن مگر کینه خویش باز آ...
وز آن روی بر آتبین با سپاه درافگند کشتی به دریا و چاه ز دریا شب تیره آمد برون ببستند کشتی به آب اندرون شبی بود ماننده آبنوس بنالید نای و بغرید کوس ز دریا برآمد شب تیره میغ کشید آتب...
نویسنده را نامه فرمود و گفت که با نیکمردان هنر باد جفت بدین نامه شاها تو رامش پذیر که بر ما دگر گشت گردون پیر فگنده همه دشت پر دشمن است لب ژرف دریا سر بی تن است یکی حمله آورد سالار...
چو کشتی روان شد سپه برکشید سوی مرز چین لشکر اندر کشید بفرمود تا پیشرو با سپاه همی رفت یک منزل از پیش شاه کسی کاو نیاورد فرمان به جای سر بخت او اندر آمد ز پای از آن شهر و کشور برآور...
چو نوشان بدید آن که سخت است کار نهانی برافگند چندین سوار به نام همه داستان کرد یاد که دارای چین باد جاوید و شاد تن دشمن شاه گیتی به بند دلش دردمند و روانش نژند چو دانست دشمن که دار...
جهان بود چون بیشه ای پر زنی روان گشته از هر تنی خون و خوی بماندند زان سان سه روز و سه شب نزد هیچکس تشنه بر آب لب به روز چهارم گه نیمروز یکی باد برخواست از نیمروز که خوانی مر آن را ...
چنین تا به درگاه مانوش شد همه رنج راهش فراموش شد چو مانوش برخواند گفتار شاه ز اندیشه شد رنگ رویش چو کاه فرستاده را گفت کاین شاه نو اگرچه بزرگ است و جنگی و گو شمردن نباید مرا ز آن ش...
سپهبد ز گفتار او شد دژم فرو ماند و دیگر نزد هیچ دم همه شب همی بود اندیشناک جهان را چو بزدود خورشید پاک همانگه بپوشید خفتان جنگ دلیران او برکشیدند تنگ بیامد به دشت اندرون ایستاد همی...
من او را ندیدم به جز نیک رای که داند ز راز دلش جز خدای چو خورشید لشکر درآورد تنگ ز روی زمین پاک بزدود زنگ نشست از بر تخت لؤلؤ به گاه نهاده یکی دام بر راه شاه به پیش آمدش در زمان ار...
چو بهری ز تیره شب اندر گذشت چو انقاس شد کوه و هامون و دشت شب تیره مانند پر عقاب نهان گشته زیر زمین آفتاب همان هر دو دخت جهان پهلوان نشستند ابر بادپای دمان نمودند مر تندبر را درود گ...
همی آتبین داشت خمدان حصار گه آسایش و گاه در کارزار به سه ماه شهری به تنگی رسید خبر زآن به نوشان جنگی رسید ز بازار و برزن برآمد خروش که با تو بخورده ست زنهار کوش زن و مرد و کودک خرو...
دگر روز نوشان یکی برگزید که گوید به گفتار و داند شنید بدو گفت از این شهر بیرون خرام ز مردم سوی آتبین بر پیام که شهری همی گوید و لشکری که تو شهریاری و گندآوری نه دانش بود شاه را این...
ز ماچین سر ماه نامه رسید سوی آتبین کاین شگفتی که دید به خمدان چرا کرد باید درنگ چو دانی که نتوان گشادن به جنگ از آن شهر یکباره دیده بخواب نگه کن سوی شهر دیگر شتاب که چین با سپاه اس...
برآمد دگرباره غلغل ز شهر که مردم ز سختی همی یافت بهر بدان مرد پیغام دادند باز سوی آتبین کای شه سرفراز تو دانی که هستیم ما زیردست به بازار داریم خاست و نشست همه بیگناهیم از آزار شاه...
سواران نوشان چو بشتافتند به بیت المقدس خبر یافتند که شاه جهان رفت زی باختر همان کوش با لشکرش سربسر از آن جا سوی باختر تاختند روان از غم و رنج بگداختند شتابان رسیدند نزدیک کوش نه با...
چو یک نیمه ره زیر پی کرد کوش سپاهی گزین کرد پولادپوش شمار سپه بود خود صد هزار همه ساخته در خور کارزار بفرمودشان تاختن سوی چین ز ناگه شدن بر سر آتبین سپه بر در شهر خمدان شتافت تهی د...
چو انبوه شد رزم و دید آتبین کجا چیره گشتند گردان چین بزد ران و شبرنگ را تیز کرد ز خون گریزنده پرهیز کرد گروهی دلیران پس پشت او درفشان یکی تیغ بر دست او به هم برفگند آن سپه را چنان ...