بخش ۲۰۳ - جنگ نستوه و کارم با کوش
سپهبد ز گفتار او کین گرفت برآشفت و رخسار او چین گرفت همان روز برداشت لشکر ز جای بغرید کوس و بنالید نای سپه را به یک روز چندان براند که با شهر یک میل کمتر نماند فرود آمد و شهر بگرفت...

ایرانشان (ایرانشاه) ابن ابی الخیر از شاعران اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم هجری قمری و همعصر با سلطان ملکشاه سلجوقی بود. گویا ایرانشان بیش از سال ۵۱۱ ه. ق. نزیسته باشد. وی داستان بهمن بن اسفندیار را در قالب بحر متقارب در حدود سال ۵۰۰ هجری قمری یا اندکی پس از آن به نظم درآورده است. قدیمیترین اشارات به نام شاعر، در دستنوشتههای مجمل التواریخ و القصص است؛ در مجمل التواریخ و القصص، نسخهٔ کتابخانهٔ فؤاد کورپولو در ترکیه، نام شاعر «انشاه» و در نسخهٔ هایدلبرگ آلمان، نام وی «ایرانشاه» و در دستنوشتههای پاریس و چستربیتی از مجمل التواریخ و القصص، «ایرانشان» ضبط شدهاست. پیرامون زادگاه وی اگرچه جلال متینی مصحح کوشنامه، در مقدمهٔ آن دربارهٔ زادگاه «ایرانشان» سخنی به میان نیاوردهاست؛ اما رحیم عفیفی در پیشگفتار بهمننامه، برپایهٔ شواهدی چنین پنداشتهاست که شاید ایرانشان، برادر «شهمردان بن ابیالخیر» نویسندهٔ نزهتنامهٔ علایی برادر و در نتیجه رازی (اهل ری) بودهباشد. دو اثر منظوم ایرانشان، بهمننامه و کوشنامه است. بهمننامه پیش از کوشنامه سروده شدهاست. کوشنامهٔ وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است. بهمننامهٔ ایرانشان به کوشش آقای سید محمد امین حسینی در گنجور در دسترس قرار گرفته است (آقای محمد امین عبادی حیدر نیز در این راه به ایشان یاری رساندند).
سپهبد ز گفتار او کین گرفت برآشفت و رخسار او چین گرفت همان روز برداشت لشکر ز جای بغرید کوس و بنالید نای سپه را به یک روز چندان براند که با شهر یک میل کمتر نماند فرود آمد و شهر بگرفت...
شب تیره دروازه بگشاد زود برون رفت با لشکری همچو دود به پیش اندرون صد هزاران سوار سپهدار با جوشن کارزار درآمد پس و پیش ایرانیان ز ناگه سحرگاه زد بر میان به یکباره نعره برافراشتند ز ...
وز ایران از آن سی هزاران سوار فزون کشته بودند هشده هزار فریدون از ایشان چو آگاه شد دژم گشت و شادیش کوتاه شد سپهدار را سرزنش کرد و گفت که همچون زنان در شبستان بخفت بر او لاجرم دشمنش...
فریدون برآشفت از آن دیوزاد بفرمود تا پیشش آمد قباد سپاهی گزین کن بدو گفت زوش سوی چین روان کن به پیگار کوش دوساله همی راست کن سازشان از اندیشه دل ها بپردازشان نگر تا نباشی چو نستوه ...
چنین گفت کای بدتن بدنژاد که چون تو بدی خود ز مادر نزاد بسنده نبود آن بدی هات گفت که کردی به هنگام ضحاک زفت بدان بد کنون برفزایی همی به فرمان خسرو نیایی همی ز ضحاک برتر نه ای بی گما...
گزین کرد کوش از سپه صد هزار زره پوش و رزم آزموده سوار همه با سلیح و سواران جنگ همه تیز کرده چو الماس چنگ سوم شب درفش مهی برفراخت چو سیل روان آن سپه را بتاخت سواری فرستاد تا بنگرید ...
همان شب یکی نامه فرمود گفت که با شاه فر مهی باد جفت چو در مرز تبت کشیدم سپاه کمین کردم و کنده کردم به راه سراسر همه دشت بدخواه بود دل من ز کردارش آگاه بود که بر ما شبیخون کند با سپ...
چو آگاهی آمد به لؤلؤ که شاه کجا زیر فرمان او شد سپاه شه شام شد شاه را پیشرو سپهدارشان حارث و مرد گو سپاهی سوی مرز ایران کشید کجا نیست هامون از ایشان پدید بفرمود تا اردشیر بزرگ بیام...
چو شب گشت بهمن سپه در کشید سوی شهر ساری ره اندر کشید شب و روز پویان همی شد به راه چنین تا به ساری درآمد سپاه همی بود فرزانه روزی دگر چو گردون نهان گشت زیر سپر سپه برگرفت و بنه برنه...
وزانجا فرامرز با ده هزار دلیران و گردان و مردان کار چو باد وزان تاختن را بساخت شب و روز ناسود تازنده تاخت چو بازارگه در هم آشوفتند شدند خیره آن خورد بشکوفتند سیه مرد دیلم کمین برگش...
یکی شاه بود اسطلیناس نام ز گنج و ز دانش رسیده به کام به شهری که خوانی همی قسطنات یکی دیر پا کرده پیش فرات از آن زر و گوهر که او برد کار بدان دیر تا کس نداند شمار ستونی دگر شاه فرما...
شب آمد طلایه برون کرد کوش نبیسنده ای خواست بسیار هوش سوی شاه مکران یکی نامه کرد سخن را روان از سر خامه کرد که تو راه خوبی همه نسپری همانا نداری سر کهتری دوباره ببستند گردان میان به...
چو خورشید بر زد سر از برج گاو خروشان همی بر هوا شد چکاو دو لشکر برآمد به میدان کین بتوفید از آواز گردان زمین چپ و راست قلب و جناح سپاه بیاراست کوش و سپهدار شاه تبیره به زخم آمد و ب...
سپیده دمان رزم را ساز کرد تبیره خروشیدن آغاز کرد دل مرد جنگی برآمد ز جای از آواز شیپور و هندی درای دلیران چین برکشیدند صف ز کینه به لب ها برآورده کف چنین گفت با ویژگانش قباد که امر...
فرستاد پیغام نزد قباد که گردنده گردون تو را داد داد برآسود باید مرا روز چند که خسته سپاه است و اسبان نژند چو از خستگی نیک گردد سپاه نتابم بیایم سوی رزمگاه ز پیغام او خیره تر شد قبا...
دگر ماه بگذشت بی رزم و کین برآسوده از خون گردان زمین بهاران چو برگشت بر چرخ ماه ز مکران بجوشید یکسر سپاه گزیده سواران با اسب و ساز رسیدند در دشت خمدان فراز چو نوشان سپه دید و آن سا...
چو بزدود هور از هوا لاجورد پراگند بر دشت یاقوت زرد طلایه نگه کرد و لشکر بدید رمیده روان زی سپهبد دوید خروشید کای نامداران کین ز لشکر نه پیداست روی زمین ندانم که دشمن گرفته ست راه و...
به هنگام شب کوش را با قباد برآن رزمگه آشنایی فتاد سپهبد بدو گفت کای پرفریب در این کنده چندین نمودی شکیب که از چین و مکران مدد خواستی جهانی به لشکر بیاراستی کنون همچو دیو دنان آمدی ...
سوی رزم شد کوش چون روز بود که بر دشمنان دوش پیروز بود سپاه و سپهبد ندیدند هیچ به تاراج کردند یکسر بسیچ سپه را همی گفت کوش سترگ که چندین که هستید خرد و بزرگ بتازید و لشکر به چنگ آور...
قباد سپهبد چو آمد به هوش برآورد با لشکر خویش جوش که برگاشتن روی بهر چرا رها کرد بایست مرده مرا شما را بکوشید از بهر نام کز او شاد گشتی شه شادکام چه سازم بهانه کنون پیش شاه چو گوید ...
چو نزدیک آمل رسید آن سپاه گروهی برفتند نزدیک شاه چو خسرو بدان سرکشان بنگرید بر او هر کسی آفرین گسترید بپرسید و گفتا شما را چه بود کز آن رزمگه بازگشتید زود چنین داد پاسخ ورا سرکشی ک...
بپیوست با شهر پیکار و جنگ جهان کرد بر شهریاران تار و تنگ به آهن زمین را به کندن گرفت به عراده بارو فکندن گرفت برآمد برین نیز سالی فزون که از شهر یک تن نیامد برون سر سال در شهر توشه...
سر داستان های شاهان پیش که خسرو همی داشتی پیش خویش همه دانش و رای و فرهنگ و سنگ همه چاره و پند و نیرنگ و رنگ ز خواندن بیفزایدت رای و هوش ز دیدن شگفت آیدت روی و گوش نبشته به یونانی ...
یکی روز تور اندر آمد ز در سخن گفت با پهلوان در بدر که دستور باشد مرا پهلوان که تازه کنم چند روز این روان بگردم یکی هفته بر دشت بر بدین دشت نخجیر یابم مگر چو از تن یکی خوی بپالایدم ...