بخش ۲۲ - نامه نبشتن شاه بهمن پیش لؤلؤ
سر نامه از بهمن اسفندیار پدر بر پدر شاه و هم شهریار به نزد تو ای بنده دیوچهر که گردون ز جانت ببراد مهر دلت باد پردرد و جان پرهراس چو بر نیکویی ها نداری سپاس همانا که تو شیر سگ خورد...

ایرانشان (ایرانشاه) ابن ابی الخیر از شاعران اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم هجری قمری و همعصر با سلطان ملکشاه سلجوقی بود. گویا ایرانشان بیش از سال ۵۱۱ ه. ق. نزیسته باشد. وی داستان بهمن بن اسفندیار را در قالب بحر متقارب در حدود سال ۵۰۰ هجری قمری یا اندکی پس از آن به نظم درآورده است. قدیمیترین اشارات به نام شاعر، در دستنوشتههای مجمل التواریخ و القصص است؛ در مجمل التواریخ و القصص، نسخهٔ کتابخانهٔ فؤاد کورپولو در ترکیه، نام شاعر «انشاه» و در نسخهٔ هایدلبرگ آلمان، نام وی «ایرانشاه» و در دستنوشتههای پاریس و چستربیتی از مجمل التواریخ و القصص، «ایرانشان» ضبط شدهاست. پیرامون زادگاه وی اگرچه جلال متینی مصحح کوشنامه، در مقدمهٔ آن دربارهٔ زادگاه «ایرانشان» سخنی به میان نیاوردهاست؛ اما رحیم عفیفی در پیشگفتار بهمننامه، برپایهٔ شواهدی چنین پنداشتهاست که شاید ایرانشان، برادر «شهمردان بن ابیالخیر» نویسندهٔ نزهتنامهٔ علایی برادر و در نتیجه رازی (اهل ری) بودهباشد. دو اثر منظوم ایرانشان، بهمننامه و کوشنامه است. بهمننامه پیش از کوشنامه سروده شدهاست. کوشنامهٔ وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است. بهمننامهٔ ایرانشان به کوشش آقای سید محمد امین حسینی در گنجور در دسترس قرار گرفته است (آقای محمد امین عبادی حیدر نیز در این راه به ایشان یاری رساندند).
سر نامه از بهمن اسفندیار پدر بر پدر شاه و هم شهریار به نزد تو ای بنده دیوچهر که گردون ز جانت ببراد مهر دلت باد پردرد و جان پرهراس چو بر نیکویی ها نداری سپاس همانا که تو شیر سگ خورد...
فریدون ز گفتار او گشت شاد دلش تازه تر گشت و رخ بر گشاد بفرمود نستوه را ساختن سپاهی گزید از سر تاختن ز گنجش بداد آن که در خورد بود سلیح سوار دلاور چو دود سپهبد ز درگاه از آن سان شتا...
پسر داشت کنعان یکی کوش نام به مردی همانا رسیده تمام یکی دیگر آمدش بر راه بر بیفگندش از بیم کنعان خر بیابان کوهی که برتر ز ابر پلنگ اندر آن کوه و درنده ببر بدان غارها در یکی دزد بود...
بر این داستان دگر دار گوش نگه کن به کردار و بازار کوش ز کوش فریبنده دیگر سخن چنین ساخت داننده مرد کهن چو بشکست ایران سپه را به درد سوی ماوراالنهر آغاز کرد از او شاه مکران چو آگاه ش...
خوش آمدش بنشست بر کوه ژرف پس افگند از آن شهر سنگی شگرف بسی رنج بردند زآن چار ماه سرکنگره ش برکشید او به ماه رخامین یکی سنگ بر پای کرد سر پیکر خویش را جای کرد کف دست او باز کرده ز ه...
وز آن جا سپه سوی مکران کشید چو آگاهی از وی به مکران رسید سپهدار مکران دگر باره باز فزون کرد و هرچیز آورد باز پذیره شدش پیش و بردش همه ز دیبای چین و ز تاری رمه وز آن خوردنی ها که از...
وز آنجا سوی شهر خمدان کشید همی برتر از خویشتن کس ندید یکی شیردل مرد را پیش خواند ز کار فریدون فراوان بخواند به درگاه او رفت بایدت گفت یکی بر رسیدن ز راز نهفت سپاهش بدیدن که چند است...
به خودکامگی شاه بر تخت شد به کار زمان دلش پردخت شد همی هر شبی دختری خوبروی بدیدی و روزش بدادی به شوی اگر هیچ بودی مر او را پسند همی در شبستانش کردی به بند هر آن کس کز او بار برداشت...
جهان را چو شعر سیه چاک شد ز می مغز بی هوش و بی باک شد دلش آرزوی نگارین گرفت ستایش به چشم خمارین گرفت فراوان بخواند و بجستش بسی نیارست گفتن مر او را کسی سرانجام کز کارش آگاه شد بپیچ...
سواری که از چین فرستاده بود به ایران و پندش بسی داده بود بیامد بیاورد یکسر نشان ز شاه و دلیران و گردنکشان چنین گفت کان شهریار بلند ندارد سر رزم و رای گزند به داد و دهش دل نهاده ست ...
از آن ایمنی راه کشی گرفت می و رامش و رای خوشی گرفت همی گفت چون من که دیده ست شاه به فر و به تخت و به گنج و سپاه که ضحاک با آن بزرگی و گنج چنین تا از او مردم آمد به رنج سپاهش دوباره...
تو با روشنه جام بده گسار که من رفت خواهم بر شهریار وز آنجا شتابان بر شاه شد چو شاه از دل شادش آگاه شد بدو گفت کاین شادمانی ز چیست به بند اندرون کامرانی ز چیست چنین پاسخ آورد آن نام...
همی راند یک روز و یک شب سیاه رسیدند نزدیک سنگی سیاه بتی بر سر سنگ دید از رخام به نزدیک او شد شه نیکنام نبشته چنین یافت بر دست اوی که این پیکر کوش وارونه خوی شه پیل دندان و سالار چی...
سحرگاه هنگام بانگ خروس بیامد ز درگاه او بانگ کوس دل شهریاران شد از آن شادخوار که شه شد دگر باره زی کوهسار گشادند دروازه پیر و جوان به بازار رفتند یکسر دوان به خورشید فرمود پس زال ز...
چو پاسخ بخواند آن گرانمایه شاه بیاسود و روز دگر با سپاه همه لشکر آرایش رزم کرد شهنشاه را سر سوی بزم کرد سپیده دم از خواب برخاست شاه بفرمود تا بر نشیند سپاه بغرید کوس و بر آمد خروش ...
چو برگشت قارن ز سقلاب و روم گشاده به نیرو همه مرز و بوم رسیده سوی خاور و باختر شده بجه و نوبه زیر و زبر نشانده به هر کشوری مهتری سپرده بدو نامور لشکری به پیروزی آمد به درگاه باز گر...
چنان بود یک روز کز مرز چین ز فرزانه پنجاه مرد گزین خروشان به درگاه شاه آمدند ستمدیدگان دادخواه آمدند که زنهار شاها به فریاد رس که جز تو نداریم فریادرس جهان پاک کردی ز ضحاکیان به نی...
ز گفتار ایشان دژم گشت شاه همی از تن خویش دید آن گناه همی گفت کای برتر از ماه و مهر به دل در تو آراستی کین و مهر به گیتی تو دادیش چندان زمان که در خویشتن گردد او بدگمان شود ناسپاس ا...
برون آمد از پیش تخت بلند به هر سو درافگند پویان نوند بزرگان شه را به درگاه خواند چنان کاندر ایران سواری نماند از آن نامداران گزیده سوار برآمد گه عرض سیصد هزار یلانی که قارن پسندیده...
چو آگاهی آمد به کوش سترگ که آمد ز ایران سپاهی بزرگ پراندیشه گشت و سپه را بخواند سران را به دیوان بخشش نشاند ز ماچین و مکران و تبت سپاه بیامد که بر باد بربست راه ز خرگاه و خیمه چنان...
به خواب اندر آمد سر هر گروه یکی تا سپیده برآمد ز جای غو کوس برخاست و آواز نای سپاه و سپهبد برآمد ز جای همی رفت تا نزد قارن رسید برابرش لشکرگهی برکشید طلایه همانگه به هم باز خورد ده...
بفرمود تا رفت نستوه پیش بدو گفت کای مهتر خوب کیش برو شش هزار از سپه برگزین سواران و اسب افگنان گاه کین نگه کن که کاری توان ساختن که از چینیان کین توان آختن کمر بست نستوه و لشکر برا...
دگر روز برداشت لشکر ز جای جهان پر شد از ناله کوس و نای دو لشکر برابر فرود آمدند ز بیشه به هامون و رود آمدند فرستاد کارآگهی شاه چین بدان تا ببیند سواران کین همه تا چه مایه سپاه آمده...
سپیده چو بگشاد چون باز پر بگسترد بر دشت خورشید فر غو لشکری خاست از هر دو جای خروش آمد از کوس و آواز نای درفش دلیران چو پرواز کرد سپهدار قارن سپه ساز کرد فرستاد نستوه را سوی راست سپ...