غزل شمارهٔ ۲۲۹
ما از عراق جان غم آلود می بریم وز آتش جگر دل پر دود می بریم در گریه وداع تذروان کبک لب طاووس وار پای گل آلود می بریم شب ها ز بس که سوزش تب ها همی کشیم لب ها کبود و آبله فرسود می بر
۴۰۱ شعر از خاقانی شروانی
ما از عراق جان غم آلود می بریم وز آتش جگر دل پر دود می بریم در گریه وداع تذروان کبک لب طاووس وار پای گل آلود می بریم شب ها ز بس که سوزش تب ها همی کشیم لب ها کبود و آبله فرسود می بر
دل پیشکش تو جان نهاده است عشقت به دل جهان نهاده است جان گر همه با همه دلی داشت با عشق تو در میان نهاده است تا نام تو بر زبان بیفتاد دل مهر تو بر زبان نهاده است اندک سخنی زبانت را ع
الصبوح ای دل که ما بزم قلندر ساختیم چون مغان از قله می قبله ای برساختیم شاهدان آتشین لب آب دندان آمدند که آب کار و کار آبی را به هم درساختیم خواجه جان گو مسلسل باش چون راهب که ما م
به کوی عشق تو جان در میان راه نهم کلاه بنهم و سر بر سر کلاه نهم گرم به شحنگی عاشقان فرود آری خراج روی تو بر آفتاب و ماه نهم گرم به تیغ جفای تو ذره ذره کنند نه مرد درد تو باشم گرت گ
ای قوم الغیاث که کار اوفتاده ام یاری دهید کز دل یار اوفتاده ام از رهروان حضرت او بازمانده ام از کاروان گسسته و بار اوفتاده ام در صدر دیده ای که چه اقبال دیده ام بر آستان نگر که چه