غزل شمارهٔ ۳۱۵
درآ تا سیل بنشانم ز دیده گهر در پایت افشانم ز دیده بیا از گرد ره در دیده بنشین که گرد راه بنشانم ز دیده مگردان سر ز من تا خون چشمم سوی دل باز گردانم ز دیده چنان بر دیده بندم نقش رو
۴۰۱ شعر از خاقانی شروانی
درآ تا سیل بنشانم ز دیده گهر در پایت افشانم ز دیده بیا از گرد ره در دیده بنشین که گرد راه بنشانم ز دیده مگردان سر ز من تا خون چشمم سوی دل باز گردانم ز دیده چنان بر دیده بندم نقش رو
ماه نو و صبح بین پیاله و باده عکس شباهنگ بر پیاله فتاده روز به شب کرده ای به تیرگی حال شب به سحر کن به روشنایی باده از پی آن تا حصار غم بگشایی جام سوار آمدو قنینه پیاده جعد نشان بر
از زلف هر کجا گرهی برگشاده ای بر هر دلی هزار گره برنهاده ای در روی من ز غمزه کمان ها کشیده ای بر جان من ز طره کمین ها گشاده ای بر هرچه در زمانه سواری به نیکویی الا بر وفا و مهر کز
روی درکش ز دهر دشمن روی پشت برکن به چرخ کافر خوی مردمی از نهاد کس مطلب خرمی از مزاج دهر مجوی با بلاها بساز و تن درده کز سلامت نه رنگ ماند و نه بوی دود وحشت گرفت چهره عمر آب دیده بر
زین تنگنای وحشت اگر باز رستمی خود را به آستان عدم باز بستمی گر راه بردمی سوی این خیمه کبود آن گه نشستمی که طنابش گسستمی ور دست من به چرخ رسیدی چنان که آه بند و طلسم او همه درهم شکس