غزل شمارهٔ ۲۳
دل پیشکش تو جان نهاده است عشقت به دل جهان نهاده است جان گر همه با همه دلی داشت با عشق تو در میان نهاده است تا نام تو بر زبان بیفتاد دل مهر تو بر زبان نهاده است اندک سخنی زبانت را ع...

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
دل پیشکش تو جان نهاده است عشقت به دل جهان نهاده است جان گر همه با همه دلی داشت با عشق تو در میان نهاده است تا نام تو بر زبان بیفتاد دل مهر تو بر زبان نهاده است اندک سخنی زبانت را ع...
الصبوح ای دل که ما بزم قلندر ساختیم چون مغان از قله می قبله ای برساختیم شاهدان آتشین لب آب دندان آمدند که آب کار و کار آبی را به هم درساختیم خواجه جان گو مسلسل باش چون راهب که ما م...
به کوی عشق تو جان در میان راه نهم کلاه بنهم و سر بر سر کلاه نهم گرم به شحنگی عاشقان فرود آری خراج روی تو بر آفتاب و ماه نهم گرم به تیغ جفای تو ذره ذره کنند نه مرد درد تو باشم گرت گ...
ای قوم الغیاث که کار اوفتاده ام یاری دهید کز دل یار اوفتاده ام از رهروان حضرت او بازمانده ام از کاروان گسسته و بار اوفتاده ام در صدر دیده ای که چه اقبال دیده ام بر آستان نگر که چه ...
یک نظر دوش از شکنج زلف او دزدیده ام زیر هر تار شکنجی صد جهان جان دیده ام دوش از آن سودا که جانم ز آن میان گویی کجاست مرغ و ماهی آرمید و من نیارامیده ام بی میانجی زبان و زحمت گوش آن...
دل بشد از دست دوست را به چه جویم نطق فروبست حال دل به چه گویم نیست کسم غم گسار خوش به که باشم هست غمم بی کنار لهو چه جویم چون به در اختیار نیست مرا بار گرد سرا پرده مراد چه پویم زخ...
زنگ دل از آب روی شستیم وز درد هوا سبوی شستیم دل را به کنار جوی بردیم وز یار کناره جوی شستیم از شهر شما دواسبه راندیم از خون سر چار سوی شستیم جان را به وداع آفرینش از عالم تنگ خوی ش...
این خود چه صورت است که من پای بست اویم وین خود چه آفت است که من زیر دست اویم او زلف را بر غمم دایم شکسته دارد من دل شکسته زآنم کاندر شکست اویم هر شب به سیر کویش از کوچه خرابات نعره...
گفتم آه آتشین بس کن نه من خاک توام نه مسلسل هم چو آبم تا هوسناک توام مهره افعی است آن لب زهر افعی پاش چیست ای گوزن آسا نه من زنده به تریاک توام گفت هجری تلخ وانگه خوش دلی آن بی من ...
نام تو چون بر زبان می آیدم آب حیوان در دهان می آیدم تا لب من خاک بوس کوی توست هر دم از لب بوی جان می آیدم گر قدم بر آسمانم پیش تو فرق سر بر آستان می آیدم تا همایم خوانده ای در کام ...
از تف دل آتشین دهانم زآن نام تو بر زبان نرانم ترسم که چو صبر از غم تو نام تو بسوزد از زبانم فریاد کز آتش دل من فریاد بسوخت در دهانم بالای سر ایستاد روزم در پستی غم فتاد جانم مشتی خ...
کار گیتی را نوایی مانده نیست روز راحت را بقایی مانده نیست زان بهار عافیت که ایام داشت یادگار اکنون گیایی مانده نیست وحشتی دارم تمام از هرکه هست روشنم شد کآشنایی مانده نیست دل ازین ...
کفر است راز عشقت پنهان چرا ندارم دارم به کفر عشقت ایمان چرا ندارم سوزی ز ساز عشقت در دل چرا نگیرم رمزی ز راز مهرت در جان چرا ندارم آتش به خاک پنهان دارند صبح خیزان من خاک عشقم آتش ...
نازی است تو را در سر کمتر نکنی دانم دردی است مرا در دل باور نکنی دانم خیره چه سراندازم بر خاک سر کویت گر بوسه زنم پایت سر بر نکنی دانم گفتی بدهم کامت اما نه بدین زودی عمری شد و زین...
به میدان وفا یارم چنان آمد که من خواهم ز دیوان هوا کارم چنان آمد که من خواهم ز دفتر فال امیدم چنان آمد که من جستم ز قرعه نقش پندارم چنان آمد که من خواهم مرا یاران سپاس ایزد کنند ام...
گفتم به ری مراد دل آسان برآورم ز آنجا سفر به خاک خراسان برآورم در ره دمی به تربت بسطام برزنم وز طوس و روضه آرزوی جان برآورم ری دیده پس به خاک خراسان رسم چنانک حج کرده عمره بر اثر آ...
مرا گویی چه سر داری سر سودای او دارم به خاک پای او که امید خاک پای او دارم ازو تا جان اگر فرقی کنم کافر دلی باشد من آنگه جای او دانم که جان را جای او دارم گر او از لطف عام خود مرا ...
چون تلخ سخن رانی تنگ شکرت خوانم چون کار به جان آری جان دگرت خوانم زهر غم خویشم ده تا عمر خوشت گویم خاک در خویشم خوان تا تاج سرت خوانم اشک و رخ من هر دو سرخ است و کبود از تو خوش رنگ...
گر رحم کنی جانا جان بر سرت افشانم ور زخم زنی دل را بر خنجرت افشانم معلوم من از عالم جانی است چه فرمایی بر خنجر تو پاشم یا بر سرت افشانم بر سوزن مژگانم صد رشته گهر دارم در دامن تو ر...
ما پیشکش تو جان فرستیم ور دست رسد جهان فرستیم جان خود چه سگ و جهان چه خاک است تا بر درت این و آن فرستیم یک وام لبت نداده باشیم آنگه که هزار جان فرستیم در قیمت لعل تو چه ارزد ما ارچ...
دیده در کار لب و خالش کنم پیشکش هم جان و هم مالش کنم کعبه جان او و عید دل هم اوست جان و دل قربان همه سالش کنم چون مرا از راه کعبه است این فتوح بس طواف شکر که امسالش کنم ماه من که ا...
دل به سودای بتان دربسته ام بت پرستی را میان دربسته ام دل بتان را دادم و شادم بدانک سگ به شاخ گلستان دربسته ام پخته غم های عشقم لاجرم دم ز خامان جهان دربسته ام گوش بنهادم به آواز صب...
اهل بر روی زمین جستیم نیست عشق را یک نازنین جستیم نیست زین سپس بر آسمان جوییم اهل زان که بر روی زمین جستیم نیست برنشین ای عمر و منشین ای امید کاشنایی همنشین جستیم نیست خرمگس بر خوا...
جانا ز سر مهر تو گشتن نتوانم وز راه هوای تو گذشتن نتوانم درجان من اندیشه تو آتشی افکند کانرا به دو صد طوفان کشتن نتوانم صد رنگ بیامیزم چه سود که در تو مهری که نبوده است سرشتن نتوان...