شمارهٔ ۹۸ - وله ایضا
ای بخت می رساند از اشفاق بی قیاس ادبار با هزار تواضع سلام تو پیک صبا ز روضه نومیدی آمده با یک جهان شمامه به طوف مشام تو دارد خبر که عامل دارالعیار یاس صد سکه زد تمام مزین به نام تو...

کمالالدین علی محتشم کاشانی شاعر ایرانی عهد صفویه و معاصر با شاه طهماسب اول است. وی در سال ۹۰۵ هجری قمری در کاشان زاده شد و بیشتر دوران زندگی خود را در این شهر گذراند. نام پدرش خواجه میراحمد بود. کمالالدین در نوجوانی به مطالعهٔ علوم دینی و ادبی معمول زمان خود پرداخت. معروفترین اثر وی دوازده بند مرثیهای است که در شرح واقعهٔ کربلا سروده است. مرثیهٔ دیگری نیز در مرگ برادر جوان خود سروده که بسیار سوزناک است. مجموعهای از غزلیات عاشقانه با نام «جلالیه» نیز از وی باقی مانده است. وی در ربیع الاول سال ۹۹۶ هجری قمری (به روایتی ۱۰۰۰ هجری قمری) درکاشان درگذشت.
ای بخت می رساند از اشفاق بی قیاس ادبار با هزار تواضع سلام تو پیک صبا ز روضه نومیدی آمده با یک جهان شمامه به طوف مشام تو دارد خبر که عامل دارالعیار یاس صد سکه زد تمام مزین به نام تو...
دلت امروز به جا نیست دگر چیزی هست سنبلت را سرما نیست دگر چیزی هست آن که دیشب به من گفت و ز بزمش راندی از تو امروز جدا نیست دگر چیزی هست طوطی نطق حریفان همه لال است و به کس خلقت آیی...
بهر جمعی عیب جویان بستم این احرام دوش کز تعصب چست بر بندم میان خود به هجو برنیارم بر مراد دل دمی با دوستان برنیارم تا دمار از دشمنان خود به هجو در پس زانوی فکرت چون نشستم تا کنم در...
نفیر مرغ سحر خوان چو شد بلندنوا پرید زاغ شب از روی بیضه بیضا طلایه دار سپاه حبش که بود قمر ربود رنگ ز رویش خروج شاه ختا سوار یک تنه چین دواسبه تاخت چنان که خیل زنگ شد از باد او به ...
چو گل ز صد طرفم چاک در گریبانست نهال گلشن دردم من این گل آنست من شکسته دل آن غنچه ام که پیرهنم چو لاله سرخ ز خوناب داغ پنهان است گلی ز باغ جهان بهر من شکفت کزان چو عندلیب مرا صد هز...
سرای دهر که در تحت این نه ایوان است هزار گنج در او هست اگرچه ویران است بسیط خاک که در چشم خلق مشت گلی است هزار صنع در او آشکار و پنهان است بساط دهر که اجناس کم بهاست در آن گران تر ...
آن که درد همه کس را به تو فرمود علاج ساخت پیش از همه ما را به علاجت محتاج آن که مفتاح در گنج شفا داد به تو خانه صحت من کرد به حکمت تاراج حکمت این بود که مثل تو مسیحانفسی دهدم صحت ج...
تا هست جهان به کام خان باد خان کام ستان و کامران باد تا هست زمانه آن یگانه سر خیل اعاظم زمان باد هر بنده بارگه نشینش در مرتبه باد شه نشان باد خشت ته فرش آستانش بر تارک هفتم آسمان ب...
اگر چه مادر ایام خوش نتیجه فتاد درین زمان پسری به نزاد از بهزاد مه سپهر حکومت که در زمانه او زمانه را فزع دادخواه رفت از یاد گل بهار سخاوت که در محل کرم درم چو برگ خزان می دهد کفش ...
مرا غمی است ز بیداد چرخ بی بنیاد که برده عشرتم از خاطر و نشاط از یاد مرا تبی است که گر از درون برون افتد به نبض من نتواند طبیب دست نهاد مرا دلیست که هست از کمال بوالعجبی به آه سرد ...
دهنده ای که به گل نکهت و به گل جان داد به هرکس آن چه سزا بود حکمتش آن داد به عرش پایه عالی به فرش پایه پست ز روی مصلحت و رای مصلحت دان داد به دهر ظل خرد آن قدر که بود ضرور ز پرتو ح...
چرخ را باز مه روی تو حیران دارد که مه یک شنبه انگشت به دندان دارد حاجبت کرده بزه قوس نکویی و هلال سر به زانوی حجاب از اثر آن دارد در شفق نیست مه نو که دگر ساقی دور جام لبریز به کف ...
ز آهم بر عذار نازکش زلف آن چنان لرزد که عکس سنبل اندر آب از باد وزان لرزد دلم افتد ز پا هرگه بلرزد زلف او آری رسن باز افتد از سررشته هرگه ریسمان لرزد به صورتخانه چین گر قد و عارض ع...
تا بدن دستگاه جان باشد دست دست خدایگان باشد پادشاهی که حکم او همه جا بر سر خسروان روان باشد شیر حربی کزو لباس حیات بر تن صفدران دران باشد شاه طهماسب خان که سپهش همچو سنجر هزار خان ...
ز خاک هر سر خاری که میشود پیدا بشارت است به توحید واحد یکتا ز سبزه هر رقم تازه بر حواشی جوی عبارت است ز ابداع مبدع اشیا به دست شاهد بستان زهر گل آینه ایست در او نموده رخ صنع بوستان...
ملک اگر جسم و عدل جان باشد ملک و عدل خدایگان باشد شهسواری که نعل شبرنگش افسر شاه خاوران باشد سرفرازی که گرد نعلینش زینت افسر سران باشد آن که از صدمت عدالت او دزد چاوش کاروان باشد و...
زمانه را دگر آبی به روی کار آمد که آب روی سلاطین روزگار آمد صبا به عزم بشارت بگرد شهر سبا ز پای تخت سلیمان کامکار آمد عجب اگر دو جهان تن دهد به گنجایش به این شکوه که آن یکه شهسوار ...
شب دوش از فغانم آن چنان عالم به جان آمد که هرکس را زبانی بود با من در فغان آمد چو باد شعله جنبان زد حریفان را به جان آتش مرا هر حرف کز سوز دل خود بر زبان آمد تزلزل بس که برهم زد سر...
چون شاه نطق دست به تیغ زبان کند فتح سخن به مدح شه کامران کند چون خسرو سخن ز قلم برکشد علم اول ستایش شه گیتی ستان کند چون فارس خیال زند بانگ بر فرس ورد زبان ثنای خدیو زمان کند بر مل...
سده آصفیش بود سلیمان به سجود میرزا شاه ولی والی اقلیم وجود آن که از واسطه باس خلایق خالق قامت دولتش آراست به تشریف خلود وانکه از بهر نگهبانی ذاتش همه را کرد پا بست و داد ابدی حی ود...
بر آصف سخی دل به اذل بود سه عید چون عهد او مبارک و فرخنده و سعید عید نخست عید مه روزه که آمده شکل هلال او در فردوس را کلید عید دوم حکومت شهری که صاحبش فتاح خیبر آمده ذوالقدة الشدید...
ز پرگار فلک نقشی به روی کار می آید کزو کاری به یاد دور بی پرگار می آید جهان عالی بنایی می نهد کز ارتفاع آن اساس قوت شاهی به پای کار می آید چو نقد مهر اینک می دود در مشرق و مغرب در ...
دوش ز ره قاصدی خرم و خندان رسید کز نفس او به دل رایحه جان رسید از سرو بر چون فشاند گرد معنبر نسیم فیض به پست و بلند از اثر آن رسید روی بشارت نمود زآینه صدق و گفت از پی آیین و عدل د...
دی قاصدی به کلبه این ناتوان رسید کز مقدمش هزار بشارت به جان رسید از مژده ای که فهم شد از دلنوازیش دل را نوید خرمی جاودان رسید گردی که سرمه وش زره خود به من رساند آسایشی به دیده بی ...