بخش ۱۵۸ - عشق و جان بازی پروانه در پای شمع
همچو آن پروانه شمع افروختن هر دمی خود را بنوعی سوختن بنگرید ای دوستان پروانه را دادن جان در ره جانانه را چونکه بیند شمع را اندر وثاق گردد اول دور آن از اشتیاق سر نهد آنگه به پایش ا...

حاج ملا احمد بن محمد مهدی فاضل نراقی متخلص به صفایی (زادهٔ ۱۴ جمادیالثانی سال ۱۱۸۵ یا ۱۱۸۶ ه.ق – درگذشته ۱۲۴۵ قمری) دانشمند و مجتهد شیعه، نویسنده و شاعر دورهٔ قاجار بود. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
همچو آن پروانه شمع افروختن هر دمی خود را بنوعی سوختن بنگرید ای دوستان پروانه را دادن جان در ره جانانه را چونکه بیند شمع را اندر وثاق گردد اول دور آن از اشتیاق سر نهد آنگه به پایش ا...
ای خدا ای از تو دلها را نشاط ای به یادت جسم و جان را ارتباط ای فلک سرگشته ی سودای تو هستی عالم به یک ایمای تو پرتو خورشید نورافشان ز توست آب و رنگ چهره ی خوبان ز توست ای همه هستی ز...
چون شنید آن گرگ از خر نعل زر از طمع ابله شد و مفتون خر پس دوید از حرص تا نزدیک پای پای خر برداشت با دندان ز جای تا ز دندان نعل زراندام را برکند زانجا و یابد کام را خر لگد زد بر دها...
مولوی گیرم که فهمد نیک و زشت راه دوزخ داند و راه بهشت چون کند بیچاره نفسش سرکش است افکند خود را اگر چه آتش است این روا آن ناروا داند درست لیک پایش در عمل لنگ است و سست فقه و حکمت خ...
مرغکی با جفت در پرواز بود بر زمین و آسمانش ناز بود در هوا می کرد در هر سو نگاه خنده ها می زد به سیر مهر و ماه ناگهان در رهگذاری در نظر آمدش لختی گیاه سبز و تر دانه ی گندم در آنجا ر...
گفت با مرغ حریص آن هوشمند من ندارم حیرتی زین میخ و بند بند دام است این و مسمار تله پر نشد زین دانه کس را حوصله در جوابش گفت ای اشکم پرست خود گرفتم دام اینجا مضمر است صد هزاران دام ...
عقل و نفسند این دو مرغ ای دوستان کاشیان دارند در این بوستان کاشیانشان این تن خاکی بود سیرشان در جو افلاکی بود متحد با یکدگر آغازشان متفق اندر ازل پروازشان آمدند از بوستان در توشکان...
اندرین ایام اندر شهر کاش که نگهدارد خداوند از بلاش بود مردی شغل دیوان کار او مردم بازار در شیکار او منصب سالاری بازار داشت محفل بازاریان را بار داشت مجمع او راز اهل سوق بود نیک و ب...
هم به سالی پیش ازین در این حدود مرد کی پا کار استمکاره بود زر ز مردم می گرفت از بهر میر شد گریبان گیر درویشی فقیر زر ازو می خواست با صد اشتلم حمله می کرد و علم می کرد دم چون نبودش ...
روستایی مست قمصر نام او سبز و خرم هم در و هم بام او راستی از مردم آن روستا این حکایت کرد روزی مرمرا کاندرین رستا یکی صیاد بود چابک و چالاک نیک استاد بود با رفیقی روزی از بهر شکار ش...
طفل ماند روزگار تنگ چشم می دهد با صلح و می گیرد به خشم دشمنی آمد گرفتش ملک و مال نی حشم بخشید سودش نی رجال این گرفت و حق به ودای محتشم کی برآید با خدا خیل و حشم میر مسکین را به زند...
خواست ابراهیم باهنگ و خرد جان ایشان را در آتش واخرد ره نمایدشان به آب زندگی وارهاندشان ز قید بندگی بندگی نفس و شیطان هوا بندگی گنده نمرود دغا سوی گلزار سعادتشان کشد سوی نورستان ز ظ...
گفت آن سالار اقلیم شهود بر روانش باد صد عالم درود گرد دلهای بنی آدم اگر حزب شیطان را نبودی کر و فر دیده شان دیدی ملایک را عیان سیر کردندی زمین و آسمان آسمان و خاک دیدندی اسیر پیش ت...
همچو آن دیو رجیم کشتنی کو گذشت از حد خود از رهزنی پا ز حد خویش بالاتر نهاد راه و رسم بندگی از دست داد شعله غیرت سراپایش بسوخت آتش لعنت به جانش برفروخت رانده شد از عالم کروبیان در ز...
اختیار ظلم و جهل اندر بشر چونکه گردیدند جفت یکدگر قابل تکلیف ربانی شدند مورد فرمان سلطانی شدند گر نباشد اختیار آید خطا امر و نهی و وعده و زجر و عطا کی کسی می گوید آتش را بسوز یا به...
من هم استم پهلوان ذوالحسب من در اینجا و خلیفه در عرب آفریننده چو جان را آفرید با صفا و بهجت و نور و مزید با کمال بی نیازی در طرب خالی از اندوه و فارغ از تعب کنگر ایوان غیبش آشیان ط...
چون بر او عرض امانت شد به جهل خویش را فرزام هم دانست و اهل دید مسجود ملایک خویش را هم معلم اسم پیش از پیش را هم بر او کردند عرض اختیار راستی گفتا منم عالم مدار پای پیش آورد و زانو ...
از لرستان یک لری زفت کلان نوبتی آمد به شهر اصفهان کشک و پشم و میش و گاو آورده بود تا کند سوداگری از بهر سود برد آنها را به میدان و فروخت زر گرفت و کرد در همیان و دوخت بست همیان بر ...
رند گفت ای خواجه سهم الدین چرا می کنی بیگانگی با آشنا حق بسیار است از تو پیش من ای تو آرام دل پر ریش من هین بگو چون است کار و بار تو چون بود امسال تو یا پار تو بازگو هر خدمتی داری ...
کرده آن مقتول و مغرور جهول بار سنگین امانت را قبول داده تن در زیر بار اختیار غافل از انجام کار اختیار هرچه آمد بر سر آن بوالفضول در دو عالم جمله آمد زین قبول اختیار آمد بلای جان ما...
یاسه باشد در میان هندوان هم ز عهد باستان تا این زمان مردگان خود بباید سوختن شعله ها از بهر او افروختن آبنوس و عود و صندل آورند خرمن اندر خرمن آتش می زنند پس بسوزانند جسم مردگان همچ...
بار دیگر چون بمیری از نبات یافتی در زمره ی حیوان حیات چون ز حیوانی بمردی از بشر زنده گشتی با هزاران بال و پر در نباتی عقبه ها بس دیده ای زیر داس آسیا گردیده ای اره ها و تیشه ها بس ...
قصه ی نمرود و ابراهیم بود شرح سوزانیدن و تسلیم بود کرد القا آنچه برهان و دلیل بهر آن قوم سیه دل آن خلیل میلشان را جانب ایمان نکرد کفرشان را رخنه در بنیان نکرد کی کند در سنگ خارا رخ...
داشت زاغی در مقامی آشیان بچه ها پرورد در آن زاغدان روزی از آن آشیان پرواز کرد یک سمندر پر در آنجا باز کرد زاغهای زاغ را از هم درید خونشان را خورد و از آنجا پرید زاغ سوی آشیان چون ب...