قصیدهٔ شمارهٔ ۵
نیز نگیرد جهان شکار مرا نیست دگر با غمانش کار مرا دیدمش و دید مر مرا و بسی خوردم خرماش و خست خار مرا چون خورم اندوه او چو می بخورد گردش این چرخ مردخوار مرا چون نکنم بیش ازینش خوار ...

حکیم ابومعین ناصر بن خسرو قبادیانی بلخی در سال ۳۹۴ هجری قمری در بلخ تولد یافت. از اوایل جوانی به تحصیل علوم و تحقیق ادیان و مطالعهٔ اشعار شعرای ایران و عرب پرداخت. در دورهٔ جوانی به دربار غزنویان و سپس به دربار سلجوقیان راه یافت. در سال ۴۳۷ هجری قمری خوابی دید و به قول خود از خواب چهل ساله بیدار شد، کارهای دیوانی را رها کرد و به سیر آفاق و انفس پرداخت. پس از پیوستن به فرقهٔ اسماعیلیه و تبلیغ عقاید آنان، امرای سلجوقی در صدد کشتن وی برآمدند، سپس به ناچار به بدخشان گریخت و سرانجام در سال ۴۸۱ هجری قمری در یمگان وفات یافت. از آثار او می توان به سفرنامه، زادالمسافرین، وجه دین، خوان الاخوان، جامعالحکمتین، روشنایینامه، سعادتنامه و دیوان اشعار اشاره کرد.
نیز نگیرد جهان شکار مرا نیست دگر با غمانش کار مرا دیدمش و دید مر مرا و بسی خوردم خرماش و خست خار مرا چون خورم اندوه او چو می بخورد گردش این چرخ مردخوار مرا چون نکنم بیش ازینش خوار ...
ای خوانده کتاب زند و پازند زین خواندن زند تا کی و چند دل پر ز فضول و زند برلب زردشت چنین نبشت در زند از فعل منافقی و بی باک وز قول حکیمی و خردمند از فعل به فضل شو بیفزای وز قول رو ...
از اهل ملک در این خیمه کبود که بود که ملک ازو نربود این بلند چرخ کبود هر آنکه بر طلب مال عمر مایه گرفت چو روزگار بر آمد نه مایه ماند و نه سود چو عمر سوده شد و مایه عمر بود تو را تو...
یکی بی جان و بی تن ابلق اسپی کاو نفرساید به کوه و دشت و دریا بر همی تازد که ناساید سواران گر بفرسایند اسپان را به رنج اندر یکی اسپی است این کاو مر سواران را بفرساید سواران خفته ان...
این جهان بی وفا را بر گزیدو بد گزید لاجرم بر دست خویش ار بد گزید او خود گزید هر که دنیا را به نادانی به برنایی بخورد خورد حسرت چون به رویش باد پیری بروزید گشت بدبخت جهان و شد به نف...
مردم نبود صورت مردم حکمااند دیگر خس و خارند و قماشات دغااند اینها که نیند از تو سزای که و کهدان مر حور و جنان را تو چه گویی که سزااند باندوه چرایند شب و روز بمانده از چون و چرا زان...
ز جور لشکر خرداد و مرداد تواند داد ما را هیچ کس داد محال است این طمع هیهات هیهات کس دیدی که دادش داد خرداد ز بهر آنکه تا در دامت آرد چو مرغان مر تو را خرداد خور داد کرا خورداد گیتی...
این رقیبان که بر این گنبد پیروزه درند گرچه زیرند گهی جمله همیشه زبرند گر رقیبان به بصر تیز بوند از بر ما این رقیبان سماوی همه یکسر بصرند نامشان زی تو ستاره است ولیکن سوی من پیشکارا...
چونکه نکو ننگری جهان چون شد خیر و صلاح از جهان جهان چون شد هیچ دگرگون نشد جهان جهان سیرت خلق جهان دگرگون شد جسم تو فرزند طبع و گردون است حالش گردان به زیر گردون شد تو که لطیفی به ج...
گزینم قران است و دین محمد همین بود ازیرا گزین محمد یقینم که من هردوان را بورزم یقینم شود چون یقین محمد کلید بهشت و دلیل نعیمم حصار حصین چیست دین محمد محمد رسول خدای است زی ما همین ...
آن کن ای جویای حکمت کاهل حکمت آن کنند تا بدان دشوارها بر خویشتن آسان کنند جز که در خورد خرد صحبت ندارند از بنه بر همین قانون که در عالم همی ارکان کنند طاعت ارکان ببین مر چرخ و انجم...
نکوهش مکن چرخ نیلوفری را برون کن ز سر باد و خیره سری را بری دان از افعال چرخ برین را نشاید ز دانا نکوهش بری را همی تا کند پیشه عادت همی کن جهان مر جفا را تو مر صابری را هم امروز از...
در این مقام اگر می مقام باید کرد بکار خویش نکوتر قیام باید کرد به هرچه خوشترت آید زنامها تن را به فعل خویش بدان نام نام باید کرد که نام نیکو مرغ است و فعل نیکش دام زفعل خویش بر این...
چند گویی کهچو ایام بهار آید گل بیاراید و بادام به بار آید روی بستان را چون چهره دلبندان از شکوفه رخ و از سبزه عذار آید روی گلنار چو بزداید قطر شب بلبل از گل به سلام گلنار آید زاروا...
در درج سخن بگشای بر پند غزل را در به دست زهد در بند به آب پند باید شست دل را چو سالت بر گذشت از شست و ز اند چو بردل مرد را از دیو گمره همی بینی فگنده بند بر بند بده پندش که بگشاید ...
آزردن ما زمانه خو دارد مازار ازو گرت بیازارد وز عقل یکی سپر کن ارخواهی که ت دهر به تیغ خویش نگذارد تعویذ وفا برون کن از گردن ور نی به جفا گلوت بفشارد آن است کریم طبع کو احسان با اه...
خردمند را می چه گوید خرد چه گویدش گوید حذر کن ز بد بدان وقت گوید همیش این سخن که ش از بد کنش جان و دل می رمد خرد بد نفرمایدت کرد ازانک سرانجام بر بد کنش بد رسد بر این قولت ای خواجه...
کسی که قصد ز عالم به خواب و خور دارد اگر چه چهره ش خوب است طبع خر دارد بخر شمارش مشمارش ای بصیر بصیر اگرچه او به سر اندر چو تو بصر دارد نه هرچه با پر باشد ز مرغ باز بود که موش خوار...
خوب یکی نکته یادم است زاستاد گفت نگشت آفریده چیز به از داد جان تو با این چهار دشمن بدخو نگرفت آرام جز به داد و به استاد جانت نمانده است جز به داد در این بند داد خداوند را مدار به ب...
جان و خرد رونده بر این چرخ اخضرند یا هردوان نهفته در این گوی اغبرند عالم چرا که نیست سخن گوی و جانور گرجان و عقل هر دو بر این عالم اندرند ور در جهان نیند علی حال غایبند ور غایبند ب...
بالای هفت چرخ مدور دو گوهرند کز نور هر دو عالم و آدم منورند اندر مشیمه عدم از نطفه وجود هر دو مصورند ولی نامصورند محسوس نیستند و نگنجند در حواس نایند در نظر که نه مظلم نه انورند پر...
چند گردی گردم ای خیمه بلند چند تازی روز و شب همچون نوند از پس خویشم کشیدی بر امید سالیان پنجاه و یا پنجاه و اند مکر و ترفندت کنون از حد گذشت شرم دار اکنون از این ترفند چند مادر بسی...
ای روی داده صحبت دنیا را شادان و برفراشته آوا را قدت چو سرو و رویت چون دیبا وآراسته به دیبا دنیا را شادی بدین بهار چو می بینی چون بوستان خسرو صحرا را برنا کند صبا به فسون اکنون این...
ای هفت مدبر که بر این پرده سرایید تا چند چو رفتید دگر باره برآیید خوب است به دیدار شما عالم ازیرا حوران نکو طلعت پیروزه قبایید سوی حکما قدر شما سخت بزرگ است زیرا که به حکمت سبب بود...