بخش ۱ - آغاز سخن
بسم الله الرحمن الرحیم هست کلید در گنج حکیم فاتحه فکرت و ختم سخن نام خدایست بر او ختم کن پیش وجود همه آیندگان بیش بقا ی همه پایندگان سابقه سالار جهان قدم مرسله پیوند گلوی قلم پرده ...

حکیم ابومحمد الیاس بن یوسف بن زکی ابن مؤید نظامی شاعر معروف ایرانی در قرن ششم هجری قمری است. وی بین سالهای ۵۳۰ تا ۵۴۰ هجری قمری در شهر گنجه متولد شد. وی از فنون حکمت و علوم عقلی و نقلی و طب و ریاضی و موسیقی بهرهای کامل داشته و از علمای فلسفه و حکمت به شمار میآمده است. مهمترین اثر وی «پنج گنج» یا «خمسه» است. دیوان اشعار او مشتمل بر قصاید، غزلیات، قطعات و رباعیات است. وی بین سالهای ۵۹۹ تا ۶۰۲ هجری قمری وفات یافت.
بسم الله الرحمن الرحیم هست کلید در گنج حکیم فاتحه فکرت و ختم سخن نام خدایست بر او ختم کن پیش وجود همه آیندگان بیش بقا ی همه پایندگان سابقه سالار جهان قدم مرسله پیوند گلوی قلم پرده ...
ای نام تو بهترین سرآغاز بی نام تو نامه کی کنم باز ای یاد تو مونس روانم جز نام تو نیست بر زبانم ای کارگشای هر چه هستند نام تو کلید هر چه بستند ای هیچ خطی نگشته ز اول بی حجت نام تو م...
ای جهان دیده بود خویش از تو هیچ بودی نبوده پیش از تو در بدایت بدایت همه چیز در نهایت نهایت همه چیز ای برآرنده سپهر بلند انجم افروز و انجمن پیوند آفریننده خزاین جود مبدع و آفریدگار ...
خدایا جهان پادشایی تو راست ز ما خدمت آید خدایی تو راست پناه بلندی و پستی تویی همه نیستند آنچه هستی تویی همه آفریده ست بالا و پست تویی آفریننده هر چه هست تویی برترین دانش آموز پاک ز...
خرد هر کجا گنجی آرد پدید ز نام خدا سازد آنرا کلید خدای خرد بخش بخرد نواز همان ناخردمند را چاره ساز رهایی ده بستگان سخن توانا کن ناتوانان کن نهان آشکارای درون و برون خرد را به درگاه...
خداوندا در توفیق بگشای نظامی را ره تحقیق بنمای دلی ده کاو یقینت را بشاید زبانی کآفرینت را سراید مده ناخوب را بر خاطر م راه بدار از ناپسند م دست کوتاه درونم را به نور خود برافروز زب...
مغنی بیا ز اول صبح بام بزن زخمه پخته بر رود خام از آن زخمه کاو رود آب آورد ز سودای بیهوده خواب آورد چنین گوید آن نغز گوینده پیر که در فیلسوفان نبودش نظیر که رومی کمر شاه چینی کلاه ...
سبک باش ای نسیم صبح گاهی تفضل کن بدان فرصت که خواهی زمین را بوسه ده در بزم شاهی که دارد بر ثریا بارگاهی جهان بخش آفتاب هفت کشور که دین و دولت از وی شد مظفر شه مشرق که مغرب را پناه ...
من که درین دایره دهر بند چون گره نقطه شدم شهربند دسترس پای گشاییم نیست سایه ولی فر هماییم نیست پای فرو رفته بدین خاک در با فلکم دست به فتراک در فرق به زیر قدم انداختم وز سر زانو قد...
چون خورنق به فر بهرامی روضه ای شد بدان دلارامی که آسمان قبله زمین خواندش و آفرینش بهار چین خواندش آمدند از خبر شنیدن او صدهزار آدمی به دیدن او هرکه می دیدش آفرین می گفت آستانش به آ...
بیا ساقی آن راحت انگیز روح بده تا صبوحی کنم در صبوح صبوحی که بر آب کوثر کنم حلال ست اگر تا به محشر کنم جهان در بد و نیک پروردن است بسی نیک و بد هاش در گردن است شب و روز از این پرده...
ساقی به کجا که می پرستم تا ساغر می دهد به دستم آن می که چو اشک من زلال است در مذهب عاشقان حلال است در می به امید آن زنم چنگ تا باز گشاید این دل تنگ شیری است نشسته بر گذرگاه خواهم ک...
دگر ره گفت بعد از زندگانی به یاد آرم حدیث این جهانی جوابش داد پیر دانش آموز که ای روشن چراغ عالم افروز تو آن نوری که پیش از صحبت خاک ولایت داشتی بر بام افلاک ز تو گر باز پرسند آن ن...
دگر ره گفت کز دور فلک خیز زمین را با هوا شرحی برانگیز جوابش داد به کز پند پرسی زمینی و هوایی چند پرسی هوا بادیست کز بادی بلرزد زمین خاکیست کاو خاکی نیرزد جهان را اولین بطنی زمی بود...
دگر باره بگفتش کای خردمند طبیبانه در آموزم یکی پند جوابش داد کای باریک بینش جهان جان و جان آفرینش طبیبی در یکی نکته نهفته است خدا آن نکته را با خلق گفته است بیاشام و بخور خوردی که ...
دگر ره باز پرسیدش که جان ها چگونه بر پرند از آشیان ها جوابش داد کز راه ندیده نشاید گفتن الا از شنیده شنیدم چار موبد بود هشیار مسلسل گشته با هم جان هر چار در این مشکل فرو ماندند یک ...
یکی گفتا بدان ماند که در خواب در اندازد کسی خود را به غرقاب بسی کوشد که بیرون آورد رخت ندارد سود ش از کوشیدن سخت چو از خواب اندر آید تاب دیده هراسی باشد اندر خواب دیده
دوم موبد به قصر ی کرد مانند که بر گردون کشد گیتی خداوند از او شخصی فرو افتد گران سنگ ز بیم جان زند در کنگره چنگ ز ماندن دست و بازو ریش گردد وز افتادن مضرت بیش گردد شکنجه گرچه پنجه ...
سوم موبد چنان زد داستانی که با گرگی گله راند شبانی رباید گوسفند ی گرگ خونخوار در آویزد شبان با او به پیکار کشد گرگ از یکی سو تا تواند ز دیگر سو شبان تا وارهاند چو گرگ افزون بود در ...
چهارم مرد موبد گفت کاین راز به شخصی ماند اندر حجله ناز عروسی در کنارش خوب چون ماه بدو در یافته دیوانگی راه نه بتوان خاطر از خوبیش پرداخت نه از دیوانگی با وی توان ساخت هم آخر چون شو...
سخن چون شد به معصومان حوالت ملک پرسیدش از تاج رسالت که شخصی در عرب دعوی کند کیست به نسبت دین او با دین ما چیست جوابش داد کان حرف الهی برون است از سپیدی و سیاهی به گنبد در کنند این ...
بزرگ امید چون گلبرگ بشکفت چهل قصه به چل نکته فرو گفت گاو شنزبه و شیر نخستین گفت کز خود بر حذر باش چو گاو شنزبه زان شیر جماش نجاری بوزینه هوا بشکن کزو یاری نیاید که از بوزینه نجاری ...
گوینده داستان چنین گفت آن لحظه که در این سخن سفت کز ملک عرب بزرگواری بوده ست به خوب تر دیاری بر عامریان کفایت او را معمورترین ولایت او را خاک عرب از نسیم نامش خوش بوی تر از رحیق جا...
مغنی یکی نغمه بنواز زود کز اندیشه در مغزم افتاد دود چنان برکش آن نغمه نغز را که ساکن کنی در سر این مغز را هم از فیلسوفان آن مرز و بوم چنین گفت پیری ز پیران روم که بود از ندیمان خسر...