بخش ۵۳ - آغاز عشق فرهاد
پری پیکر نگار پرنیان پوش بت سنگین دل سیمین بناگوش در آن وادی که جایی بود دل گیر نخوردی هیچ خوردی خوش تر از شیر گرش صد گونه حلوا پیش بودی غذاش از مادیان و میش بودی از او تا چارپایان...

حکیم ابومحمد الیاس بن یوسف بن زکی ابن مؤید نظامی شاعر معروف ایرانی در قرن ششم هجری قمری است. وی بین سالهای ۵۳۰ تا ۵۴۰ هجری قمری در شهر گنجه متولد شد. وی از فنون حکمت و علوم عقلی و نقلی و طب و ریاضی و موسیقی بهرهای کامل داشته و از علمای فلسفه و حکمت به شمار میآمده است. مهمترین اثر وی «پنج گنج» یا «خمسه» است. دیوان اشعار او مشتمل بر قصاید، غزلیات، قطعات و رباعیات است. وی بین سالهای ۵۹۹ تا ۶۰۲ هجری قمری وفات یافت.
پری پیکر نگار پرنیان پوش بت سنگین دل سیمین بناگوش در آن وادی که جایی بود دل گیر نخوردی هیچ خوردی خوش تر از شیر گرش صد گونه حلوا پیش بودی غذاش از مادیان و میش بودی از او تا چارپایان...
دگر روز کین طاق پیروزه رنگ برآورد یاقوت رخشان ز سنگ الانی سواری چو غرنده شیر برآمد سیاه اژدهایی به زیر یکی گرز هفتاد مردی بدست که البرز را مغز درهم شکست مبارز طلب کرد و می کشت مرد ...
رهروی از جمله پیران کار می شد و با پیر مریدی هزار پیر در آن بادیه یک باد پاک داد بضاعت به امینان خاک هر یک از آن آستنی برفشاند تا همه رفتند و یکی شخص ماند پیر بدو گفت چه افتاد رای ...
چنین تا یکی روز کاین چرخ پیر برآورد گوهر ز دریای قیر دگر باره میدان شد آراسته ز بیغولها نعره برخاسته ز لشگرگه روس بانگ جرس به عیوق بر می شد از پیش و پس کشیدند صف قلب داران روس وزان...
چو دل در مهر شیرین بست فرهاد برآورد از وجودش عشق فریاد به سختی می گذشتش روزگاری نمی آمد ز دستش هیچ کاری نه صبر آن که دارد برگ دوری نه برگ آن که سازد با صبوری فرورفته دلش را پای در ...
قلب زنی چند که برخاستند قالبی از قلب نو آراستند چون شکم از روی بکن پشتشان حرف نگهدار ز انگشتشان پیش تو از نور موافق ترند وز پست از سایه منافق ترند ساده تر از شمع و گره تر ز عود ساد...
یکی محرم ز نزدیکان درگاه فروگفت این حکایت جمله با شاه که فرهاد از غم شیرین چنان شد که در عالم حدیثش داستان شد دماغش را چنان سودا گرفته است کزان سودا ره صحرا گرفته است ز سودای جمال ...
سپیده چو سر برزد از باختر سیاهی به خاور فرو برد سر سپه را برآراست خاور خدیو در اندیشه زان مردم آهنج دیو سوی میمنه رومی و بربری چو یاجوج در سد اسکندری سوی میسره تنگ چشمان چین شده تن...
خاصگی یی محرم جمشید بود خاص تر از ماه به خورشید بود کار جوان مرد بدان درکشید کز همه عالم ملکش برکشید چون به وثوق از دگران گوی برد شاه خزینه به درونش سپرد با همه نزدیکی شاه آن جوان ...
ز نزدیکان خود با محرمی چند نشست و زد درین معنی دمی چند که با این مرد سودایی چه سازیم بدین مهره چگونه حقه بازیم گرش مانم بدو کارم تباه است و گر خونش بریزم بی گناه است بسی کوشیدم اند...
مجلس خلوت نگر آراسته روشن و خوش چون مه ناکاسته شمع فروزان و شکر ریخته تخت زده غالیه آمیخته دشمن جان ست ترا روزگار خویشتن از دوستی اش واگذار بین که به زنجیر کیان را کشید هرکه درو دی...
بیا ساقی آن رنگ داده عبیر که رنگش ز خون داد دهقان پیر بده تا مگر درآید به چنگ دهد رنگ و آبش مرا آب و رنگ سپاه سحر چون علم برکشید جهان حرف شب را قلم درکشید دماغ زمین از تف آفتاب به ...
دور خلافت چو به هارون رسید رایت عباس به گردون رسید نیم شبی پشت به همخوابه کرد روی در آسایش گرمابه کرد موی تراشی که سرش می سترد موی به مویش به غمی می سپرد کای شده آگاه ز استاد ی ام ...
بیا ساقی آن جام گوهر فشان به ترکیب من گوهری در نشان مگر جان خشگم بدو تر شود که زنگار گوهر به گوهر شود چو فارغ شد اسکندر فیلقوس ز یغمای برطاس و تاراج روس نشستنگهی زان طرف باز جست که...
نخستین بار گفتش کز کجایی بگفت از دار ملک آشنایی بگفت آن جا به صنعت در چه کوشند بگفت انده خرند و جان فروشند بگفتا جان فروشی در ادب نیست بگفت از عشق باز ان این عجب نیست بگفت از دل شد...
ما که به خود دست برافشانده ایم بر سر خاکی چه فرومانده ایم صحبت این خاک ترا خار کرد خاک چنین تعبیه بسیار کرد عمر همه رفت و به پس کس تریم قافله از قافله واپس تریم این دو فرشته شده در...
بیا ساقی آن آب آتش خیال درافکن بدان کهرباگون سفال گوارنده آبی کزین تیره خاک بدو شاید اندوه را شست پاک شبی روشن از روز و رخشنده تر مهی ز آفتابی درفشنده تر ز سرسبزی گنبد تابناک زمرد ...
چو شد پرداخته فرهاد را چنگ ز صورت کاری دیوار آن سنگ نیاسودی ز وقت صبح تا شام بریدی کوه بر یاد دل آرام به کوه انداختن بگشاد بازو همی برید سنگی بی ترازو به هر خارش که با آن خاره کردی...
بیا ساقی آن جام رخشنده می به کف گیر بر نغمه نای و نی میی کو به فتوی می خوارگان کند چاره کار بیچارگان چو بانگ خروس آمد از پاسگاه جرس در گلو بست هارون شاه دوال دهل زن در آمد به جوش ز...
در چمن باغ چو گلبن شکفت بلبل با باز درآمد به گفت کز همه مرغان توی خاموش سار گوی چرا برده ای آخر بیار تا توی لب بسته گشادی نفس یک سخن نغز نگفتی به کس منزل تو دستگه سنجری طعمه تو سین...
مبارک روزی از خوش روزگاران نشسته بود شیرین پیش یاران سخن می رفتشان در هر نوردی چنانک آید ز هر گرمی و سردی یکی عیش گذشته یاد می کرد بدان تاریخ دل را شاد می کرد یکی افسانه آینده می خ...
ای عالم جان و جان عالم دلخوش کن آدمی و آدم تاج تو ورای تاج خورشید تخت تو فزون ز تخت جمشید آبادی عالم از تمامیت وآزادی مردم از غلامیت مولا شده جمله ممالک توقیع ترا به صح ذلک هم ملک ...
بیا ساقی آن می نشان ده مرا از آن داروی بی هشان ده مرا بدان داروی تلخ بی هش کنم مگر خویشتن را فرامش کنم نظامی بس این صاحب آوازگی کهن گشتن و هم چنان تازگی چو شیران سرپنجه بگشای چنگ چ...
چو طالع موکب دولت روان کرد سعادت روی در روی جهان کرد خلیفت وار نور صبح گاهی جهان بستد سپیدی از سیاهی فلک را چتر بد سلطان ببایست که الحق چتر بی سلطان نشایست در آوردند مرغان دهل ساز ...