بخش ۲۰ - داستان بهرام با کنیزک خویش
شاه روزی شکار کرد پسند در بیابان پست و کوه بلند اشقر گور سم به صحرا تاخت شور می کرد و گور می انداخت مشتری را ز قوس باشد جای قوس او گشت مشتری پیمای از سواران پره بسته به دشت رمه گور...

حکیم ابومحمد الیاس بن یوسف بن زکی ابن مؤید نظامی شاعر معروف ایرانی در قرن ششم هجری قمری است. وی بین سالهای ۵۳۰ تا ۵۴۰ هجری قمری در شهر گنجه متولد شد. وی از فنون حکمت و علوم عقلی و نقلی و طب و ریاضی و موسیقی بهرهای کامل داشته و از علمای فلسفه و حکمت به شمار میآمده است. مهمترین اثر وی «پنج گنج» یا «خمسه» است. دیوان اشعار او مشتمل بر قصاید، غزلیات، قطعات و رباعیات است. وی بین سالهای ۵۹۹ تا ۶۰۲ هجری قمری وفات یافت.
شاه روزی شکار کرد پسند در بیابان پست و کوه بلند اشقر گور سم به صحرا تاخت شور می کرد و گور می انداخت مشتری را ز قوس باشد جای قوس او گشت مشتری پیمای از سواران پره بسته به دشت رمه گور...
اول کاین عشق پرستی نبود در عدم آوازه هستی نبود مقبلی از کتم عدم ساز کرد سوی وجود آمد و در باز کرد باز پسین طفل پری زادگان پیشتر ین بشری زادگان آن به خلافت علم آراسته چون علم افتاده...
چو مشگین جعد شب را شانه کردند چراغ روز را پروانه کردند به زیر تخته نرد آبنوسی نهان شد کعبتین سندروسی بر آمد مشتری منشور بر دست که شاه از بند و شاپور از بلا رست در آن دیر کهن فرزانه...
ارسطوی روشن دل هوشمند ثنا گفت بر تاجدار بلند که دایم به دانش گراینده باش در بستگی را گشاینده باش به نیروی داد آفرین شاد زی ز بندی که نگشاید آزاد زی چو فرمان چنین آمد از شهریار کز آ...
شاه بهرام روزی از سر تخت برد سوی شکار صحرا رخت پیشتر ز آنکه رفت و صید انداخت صید بین تا چگونه صیدش ساخت چون بر آن ده گذشت کان سرهنگ داشت آن منظر بلند آهنگ دید نزهت گهی گران پایه سب...
دادگری دید برای صواب صورت بیدادگری را به خواب گفت خدا با تو ظالم چه کرد در شبت از روز مظالم چه کرد گفت چو بر من به سر آمد حیات در نگریدم به همه کاینات تا به من امید هدایت که راست ی...
لیلی پس پرده عماری در پرده دری ز پرده دار ی از پرده نام و ننگ رفته در پرده نای و چنگ رفته نقل دهن غزل سرایان ریحانی مغز عطر سا یان در پرده عاشقان خنیده زخم دف مطربان چشیده افتاده چ...
بیا ساقی آن راوق روح بخش به کام دلم در فشان چون درخش من او را خورم دل فروزی بود مرا او خورد خاک روزی بود چه نیکو متاعیست کار آگهی کزین نقد عالم مبادا تهی ز عالم کسی سر برآرد بلند ک...
چو بر زد بامدادن بور گل رنگ غبار آتشین از نعل بر سنگ گشاد از گنج در هر کنج راز ی چو دریا گشت هر کوهی طراز ی دگر ره بود پیشین رفته شاپور به پیش آهنگ آن بکر ان چون حور همان تمثال اول...
چنین راند والیس دانا سخن که نوباد شه در جهان کهن به تعلیم دانش تنومند باد به دانش پژوهی برومند باد چو فرمود سالار گردنکشان که هر کس دهد ز آنچه دارد نشان چنین گشت بر من به دانش درست...
نوفل ز چنین عتاب دلکش شد نرم چنانکه موم از آتش برجست و به عزم راه کوشید شمشیر کشید و درع پوشید صد مرد گزین کارزاری پرنده چو مرغ در سواری آراسته کرد و رفت پویان چون شیر سیه شکار جوی...
بیا ساقی آن آتش توبه سوز به آتش گه مغز من بر فروز به مجلس فروز ی دلم خوش بود که چون شمع بر فرقم آتش بود خردمند را خوبی از داد اوست پناه خدا ایمن آباد اوست کسی کاو بدین ملک خرسند نی...
چون برآمد ز ماه تا ماهی نام بهرام در شهنشاهی دل قوی شد بزرگوار ان را زنده شد نام نامدار ان را زرد گوشان به گوشه ها مردند سر به آب سیه فرو بردند بود پیری بزرگ نرسی نام هم لقب با برا...
ای ملک جانوران رای تو وی گهر تاجوران پای تو گر ملکی خانه شاهی طلب ور گهری تاج الهی طلب زانسوی عالم که دگر راه نیست جز من و تو هیچ کس آگاه نیست زان ازلی نور که پرورده اند در تو زیاد...
شباهنگام کاین عنقای فرتوت شکم پر کرد ازین یک دانه یاقوت به دشت انجرک آرام کردند به نوشانوش می در جام کردند در آن صحرا فرو خفتند سرمست ریاحین زیر پای و باده بر دست چو روز از دامن شب...
بلیناس دانا به زانو نشست زمین را طلسم زمین بوسه بست که چندانکه هست آفرینش به جای شها بر تو باد آفرین خدای ز دانش مبادا دل شاه دور که با نور به دیده با دیده نور چو فرهنگ خسرو چنان ب...
صیدکنان مرکب نوشیروان دور شد از کوکبه خسروان مونس خسرو شده دستور و بس خسرو و دستور و دگر هیچکس شاه در آن ناحیت صید یاب دید دهی چون دل دشمن خراب تنگ دو مرغ آمده در یکدگر وز دل شه قا...
روزی از طالع مبارک بخت رفت بهرام گور بر سر تخت هرکجا شاه و شهریاری بود تاج بخشی و تاجداری بود همه در زیر تخت پایه شاه صف کشیدند چون ستاره و ماه شه زبان برگشاد چون شمشیر گفت کای میر...
مجنون چو شنید بوی آزرم کرد از سر کین کمیت را گرم با نوفل تیغ زن برآشفت کای از تو رسیده جفت با جفت احسنت زهی امیدواری به زین نبود تمام کاری این بود بلندی کلاهت شمشیر کشیدن سپاهت این...
بنام بزرگ ایزد داد بخش که ما را ز هر دانش او داد بخش خداوند روزی ده دستگیر پناهنده را از درش ناگزیر فروزنده کوکب تابناک به مردم کن مردم از تیره خاک توانا و دانا به هر بودنی گنه بخش...
برآمد ناگه آن مرغ فسون ساز به آیین مغان بنمود پرواز چو شیرین دید در سیمای شاپور نشان آشنایی دادش از دور به شاپور آن ظن او را بد نیفتاد رقم زد گر چه بر کاغذ نیفتاد اشارت کرد کآن مغ ...
چو سقراط را داد نوبت سخن رطب ریزشد خوشه نخل بن جهانجوی را گفت پاینده باش به دین و به دانش گراینده باش همه آرزوها شکار تو باد نهفت جهان آشکار تو باد ز پرسیده شهریار جهان که داند که ...
شه به ناز و نشاط شد مشغول کز ده و گیر گشته بود ملول کار هریک چنانکه بود به ساخت پس به تدبیر کار خود پرداخت به فراغت به کام دل بنشست دشمنان زیر پای و می در دست یادش آمد حدیث آن استا...
گنجینه گشای این خزینه سر باز کند ز گنج سینه کانروز که نوفل آن سپه راند بیننده بدو شگفت درماند از زلزله مصاف خیزان شد قله بوقبیس ریزان خصمان چو خروش او شنیدند در حرب شدند و صف کشیدن...