شمارهٔ ۲۳ - در وصف کاخ سلطانی گوید
نشستن با نشاط و کامرانی طرب کردن در این کاخ کیانی مبارک باد بر شاه جهانبخش سلیمان دوم جمشید ثانی ابواسحان سلطان جوانبخت که بر خوردار بادا از جوانی

خواجه نظامالدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفهپرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیرهای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقهٔ مشخصی از اجتماع قرار داد. وی در حدود سالهای ۷۷۱ و ۷۷۲ هجری قمری زندگی را بدرود گفت. از آثار برگزیدهٔ او میتوان به مثنوی عشاقنامه، کتاب اخلاقالاشراف، ریشنامه، صد پند، لطایف و ظرایف، رسالهٔ دلگشا و بالاخره منظومهٔ معروف موش و گربه اشاره کرد.
نشستن با نشاط و کامرانی طرب کردن در این کاخ کیانی مبارک باد بر شاه جهانبخش سلیمان دوم جمشید ثانی ابواسحان سلطان جوانبخت که بر خوردار بادا از جوانی
حریم قلعه دارالامان که در عالم چو آسمان به بلندیش نیست همتایی به نسبت من و با استری که من دارم به راستی که بلایی است این نه بلایی
خدایا دارم از لطف تو امید که ملک عیش من معمور داری بگردانی بلای زهد از من قضای توبه از من دور داری
مرا قرض هست و دگر هیچ نیست فراوان مرا خرج و زر هیچ نیست جهان گو همه عیش و عشرت بگیر مرا زین حکایت خبر هیچ نیست هنر خود ندانم و گر نیز هست چو طالع نباشد هنر هیچ نیست عنان ارادت چو ا...
از شکوفه شاهدان باغ معجر بسته اند نوعروسان چمن را زر و زیور بسته اند نقشبندان طبیعت گوییا بر شاخ گل نقش های تازه از یاقوت و از زر بسته اند بس که در بستان ریاحین سایبان گسترده اند د...
خدایگان جهان رکن دین عمیدالملک تویی که چرخ به جاه تو التجا دارد قضا به هرچه اشارت کنی مطیع شود قدر به هرچه رضا باشدت رضا دارد کسیکه پرتو رای تو در ضمیر آرد چه التفات به جام جهان نم...
صاحبقران و صاحب دیوان عمید ملک ای آنکه هرچه کرد ضمیرت صواب کرد ای خواجه ای که نافذ تقدیر در ازل ذات ترا ز جمله جهان احتساب کرد وی سروری که هر نفس از خاک درگهت گردون هزار فتح و ظفر ...
ای جوانبخت وزیری که کند افسر سر خاک پایت چو بدین گنبد خضرا برسد جان هر خسته ز لطف تو دوا کسب کند دل هرکس ز عطایت به تمنی برسد ملک را چون تو عمیدی چو خدا روزی کرد رکن اسلام ز نام تو...
نماند هیچ کریمی که پای خاطر من ز بند حادثه روزگار بگشاید خیال بود مرا کان غرض که مقصود است حصول آن غرض از شهریار بگشاید بدان هوس بر سلطان کامران رفتم که از عطای ویم کار و بار بگشای...
در علم حساب ار زانک رای تو تبه باشد بر کس چه نهی تهمت کس را چه گنه باشد سهو است ترا ای جان اندیشه از این به کن نون را صد و شش خوانی لیکن صدوده باشد
به نای و نی همه عمرم گذشت و می گفتم دریغ عمر و جوانی که می رود بر باد به آه و ناله کنون دل نهاده ام چه کنم قضا قضای خدای است هرچه بادا باد
بکشت غمزه آن شوخ بی گناه مرا فکند سیب زنخدان او به چاه مرا غلام هندوی خالش شدم ندانستم کاسیر خویش کند زنگی سیاه مرا دلم بجا و دماغم سلیم بود ولی ز راه رفتن او دل بشد ز راه مرا هزار...
دارم بتی به چهره صد ماه و آفتاب نازک تر از گل تر و خوشبوتر از گلاب رعناتر از شمایل نسرین میان باغ نازنده تر ز سرو سهی بر کنار آب در تاب حیرت از رخ او در چمن سمن در خوی خجلت از تب ا...
افتاده بازم در سر هوایی دل باز دارد میلی به جایی او شهریاری من خاکساری او پادشاهی من بینوایی بالا بلندی گیسو کمندی سلطان حسنی فرمانروایی ابروکمانی نازک میانی نامهربانی شنگی دغایی ز...
زهی لعل لبت درج لیالی مه روی ترا شب در حوالی چو چشمت گشتم از بیمار شکلی چو زلفت گشتم از آشفته حالی حدیث زلف خود از چشم من پرس سل السهران عن طول اللیالی ز شوق قامتت مردم خدا را ترحم...
دارد به سوی یاری مسکین دلم هوایی زین شوخ دلفریبی زین شنگ جانفزایی زین سرو خوشخرامی گل پیش او غلامی مه پیش او اسیری شه پیش او گدایی هر غمزه اش سنانی هر ابرویش کمانی گیسوی او کمندی ب...
زلفت به پریشانی دل برد به پیشانی دل برد به پیشانی زلفت به پریشانی گر زلف بیفشانی صد جانش فرو ریزد صد جانش فرو ریزد گر زلف بیفشانی یک لحظه به پنهانی گر وصل تو دریابم گر وصل تو دریاب...
عزم کجا کرده ای باز که برخاستی موی به شانه زدی زلف بیاراستی ماه چو روی تو دید گفت زهی نیکوی سرو که قد تو دید گفت زهی راستی آتش غوغای عشق چون بنشستی نشست فتنه آخر زمان خاست چو برخاس...
گر آن مه را وفا بودی چه بودی ورش ترس از خدا بودی چه بودی دمی خواهم که با او خوش برآیم اگر او را رضا بودی چه بودی دلم را از لبش بوسیست حاجت گر این حاجت روا بودی چه بودی اگر روزی به ...
خم ابروی او در جانفزایی طراز آستین دلربایی خدا را محض لطفش آفریده به نام ایزد زهی لطف خدایی به غمزه چشم مستش کرده پیدا رسوم هستی و سحر آزمایی ز کوی او غباری کاورد باد کند در چشم جا...
لطف تو از حد برون حسن تو بی منتهاست نیش تو نوش روان درد تو درمان ماست عشق تو بر تخت دل حاکم کشور گشای مهر تو بر ملک جان والی فرمانرواست پرتو رخسار تو مایه مهر منیر چهره پرچین تو جا...
خوشا کسی که ز عشقش دمی رهایی نیست غمش ز رندی و میلش به پارسایی نیست دل رمیده شوریدگان رسوایی شکسته ایست که در بند مومیایی نیست ز فکر دنیی و عقبی فراغتی دارد خداشناس که با خلقش آشنا...
جفا مکن که جفا رسم دلربایی نیست جدا مشو که مرا طاقت جدایی نیست مدام آتش شوق تو در درون منست چنانکه یک دم از آن آتشم رهایی نیست وفا نمودن و برگشتن و جفا کردن طریق یاری و آیین دلربای...
دلداده را ز تیر ملامت گزند نیست دیوانه را طریقه عاقل پسند نیست از درد ما چه فکر وز احوال ما چه باک آنرا که دل مقید و پا در کمند نیست فرهاد را که با دل شیرین تعلقست رغبت به نوشدارو ...